17 دی ماه سالروز فوت جهان پهلوان تکرار نشدنی کشتی ایران است و می توانید یادبود ویژه جماران برای غلامرضا تختی را در ادامه بخوانید.
جماران ورزشی- امیررضا احمدی؛ استاد همایون خرم، موسیقیدان بزرگ کشورمان، درباره «ابوالحسن صبا» نوازنده اسطورهای میگوید: «در مراسمی به عنوان یکصدمین سالگرد آقای صبا سخنرانی کردم. آنجا گفتم شما ببینید هر چقدر از زمانی که ظاهرا او را از دست دادهایم میگذرد، او ماندگارتر و ماناتر میشود؛ در حالی که هیچکس نمیداند در آن زمان نخستوزیر یا وزیر چه کسی بوده و این مقامات صوری نمیماند، اما مقام واقعی مقام دل است و اگر کسی در دل رسوخ کند، میماند و هیچ نیرویی خوشبختانه نمیتواند آن را بردارد.»
این مقدمه نسبتا بلند، بهترین توصیفی است که میتوان درباره «جهانپهلوان تختی» به کار برد؛ مردی که بیش از پنج دهه از غروبش در هتل آتلانتیک میگذرد، اما گویی هر چقدر که به زمان فقدان ظاهریاش افزوده میشود، چندین برابر محبوبیتش هم بیشتر میشود؛ همچون تکبیت معروفی که باید در وصف آقا تختی اینگونه تغییرش دهیم: «هرگز حدیث حاضر غایب شنیدهای؟ / او در میان جمع و خودش جای دیگری است.»
تختی نه تنها در داخل ایران، که فراتر از مرزها و جغرافیای این سرزمین هم برند و نماد کشتی کشورمان به شمار میرود؛ کما اینکه از نظر فیلای سابق (اتحادیه جهانی کشتی کنونی)، الکساندر مدوید بهترین کشتیگیر تاریخ است، ولی از نظر مدوید این عنوان برازنده «تختی» است. شاید خیلیهایمان فقط افسانههایی درباره تختی شنیده باشیم، اما مدوید آن را به خوبی تجربه کرده؛ که در فینال تولیدو، تختی در مقابل مدوید جوان قرار گرفت و به قیمت از دست دادن طلای مسابقات حاضر نشد روی پای مصدوم حریف فشار بیاورد. بعد از آن روز، مدوید خورجینی از مدالهای مختلف را به خانه برد اما هیچوقت چهره تختی را فراموش نکرد؛ کما اینکه خیلی از ایرانیها هم نمیتوانند نام او را از قلبشان پاک کنند؛ این را دستکم زلزلهزدههای بوئینزهرا به خوبی میدانند.
در شهریور ۱۳۴۱ زلزلهای ۷.۲ ریشتری، شهر بوئینزهرا و روستاهای دشت قزوین را به طور کامل نابود کرد. تختی، صندوق به گردن، از پارک ساعی به سمت خیابان فردوسی پیادهروی را شروع کرد و با بلندگو شخصاً از مردم میخواست به هموطنان زلزلهزده کمک کنند. زنها گوشواره و گردنبند و انگشتر، و مردها پول اهدایی خودشان را به صندوق آویزان از گردن تختی میانداختند. واکنشها آنقدر باورنکردنی بود که بلافاصله موج بزرگی از نیکوکاران به راه افتادند و دهها کامیون به تختی سپرده شد. این همان مقامی است که از آن صحبت کردیم؛ مقام دل. رازی که سالهاست تختی را در دل مردم نشانده و مهر فراموشنشدنی بر اسمش زده؛ انگار او با یک محبوبیت ازلیابدی همراه است و حتی افرادی که هیچگاه تختی را ندیدهاند، با شنیدن نام او مو به تنشان سیخ میشود و یاد بزرگمنشیهای جهانپهلوان میافتند. آری، شاعر درست میگفت که «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده عالم دوام ما». عشق تختی به مردم، نامش را برای همیشه بر لوح دنیا ثبت کرده است.

از یتیمی تا سکوی المپیک
حاج قلی، پدربزرگ غلامرضا تختی، در محله خانیآباد جزو کسبه مشهور تهران بود و داخل مغازهاش همیشه روی یک تخت بلند مینشست و به همین دلیل هم مردم به او میگفتند «حاج قلی تختی»؛ لقبی که خیلی زود به نام خانوادگیشان تبدیل شد. رجبآقا، پدر غلامرضا هم پیشه پدرش را ادامه داد اما خیلی زود ورشکسته شد و فوت کرد و به این ترتیب غلامرضا را با تنگدستی یتیم گذاشت. او به دلیل مشکلات مالی مجبور شد ترک تحصیل کند و در کنار کار، به ورزش زورخانهای و کشتی نزد پهلوان سید علی حقشناس (پهلوان اول ایران) مشغول شود؛ اقدامی که خیلی زود در ۲۰ سالگی نتیجه داد و تختی توانست در اولین سال حضور حرفهای در کشتی، قهرمان کشور شود. این شروعی بود برای درخشش خیرهکننده جهانپهلوان.
