بخش اول: از قدسیزدایی سیاست تا ابتذال قدرت
سیاست، از نخستین روزهای شکلگیری خود بهعنوان موضوعی مستقل برای اندیشه، همواره با یک پرسش بنیادین مواجه بوده است: چه کسی شایستگی حکومتکردن دارد؟
در فلسفه سیاسی یونان باستان، بهویژه در اندیشه افلاطون، پاسخ به این پرسش با مفاهیمی چون فضیلت، عدالت و شناخت خیر و شر گره خورده بود. حاکم مطلوب، در این تلقی، صرفاً کسی نبود که توانایی کسب قدرت یا غلبه بر رقبای خود را داشته باشد؛ او باید از شناخت و شایستگی لازم برای اداره جامعه برخوردار میبود. آرمان فیلسوفشاه افلاطون، با تمام وجوه آرمانگرایانه و مناقشهبرانگیزش، بیانگر این تصور بود که میان صلاحیت حکومتکردن و کیفیت فکری و اخلاقی حاکم رابطهای بنیادین وجود دارد.
با ماکیاولی، زاویه نگاه به این مسأله تغییر کرد. او در آغاز عصر جدید، توجه اندیشه سیاسی را از تصویر آرمانی حاکم فضیلتمند به واقعیت مناسبات قدرت، ضرورت حفظ دولت و پیچیدگیهای حکمرانی معطوف کرد. در آثار او، سیاست بیش از گذشته در مقام قلمروی با منطق و ضرورتهای خاص خود بررسی میشود؛ قلمروی که همیشه نمیتوان قواعد اخلاق فردی را بدون توجه به شرایط و پیامدهای سیاسی بر آن اعمال کرد.
اهمیت این چرخش را میتوان در نوعی قدسیزدایی از سیاست دید: قدرت دیگر صرفاً بر اساس نسبتش با یک آرمان اخلاقی سنجیده نمیشود، بلکه باید آن را در جهان واقعی، با توجه به شرایط، ابزارها و نتایج اعمالش نیز فهمید.
مسأله ماکیاولی تعارض میان اخلاق متعارف و ضرورت سیاسی بود. اما از همینجا پرسشی شکل میگیرد که تا امروز نیز اهمیت خود را حفظ کرده است: اگر سیاست بتواند به نام ضرورت از برخی محدودیتهای اخلاقی عبور کند، چه چیزی مانع میشود که حاکم، منافع شخصی خود را نیز به نام ضرورت عمومی توجیه کند؟
این پرسش، ما را به یکی از مسائل اصلی سیاست مدرن میرساند: مرز میان قدرت بهعنوان ابزاری برای اداره جامعه و قدرت بهعنوان وسیلهای برای تحقق اراده شخصی حاکم کجاست؟
در جهان مدرن، این مسأله ابعاد تازهای پیدا کرد. گسترش دموکراسی، ظهور سیاست تودهای، توسعه رسانههای جمعی و سپس شبکههای اجتماعی، رابطه میان قدرت، افکار عمومی و شخصیت سیاسی را دگرگون کردند. سیاست دیگر تنها در نهادهای رسمی، احزاب، پارلمانها و محافل تصمیمگیری جریان نداشت؛ به عرصهای برای تولید تصویر، جلب توجه، برانگیختن هیجان و رقابت بر سر دیدهشدن نیز تبدیل شد.
این تحول بهخودیخود نه الزاماً منفی بود و نه به معنای زوال سیاست. گسترش مشارکت عمومی و دسترسی گستردهتر مردم به اطلاعات، میتوانست ظرفیتهای دموکراتیک تازهای ایجاد کند. اما همزمان، شرایطی پدید آمد که در آن، مرز میان سیاستمدار و چهره سرگرمی، میان استدلال سیاسی و نمایش رسانهای، و میان اقناع عمومی و تحریک هیجانی، بیش از گذشته در معرض فرسایش قرار گرفت.