تختی بین سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۸، هشت بار قهرمان کشور شد و سال ۱۹۵۱ میلادی در مسابقات قهرمانی جهان هلسینکی مدال نقره گرفت. این مدال، اولین مدال بینالمللی تاریخ کشتی ایران بود. در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن، مدال طلا گرفت تا اولین طلایی تاریخ ورزش ایران در المپیک لقب گیرد. جهانپهلوان تا همین حالا با یک طلا و دو نقره المپیک و دو طلا و دو نقره جهان، یکی از پرافتخارترین کشتیگیران تاریخ کشورمان محسوب میشود. جدا از منش بینظیر و روحیه بزرگ آقا تختی، او در فنون کشتی هم یکی از فنیترین کشتیگیران تاریخ است.
فن «یکخم درختکن» و «سگک سرپا» را به زیبایی اجرا میکرد. با «کنده دست در شکن» و «کلیدکشی» نفس رقبا را میگرفت و در «کنده یکپا رو کار»، «کنده یکچاک»، «دست در مخالف»، «کنده نیروی بند» و... هم تبحر داشت؛ اما امروزه کشتی شده اخطار، خاک، بارانداز و هل دادن و بیرون انداختن از تشک. آن شیوه مبارزه جهانپهلوان تختی کجاست؟ آن دستورالعمل جهانپهلوان تختی کجا اجرا میشود که میگفت: «پیروزی سرِ آن است که هیچ نقطه ابهامی در آن نباشد»؟ آن عشق به کشتی، آن عشق پیروزی کجاست؟ آن استمرار در تمرین و تلاش برای فنهای بکر کجاست؟ باید اذعان کنیم که این ورزش، امروز هم روی تشک و هم بیرون تشک، روحیه تختی بودن را از دست داده است.

جهانپهلوانا، صفای تو باد
وقتی اسطوره فتوت و جوانمردی از این روزگار نامرد رخت بربست، نشریات تیتر زدند که «دل شیر خون شده بود» و سیاوش کسرایی در وصفش شعری سرود که شاهبیت آن این بود: «جهانپهلوانا، صفای تو باد / دل مهرورزان سرای تو باد». حتی افسانه هایی هست که یک قصاب کرمانشاهی در روز فوت تختی، خودش را از چنگک مغازه اش دار و زد نوشت: جهان بی جهان پهلوان ماندنی نیست.
در تمام این سالها افرادی سعی کردهاند روی نام او بین مردم ذهنیتی بد ایجاد کنند و سرانجام نامش را از بین ببرند؛ اما به قول بیت بالا، جای آقا تختی در دل عاشقان و مهرورزان محفوظ است؛ که اگر اینچنین نبود، امروز وقتی نامش را از خیابانها برمیداشتند، او هر بار ماندگارتر نمیشد. در ایران هنوز هیچ کشتیگیری به اندازه تختی مدال المپیکی ندارد، اما راه تختی شدن نه از خوشرنگی مدال، که از مرام و مسلکی میگذرد که در زیر سایه آن هیچ فشاری باعث نشد تختی در دو راهی حقیقت و منفعت، دومی را انتخاب کند؛ و وقتی همه درها جز درِ منفعت به رویش بسته شد، فقط یک لیوان آب بردارد و هیچگاه از در هتل آتلانتیک بیرون نیاید. جالب است بدانید که محمدعلی فردین یک بار از تختی خواست در تبلیغ عسل بازی کند و غلامرضا در جواب دوست صمیمیاش گفت: «من با خوردن عسل پهلوان نشدم، خاک و خل خوردم و خوراکم نان و پنیر بود» و پیشنهاد فردین را رد کرد.
تختی را از مرامش شناختن هنر است
از همان زمستان سرد و سنگینی که جسم بیجان غلامرضا، پسر مش رجب، در هتل آتلانتیک تهران پیدا شد تا همین امروز، خیلیها تلاش کردهاند با صحبتهای بیمورد درباره چگونگی مرگ تختی، چهرهای مخدوش از او تحویل دهند. مرگی که هنوز که هنوز است کسی نتوانسته راز آن را کشف کند؛ اما مگر أصلاً مهم است؟ به قول بازیگر نقش اصلی فیلم شجاعدل: «برای مردن، همه ما میمیریم، اما هر کسی نمیتواند درست زندگی کند.» تکاپو برای کشف راز مرگ آقا تختی مگر ثمری هم دارد؟ چرا مدعیان، نحوه زندگی او را زیر ذرهبین نمیبرند که چطور یک نفر میتواند در عین زمینی بودن، آنقدر روحی بزرگ و آسمانی داشته باشد؟ کسی که وقتی همه همنسلها به فکر آینده و مال و شغل بودند، تمام درآمد و پاداشهایش را خرج فقرا کرد و حتی وقتی در میان منگنه حکومت حقوقش هم قطع شد، باز هم نسبت به اصولش نچرخید و بر سر عقایدش ماند. اینها بود که پسر مش رجب را «آقا تختی» کرد. زندگینامه غلامرضا از فیلم حاتمی و افخمی تا توکلی، به اندازه همه آنها داستان، روایت و خاطره دارد؛ اما ته همه این داستانها به یک نقطه میرسد: به مردی که هیچ چیز نتوانست او را عوض کند. تختی بود، تختی هست و تختی میماند.

بهانه گزارش
به عقیده نگارنده، برای نوشتن از تختی و تختیها هیچ بهانهای لازم نیست. در میانه روزگاری که داشآکلها را بسته و کاکارستمها را آزاد کردهاند، هر روز و هر صفحه میتواند بهانهای باشد برای نوشتن از جهانپهلوان، تا یادمان نرود که قریب به پنج دهه قبل چه افرادی بین ما میزیستهاند. هر چند امروزه خبری از این فتوتها نباشد، اما باید بنویسیم و قلم بزنیم تا فراموش نکنیم اینچنین مرام و مسلکی مربوط به دل شاهنامه و افسانههای کهن نیست. 17 دی 1404، پنجاه و هشتمین سالی است که آقا تختی از میان مردم رخت بربسته و به بهانه این سالگرد، به سراغ شاهرخ شهبازی، بازیگر نقش جهان پهلوان در فیلم تختی به کارگردانی بهرام توکلی رفتیم تا گزارشی متفاوت داشته باشیم، از زاویه دید بازیگری که نقش پهلوان ماندگار کشتی ایران را بازی کرده است.
سوال: چطور شد اصلاً برای نقش تختی انتخاب شدید؟ خودشان سراغ شما آمدند یا فراخوان دادند و شما هم تست دادید؟
قبل از این قضایا من طی دهه ۷۰ در تلویزیون کرمانشاه در برنامههایی از جمله برنامههای طنز با آقای ماشاءالله و روایی و نفراتی همچو یاد عارف لرستانی و علی دادیم. و بعد از آن به تهران آمدم که آمدن من به تهران هم به خاطر آقا تختی بود. وقتی مدیر شبکه در اتاق رژی میدید و میگفت که با این شور و حال تمرین میکنی، در تهران آقای حاتمی فیلمی درباره تختی میسازد، که من تهران آمدم و دیگر هم برنگشتم. بعد از اینکه آقای حاتمی فوت شد و فیلم به سرانجام نرسید، من دیگر به دنبال مابقی کارها رفتم و گفتم باید تختی شوم. اثر آقای توکلی کار خوبی شد و از دید منتقدان هم خوب بود. من مغازه املاکی دارم و میدیدم که قرار است امیر جدیدی این نقش را بازی کند. من پیگیر بودم و مدام عکس ایشان را نگاه میکردم که چطور میخواهند این بازیگر را تختی کنند و گریم و... همان لحظه گفتم هر جا میروم همه میگویند شباهت داری، ولی میگفتم شاید قسمت نیست و برای فیلم هم نقش را با امیر جدیدی بستهاند. یک دوست به مغازه آمد و میگفت یک آپارتمان برای من بخر. همان لحظه دید که من عکس آقا تختی را به دیوار زدهام و گفت که «نه، چقدر شباهت داری!» گفتم که عاشق ایشان هستم و قبلاً قرار شده بازی کنم و نشده. گفت که «من دوستی دارم در تدارکات فیلم تختی است و اسم و مشخصاتت را به او میدهم.» خلاصه دو ماه گذشت و خبری نشد و بعد مدتی گفت: «عذرخواهی میکنم، کست فیلم بسته شده و در کارهای بعدی.» در ذهنم فقط تختی، تختی بود و بعد مدتی دیگر زنگ زدند که «به احمدآباد، لوکیشن ما بیا.» گفتم من نقش بادیگارد بازی نمیکنم؛ انگار خیلی حرفهای بودم! (میخندد). فکر کنم مهر ماه ۹۷ بود. خلاصه رفتم و ساعت ۱۲ بود که رسیدم و دیدم سعید ملکان و توکلی آنجا هستند. من خیلی دنبال شماره آنها بودم و حتی به بیوک میرزایی زنگ زدم اما نشد. بعد آنجا سر صحبت باز شد و خاطره زندهیاد علی حاتمی شد و گفتند یک تست گریم. تست که دادم همه ذوق کرده بودند که چهرهام در گریم چطور میشود. ساعت ۱۲ تا ۹ شب آنجا بودم، از درون بغض کرده بودم و گریمور داشت انجام میداد و بعد همه عوامل را صدا زدند که شباهت را ببینید و خلاصه گفتند شما پنج صبح بیا. کل فیلم را هم قرار بود به جز کودکیش، من بازی کنم. تخصص من املاک است و میگویند املاکیها نامردند؛ هر چند من حتی یک هزار تومنی خلاف نگرفتهام، اما دیدم واقعاً سینما مافیا و نامردی است و خلاصه نگذاشتند من بازی کنم. حتی امیر حاجرضایی به من گفت: «این همه سوپراستار در سینما داریم اما قرعه به نام تو افتاده، قطعا خدا و آقا تختی تو را دوست داشتهاند.»