در چنین فضایی، موفقیت سیاسی لزوماً به معنای برخورداری از استدلالی منسجم، برنامهای روشن یا حتی توانایی گفتوگویی مسئولانه نیست. گاهی دیدهشدن از درستگفتن مهمتر میشود؛ جنجال میتواند از منطق مؤثرتر باشد و تحقیر رقیب، بیش از نقد استدلال او توجه جلب کند.
در این نقطه است که ظهور دونالد ترامپ اهمیت پیدا میکند.
ترامپ را نمیتوان صرفاً با مفاهیمی چون پوپولیسم، اقتدارگرایی یا سلبریتیبودن توضیح داد. هر یک از این مفاهیم بخشی از پدیده او را روشن میکند، اما هیچکدام بهتنهایی برای فهم جایگاه او در سیاست معاصر کافی نیستند. آنچه توجه ما را جلب میکند، ترکیب قدرت سیاسی، شخصیتمحوری، نمایش رسانهای و سبکی از گفتار و رفتار است که در آن توهین، تحقیر، اغراق و هنجارشکنی به اجزای تکرارشونده امر سیاسی تبدیل میشوند.
ترامپ پیش از ورود به کاخ سفید، چهرهای شناختهشده در فرهنگ عامه و سرگرمی تلویزیونی بود. او در دورهای به قدرت رسید که شهرت رسانهای و سیاست بیش از گذشته در یکدیگر نفوذ کرده بودند. در این شرایط، رفتارهایی که در الگوهای متعارف سیاست میتوانستند اعتبار یک سیاستمدار را مخدوش کنند، قادر بودند توجه رسانهای گستردهای تولید کنند و حتی به نشانههایی از جسارت، صراحت یا سرپیچی از نخبگان رسمی تعبیر شوند.
برای نامگذاری این پدیده، میتوان از مفهوم لمپنیسم سیاسی استفاده کرد؛ البته نه به معنای جایگاه طبقاتی یک فرد و نه صرفاً به معنای بددهنی او، بلکه بهعنوان نوعی سبک سیاسی که در آن پرخاشگری، تحقیر، سادهسازی مسائل پیچیده، نمایش برتری شخصی و بیاعتنایی به هنجارهای گفتوگوی عمومی، به ابزارهای اعمال قدرت تبدیل میشوند.
از این منظر، مسأله ترامپ صرفاً این نیست که او قواعد متعارف نزاکت سیاسی را رعایت نمیکند. مسأله این است که چگونه میتوان با فرسودهکردن همان قواعد، سرمایه سیاسی به دست آورد؛ چگونه رسوایی میتواند به منبع توجه تبدیل شود و چگونه نمایش خصومت شخصی میتواند جای بخشی از گفتوگوی عمومی درباره مسائل واقعی جامعه را بگیرد.
در اینجا، ابتذال دیگر صرفاً عارضهای در حاشیه سیاست نیست بلکه میتواند به یکی از ابزارهای تولید و تثبیت قدرت تبدیل شود.
بینزاکتی یک سیاستمدار، بهخودیخود، او را به خطری برای جامعه تبدیل نمیکند. خطر زمانی ابعاد جدیتری پیدا میکند که چنین سبکی از سیاست با تمرکز گسترده قدرت در یک فرد همراه شود؛ فردی که تصمیمهایش میتوانند بر امنیت بینالمللی، اقتصاد جهانی و زندگی میلیونها انسان اثر بگذارند.
در چنین شرایطی، مسأله فقط اخلاق شخصی یا شیوه سخنگفتن رهبر نیست. مسأله ظرفیت او برای درک پیچیدگی واقعیت، سنجش پیامدهای تصمیمهایش، پذیرش محدودیتهای قدرت و تمایزگذاشتن میان منافع شخصی و مسئولیت عمومی است.
در نتیجه، پرسش ما درباره پدیده ترامپ فراتر از این است که آیا او سیاستمداری نامتعارف، پوپولیست یا هنجارشکن است. پرسش این است که چه تحولاتی در فرهنگ عمومی، رسانهها و ساختار سیاست مدرن امکان دادهاند تا شخصیتی با چنین سبک سیاسی بتواند به ریاستجمهوری قدرتمندترین کشور جهان برسد و این سبک را به بخشی از شیوه اعمال قدرت تبدیل کند.
مسأله اصلی این مقاله، صرفاً ظهور یک سیاستمدار مبتذل نیست؛ مسأله جهانی است که در آن ابتذال میتواند به زبان قدرت تبدیل شود، بیآنکه لزوماً مانع رسیدن به بالاترین جایگاه سیاسی باشد.
برای فهم این پدیده، باید از داوری درباره شخصیت ترامپ فراتر برویم و به سراغ زمانهای برویم که او را ممکن کرده است؛ زمانهای که در آن، مرز میان سیاست و سرگرمی، میان شخصیت خصوصی و منصب عمومی، و میان استدلال و نمایش، بیش از گذشته در معرض فرسایش قرار گرفته است.
بخش دوم :هشدارهای قرن بیستم؛ از شخصیت اقتدارگرا تا سیاستِ نمایش
شاید برای فهم پدیده ترامپ، بهتر باشد بهجای آغاز از خود او، به پرسشی بازگردیم که متفکران قرن بیستم بارها مطرح کردند: چه شرایطی باعث میشود جامعهای مدرن، با نهادهای سیاسی تثبیتشده و سنتی طولانی از دموکراسی، به رهبرانی گرایش پیدا کند که بهجای استدلال، بر تحریک عواطف؛ بهجای گفتوگو، بر تحقیر؛ و بهجای پیچیدگی واقعیت، بر پاسخهای ساده و قاطع تکیه میکنند؟
هیچیک از این متفکران ظهور ترامپ را به معنای دقیق کلمه پیشبینی نکرده بودند. اما آثارشان سازوکارهایی را آشکار میکند که برای فهم امکان ظهور چنین چهرهای در رأس قدرت سیاسی اهمیت دارند.
۱. هانا آرنت؛ وقتی حقیقت و داوری تضعیف میشوند
آرنت در تحلیل توتالیتاریسم نشان داد که سلطه سیاسی صرفاً با زور و سرکوب برقرار نمیشود؛ تضعیف توانایی انسانها برای تمایز میان واقعیت و خیال، حقیقت و دروغ، و داوری مستقل نیز میتواند زمینهساز آن باشد.
اهمیت آرنت برای بحث ما در این نکته است که سیاست زمانی آسیبپذیر میشود که شهروندان دیگر نتوانند یا نخواهند درباره آنچه میشنوند، مستقل از تعلقات و هیجانات خود یا تلقینات رسانهای داوری کنند. در چنین وضعیتی، تکرار یک ادعا، حتی بدون شواهد کافی، میتواند جای اثبات آن را بگیرد؛ و وفاداری به یک رهبر ممکن است بر ارزیابی انتقادی رفتار و گفتار او غلبه کند.
البته نباید تحلیل آرنت از توتالیتاریسم را مستقیماً با سیاست معاصر آمریکا یکی گرفت. مسأله، همساندانستن دو وضعیت تاریخی نیست؛ مسأله شناخت سازوکارهایی است که میتوانند داوری مستقل را تضعیف کنند.
از این منظر، پرسش درباره ترامپ فقط این نیست که چه میگوید، بلکه این است که چه نسبتی میان گفتار او، حقیقت و شیوه داوری بخشی از مخاطبانش برقرار میشود.
۲. تئودور آدورنو؛ چرا شخصیت اقتدارگرا جذاب میشود؟
آدورنو از جمله متفکرانی بود که به بررسی گرایشهای اقتدارگرایانه، تعصب، اطاعت از قدرت و آمادگی برای پذیرش رهبران سلطهجو پرداخت. پژوهش او بخشی از تلاشی گستردهتر برای فهم زمینههای اجتماعی و روانشناختی پذیرش فاشیسم بود.