سوال: نظر همدورهایهای تختی چه بود؟ که با دیدن شما خاطرات آقا تختی برایشان تداعی شود؟
آقای محمود ملاقاسمی در جشن تولد تختی من را دیدند. حاج عباس خجسته هر سال در سالروز تولد جهانپهلوان یک نمایشگاه برپا میکنند که آقای ملاقاسمی من را دید و گفت: «این خودش است. این خود تختی است.» و خیلی خوشحال شده بودند.
سوال: چقدر از خانواده جهانپهلوان بازخورد مثبت گرفتید؟
من اولین باری که با آقا بابک صحبت کردم از طریق یک خبرنگار بود که گفتند ایشان دنبال شماره شماست. از طریق واتساپ با ایشان صحبت کردم که گفت چقدر زیبا بود و یک کامنت هم برای فیلم گذاشته بود و تشکر کردند. سپس گفت: «من یک بار فیلم را دیدم و بار دوم اشک مجالم نداد.» با توجه به اینکه أصلاً از پدرش خاطرهای ندارد و فقط نقل قول بزرگترها در ذهنش حک شده، از عوامل فیلم و آقای توکلی خیلی تشکر کرد.
سوال: به محله تختی سر نزدید تا افرادی شما را بشناسند؛ از قدیمیهایی که در قید حیات باشند؟
من به آن محله سر زدم. یکی دو تا از قدیمیها من را دیدند و هر کس تختی را دیده بود با دیدن من میگفت: «این خود تختی است.» به محله ایشان هم سر زدم و خوب بود. من همین حالا ایدههای زیادی دارم تا بتوانم کارهای خیر انجام دهم و دستکم یاد آقا تختی زنده بماند، اما به دلیل نبودِ بُعد مالی فعلاً نشده. اگر اسپانسری باشد میتوان کارهای خیر زیادی انجام داد. حتی چند باری به آقای پرویز پرستویی پیام دادم تا وارد مجموعه ایشان و رسول خادم شوم که گفتند مسئولیت اصلی با خادم است. بنده علاقه دارم وارد این کارها شوم اما فعلاً نشده.

پادشاه جاودان بی تاج و تخت
تماس که تمام شد، فقط ترجیح دادم به بزرگی تختی فکر کنم؛ به بلندای بزرگی مردی که با آن سینههای ستبر و بازوان درشت، با اینکه پادشاه نبود، چنان تخت پادشاهیاش را در دل مردم دایر کرد که هنوز که هنوز است نامش یک ملت را به گریه میاندازد؛ مردی که نگذاشت زمینلرزه ذرهای لرزه بر دل مردم بیندازد و حالا برای همیشه در قلب تاریخ و مردم جاودانه است. به هر حال پیرامون اسطورهها، افسانه هم وجود دارد. شاید ماجرای قصاب کرمانشاهی و غلامرضا تختی هم به یک افسانه دلپذیر برای مردم کرمانشاه تبدیل شده باشد؛ با آنکه میدانند این ماجرا شاید هرگز واقعیت نداشته باشد، اما کسی چه میداند، شاید آن قصاب کرمانشاهی حالا در برزخ به دیواری تکیه زده و با تختی این ماجرا و داستان را روایت میکنند و در قهوهخانهای شبیه همان که در ابنبابویه بود چایی میخورند و میخندند به آن همه داستان و افسانه که به گوش مردم رسیده است...