اهمیت این پژوهش برای ما در تغییر جهت پرسش است. بهجای اینکه فقط بپرسیم چرا یک سیاستمدار رفتارهای تحقیرآمیز یا اقتدارگرایانه از خود نشان میدهد، باید بپرسیم چرا چنین رفتاری میتواند برای بخشی از جامعه جذاب باشد.
رهبر اقتدارگرا ممکن است با نمایش قاطعیت، وعده بازگرداندن نظم، معرفی دشمنان مشخص و تحقیر مخالفان، احساس قدرت و تعلق را در هوادارانش تقویت کند. در این الگو، پیچیدگی مسائل اجتماعی به روایتی ساده تقلیل مییابد: جامعه قربانی شده، گروهی مقصر است و تنها یک رهبر قدرتمند میتواند اوضاع را اصلاح کند.
این توضیح به معنای آن نیست که همه هواداران یک سیاستمدار اقتدارگرا ویژگیهای روانشناختی یکسانی دارند. رأیدهندگان دلایل اقتصادی، فرهنگی، حزبی و سیاسی متفاوتی دارند. اهمیت آدورنو در نشاندادن این است که اقتدارگرایی را نمیتوان صرفاً به شخصیت رهبر محدود کرد؛ باید شرایط پذیرش و بازتولید آن را نیز شناخت.
۳. گای دبور؛ وقتی سیاست به نمایش تبدیل میشود
دبور در نقد جامعه مدرن استدلال کرد که نمایش صرفاً مجموعهای از تصاویر نیست؛ رابطهای اجتماعی است که میانجی آن تصاویر شده است. این مفهوم برای فهم جهانی مفید است که در آن دیدهشدن، بازنمایی و جلب توجه میتوانند بر تجربه مستقیم و فهم انتقادی غلبه کنند.
اینجا به یکی از مهمترین حلقههای اتصال نظریههای قرن بیستم به ترامپ میرسیم.
ترامپ پیش از ورود به کاخ سفید، سالها در جهان کسبوکار، تبلیغات و تلویزیون چهرهای شناختهشده بود. او با درک اهمیت شهرت و بازنمایی رسانهای وارد سیاست شد؛ عرصهای که در آن، گاه خودِ جنجال میتواند به منبع توجه و توجه به سرمایه سیاسی تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، توهین به رقیب، سخن جنجالی، اغراق و شکستن هنجارهای گفتار عمومی لزوماً به معنای شکست ارتباطی نیست. حتی واکنش منفی رسانهها نیز ممکن است نام سیاستمدار را بیشتر در معرض دید قرار دهد.
نکته دبور این است که در جامعه نمایش، سیاستمدار فقط برای ادارهکردن جامعه رقابت نمیکند؛ او برای تسلط بر صحنه و جلب توجه نیز رقابت میکند.
۴. اومبرتو اکو؛ فاشیسم چگونه میتواند در صورتهای تازه بازگردد
اکو در مقاله فاشیسم ابدی توضیح میدهد که فاشیسم را نمیتوان به یک الگوی تاریخی ثابت و مجموعهای کاملاً یکسان از ویژگیها محدود کرد. او مجموعهای از گرایشها، از کیش سنت و مخالفت با نقد عقلانی تا ترس از تفاوت و پوپولیسم کیفی، را بررسی میکند.
اهمیت اکو در این است که هشدار میدهد بازگشت گرایشهای فاشیستی لزوماً با بازسازی دقیق رژیمهای فاشیستی قرن بیستم اتفاق نمیافتد. این گرایشها میتوانند در صورتها و زبانهای تازه ظاهر شوند و خود را با شرایط تاریخی جدید سازگار کنند.
یکی از نکات مهم مقاله او، تصور رهبر از خود بهعنوان تنها نماینده «مردم واقعی» است؛ گویی جامعه یک اراده واحد دارد و رهبر بهتنهایی آن را بیان میکند. در این الگو، مخالفان دیگر شهروندانی با دیدگاههای متفاوت نیستند، بلکه ممکن است بهعنوان دشمنان مردم یا عوامل بیگانه معرفی شوند. اکو همچنین به امکان شکلگیری نوعی پوپولیسم از طریق تلویزیون و اینترنت اشاره میکند؛ نکتهای که برای تحلیل سیاست رسانهای امروز اهمیت ویژهای دارد.
بااینحال، باید میان استفاده از چارچوب اکو برای شناسایی گرایشهای اقتدارگرا و صدور حکم قطعی درباره فاشیستبودن یک سیاستمدار تفاوت گذاشت. وجود چند ویژگی مشترک، بهتنهایی برای یکساندانستن دو پدیده تاریخی کافی نیست.
اگر این چهار متفکر را در کنار یکدیگر قرار دهیم، به چهار بُعد مرتبط از مسأله میرسیم:
- آرنت: تضعیف حقیقت و داوری مستقل
- آدورنو: زمینههای اجتماعی و روانشناختی پذیرش اقتدارگرایی
- دبور: تبدیل توجه و نمایش به منابع قدرت سیاسی
- اکو: امکان بازگشت گرایشهای فاشیستی در صورتهایی متفاوت از گذشته
این نظریهها یکدیگر را تکرار نمیکنند؛ هرکدام بخشی از مسأله را روشن میکنند. اما هنوز یک پرسش باقی است: چرا در عصر شبکههای اجتماعی، این سازوکارها میتوانند در قالبی تازه به یکدیگر متصل شوند و سیاستمداری را به قدرت برسانند که بخش مهمی از سبک سیاسیاش بر جنجال، تحقیر، خودنمایی و شکستن هنجارهای متعارف استوار است؟
اینجاست که بحث از نظریههای کلاسیک قرن بیستم باید به تحولات رسانهای و فرهنگی دهههای اخیر برسد. برای فهم ترامپ، باید علاوه بر خصوصیات فردی او، به محیطی نیز توجه کنیم که در آن جنجال میتواند به توجه، توجه به شهرت، شهرت به قدرت سیاسی و هنجارشکنی به نشانهای از قدرت تعبیر شود.
بخش پایانی: عصر ابتذال؛ از انسان میانمایه تا لمپنیسم در مقام قدرت
اگر آرنت از زوال داوری مستقل سخن میگوید، آدورنو از زمینههای پذیرش اقتدارگرایی، دبور از جامعه نمایش و اومبرتو اکو از امکان بازگشت گرایشهای فاشیستی در صورتهای تازه، شاید بتوان همه این هشدارها را در پرسشی بنیادیتر به هم پیوند داد: چه بر سر جهان مدرن آمده است که ویژگیهایی که زمانی میتوانستند مانع ورود یک فرد به بالاترین سطوح قدرت سیاسی شوند، اکنون ممکن است به بخشی از سرمایه سیاسی او تبدیل شوند؟
پاسخ را نباید تنها در شخصیت یک سیاستمدار جستوجو کرد. ظهور چهرهای چون دونالد ترامپ، افزون بر ویژگیهای فردی و انتخابهای سیاسی او، ما را با مسألهای گستردهتر روبهرو میکند: تحول فرهنگی و رسانهای جامعهای که در آن شهرت میتواند جای اعتبار را بگیرد، اعتمادبهنفس جای دانش بنشیند، نمایش جای استدلال را پر کند و توانایی برانگیختن هیجان، گاه از توانایی فهم پیچیدگی واقعیت مؤثرتر باشد.
این تحول یکشبه اتفاق نیفتاده است. گسترش فرهنگ مصرفی، سلطه فزاینده رسانههای تجاری، تبدیل سرگرمی به یکی از منطقهای مسلط زندگی روزمره و سرانجام ظهور شبکههای اجتماعی، محیطی پدید آوردهاند که در آن دیدهشدن به ارزشی مستقل تبدیل شده است. در این محیط، هر چیزی که توجه بیشتری جلب کند، شانس بیشتری برای گردش و تکثیر دارد
البته رسانهها و شبکههای اجتماعی بهخودیخود به معنای افول فرهنگ یا عقلانیت نیستند. همین ابزارها امکان دسترسی گستردهتر به دانش، انتشار دیدگاههای مستقل و به چالش کشیدن قدرت را نیز فراهم کردهاند. مسأله، منطقی است که در بخشهایی از این جهان رسانهای حاکم شده است: منطقی که ارزش یک پیام را نه بر اساس حقیقت، عمق یا اهمیت آن، بلکه بر اساس میزان توجهی میسنجد که میتواند تولید کند.
در چنین فضایی، اندیشه برای آنکه شنیده شود، ناچار است با هیجان رقابت کند؛ استدلال باید با سرعت سازگار شود و پیچیدگی، در برابر جذابیت پاسخهای فوری عقب بنشیند. آنچه آرام، دشوار و نیازمند تأمل است، اغلب در رقابت با آنچه خشمبرانگیز، سرگرمکننده و ساده است، موقعیت دشوارتری پیدا میکند. بهتدریج، نهفقط محتوای فرهنگ، بلکه معیارهای تشخیص ارزش نیز دستخوش تغییر میشوند.
در اینجا مفهوم «انسان میانمایه» اهمیت پیدا میکند؛ نه به معنای انسانی که تحصیلات اندک دارد یا در زمینهای متخصص نیست، بلکه به معنای الگویی از انسان که میل به دانستن در او جای خود را به رضایت از دانستههای محدود داده است؛ انسانی که بهجای مواجهه با پیچیدگی جهان، به پاسخهای آماده پناه میبرد و بهجای سنجش انتقادی باورهای خود، تأیید آنها را جستوجو میکند؛ انسانی که دیگر برای فهم جهان و پاسخ به پرسشهایش سراغ سارتر و کامو نمیرود و ترجیح میدهد در دنیای پر زرق و برق کارداشیانها گم شود.
میانمایگی در این معنا، فقدان هوش یا استعداد نیست؛ نوعی رابطه با جهان است که در آن پرسشگری، تردید و خودانتقادی بهتدریج جایگاه خود را از دست میدهند.
چنین انسانی الزاماً نادان نیست. ممکن است از اطلاعات فراوانی برخوردار باشد، اخبار را دنبال کند و در شبکههای اجتماعی حضوری فعال داشته باشد؛ اما انباشت اطلاعات لزوماً به فهم منجر نمیشود. دسترسی گسترده به اطلاعات، اگر با توانایی ارزیابی، مقایسه و داوری همراه نباشد، حتی میتواند به توهم دانایی بینجامد. انسان تصور میکند چون درباره هر موضوعی نظری دارد، آن موضوع را نیز میفهمد.
مسأله زمانی جدیتر میشود که این الگوی فرهنگی از زندگی فردی فراتر میرود و به عرصه عمومی راه پیدا میکند. جامعهای که در آن شهرت بهتدریج از تخصص، جنجال از استدلال و نمایش از عمق پیشی میگیرد و خطر اصلی پدیدار میگردد چرا که ممکن است همان معیارها را در انتخاب و ارزیابی رهبران خود نیز بازتولید کند. در چنین جامعهای، سیاستمدار دیگر الزاماً کسی نیست که بتواند پیچیدگی مسائل عمومی را بفهمد و درباره پیامدهای تصمیمهایش داوری کند؛ او ممکن است کسی باشد که بهتر از دیگران صحنه را در اختیار میگیرد، توجه را به خود جلب میکند و احساسات مخاطبان را برمیانگیزد.
اینجاست که میانمایگی و لمپنیسم سیاسی به یکدیگر نزدیک میشوند، بیآنکه یکسان باشند. میانمایگی میتواند در رضایت از سطحینگری و پرهیز از تفکر انتقادی ظاهر شود؛ لمپنیسم سیاسی زمانی پدیدار میشود که تحقیر، توهین، اغراق، دشمنسازی و نمایش برتری شخصی به شیوههای اعمال قدرت تبدیل شوند. اولی میتواند زمینه فرهنگی پذیرش دومی را فراهم کند، اما رابطه میان آنها قطعی و مکانیکی نیست.
دونالد ترامپ در این نقطه اهمیت پیدا میکند. اهمیت او فقط در مواضع سیاسی، تصمیمهای حکومتی یا خصوصیات شخصیاش خلاصه نمیشود؛ او نمونهای برجسته از پیوند میان شهرت رسانهای، سیاست شخصیتمحور و سبکی از کنش سیاسی است که در آن جنجال و هنجارشکنی میتوانند به منابع قدرت تبدیل شوند. در این سبک، توهین به رقیب ممکن است نشانه صراحت تلقی شود، تحقیر مخالفان میتواند به نمایش اقتدار بدل شود و تکرار ادعاهای مناقشهبرانگیز و بی اساس، مستقل از میزان پشتوانه آنها، به ابزاری برای حفظ توجه عمومی تبدیل شود.
ترامپ این منطق را از هیچ نیافرید. او در محیطی رشد کرد که تلویزیون، تبلیغات و فرهنگ سلبریتی پیشاپیش اهمیت شهرت و نمایش را افزایش داده بودند. آنچه در مورد او اهمیت دارد، انتقال این منطق به مرکز قدرت سیاسی است: مرز میان شخصیت نمایشی و مقام عمومی، میان جنجال رسانهای و کنش سیاسی، و میان خودنمایی فردی و مسئولیت حکومتی بیش از پیش محل مناقشه قرار میگیرد.
بااینحال، نمیتوان نتیجه گرفت که همه کسانی که به ترامپ رأی دادهاند، شیفته ابتذالاند یا از میانمایگی فرهنگی رنج میبرند. رأیدهندگان ممکن است به دلایل اقتصادی، حزبی، فرهنگی، امنیتی یا در اعتراض به وضع موجود از او حمایت کنند. همچنین، موفقیت سیاسی او را نمیتوان تنها با فرهنگ رسانهای توضیح داد. ساختار احزاب، قطبیشدن جامعه، نارضایتیهای اقتصادی و بیاعتمادی به نهادهای رسمی نیز در این میان نقش دارند. تحلیل جدی باید این عوامل را در کنار یکدیگر ببیند.
اما همین پیچیدگی، پرسش اصلی را از میان نمیبرد؛ بلکه آن را مهمتر میکند: چگونه ممکن است در جامعهای با دانشگاههای بزرگ، نهادهای علمی قدرتمند، رسانههای گسترده و سنتی طولانی از اندیشه سیاسی، سبکهایی از سیاست به موفقیت برسند که در آنها نمایش شخصی و تحریک هیجانی گاه بر استدلال عمومی غلبه میکنند؟
شاید پاسخ در این واقعیت باشد که پیشرفت علمی و فناورانه لزوماً به بلوغ فرهنگی و سیاسی منجر نمیشود. جامعه میتواند از نظر فناوری پیشرفتهتر شود، درحالیکه بخشی از فرهنگ عمومی آن به سمت سطحینگری، مصرفزدگی و سادهسازی افراطی حرکت کند. میتوان به جهان متصلتر شد، اما فهم عمیقتری از آن به دست نیاورد؛ میتوان اطلاعات بیشتری دریافت کرد، اما قدرت تشخیص حقیقت را تقویت نکرد؛ و میتوان ابزارهای ارتباطی نیرومندتری در اختیار داشت، اما آنها را عمدتاً برای تکرار باورهای خود و تحقیر مخالفان به کار گرفت.
این تناقض، یکی از مسألههای مهم عصر ماست: جهانی که ابزارهای بیسابقهای برای گسترش دانش و آگاهی فراهم کرده، همزمان میتواند شرایطی بسازد که در آن سطحینگری، نمایش و تحریک هیجانی سودآورتر و فراگیرتر شوند. مسأله، محکومکردن تودهها یا نوستالژی برای گذشتهای آرمانی نیست؛ هیچ دوره تاریخیای از ابتذال، تعصب و سیاست عوامفریبانه خالی نبوده است. مسأله این است که سازوکارهای تازه ارتباطی و اقتصادی چگونه میتوانند برخی از این گرایشها را تقویت کنند و به آنها مقیاسی جهانی ببخشند.
از این منظر، ترامپ را میتوان نه علت یگانه این وضعیت، بلکه یکی از برجستهترین صورتهای ظهور آن دانست؛ چهرهای که در او منطق سلبریتی، سیاست شخصیتمحور و لمپنیسم سیاسی به شکلی آشکار به هم میرسند. او نشانه این امکان است که در شرایطی خاص، آنچه زمانی میتوانست اعتبار یک سیاستمدار را مخدوش کند، به ابزار جلب توجه و بسیج هوادارانش تبدیل شود.
این ما را به نقطه آغاز بحث بازمیگرداند: نسبت میان قدرت و ظرفیت داوری. مسأله فقط این نیست که چه کسی به قدرت میرسد؛ مسأله این است که قدرت در چه محیط فرهنگی عمل میکند، چگونه محدود میشود و چه نسبتی میان اراده شخصی حاکم و مسئولیت او در برابر جامعه برقرار میماند. در سیاست، خطای یک فرد قدرتمند میتواند از محدوده زندگی شخصی او فراتر برود و بر سرنوشت میلیونها انسان اثر بگذارد. ازاینرو، هرچه قدرت متمرکزتر و پیامدهای تصمیمهای آن گستردهتر باشد، کیفیت داوری، پاسخگویی و محدودیتهای نهادی اهمیت بیشتری پیدا میکند.
شاید خطر اصلی عصر ما را بتوان در همین وارونگی جستوجو کرد: جهانی که در آن توانایی دیدهشدن میتواند از شایستگی فهمیدن پیشی بگیرد؛ اعتمادبهنفس میتواند جای دانش را بگیرد؛ و نمایش قدرت، حتی بدون برخورداری از داوری متناسب با مسئولیت آن، به سرمایهای سیاسی تبدیل شود.
از این منظر، مسأله ترامپ صرفاً مسأله یک رئیسجمهور یا یک کشور نیست. او پرسشی را پیش روی جهان مدرن قرار میدهد که پاسخ به آن از مرزهای سیاست روز فراتر میرود: آیا تمدنی که در تولید دانش، فناوری و ابزارهای ارتباطی به دستاوردهای شگفتانگیزی رسیده است، همزمان توانایی پرورش شهروندانی را نیز تقویت کرده که بتوانند از این دستاوردها برای فهم پیچیدگی جهان و مهار قدرت استفاده کنند؟
شاید «عصر پایان روشنفکری» را نباید به معنای پایان اندیشه یا ناپدیدشدن انسانهای متفکر فهمید؛ بلکه باید آن را نامی برای وضعیتی دانست که در آن اندیشه، عمق و داوری انتقادی برای حفظ جایگاه خود در برابر نمایش، شهرت و هیجان با دشواری فزایندهای روبهرو میشوند.
و اگر لمپنیسم روزی در حاشیه سیاست قرار داشت، مسأله امروز این است که تحت چه شرایطی میتواند از حاشیه به مرکز راه پیدا کند؛ از یک سبک فردی به یک منطق ارتباطی و از یک منطق ارتباطی به شیوهای برای اعمال قدرت تبدیل شود.
ترامپ در این معنا فقط یک فرد نیست؛ آینه تناقضهای جامعهای است که در آن، پیشرفت ابزارهای تمدن الزاماً به پیشرفت معیارهای داوری منجر نشده است. شاید پرسش نهایی نیز همین باشد: در جهانی که هر روز بیش از گذشته به دیدهشدن پاداش میدهد، چه چیزی هنوز از اندیشیدن، فهمیدن و مسئولیتپذیری محافظت میکند؟