یادداشت؛
وقتی وطن پشت فرزندانش را خالی کرد
ایران آن روزها خود در آتش جنگی تحمیلی میسوخت و زیر بار تحریم و کمبود بود؛ با این همه، در خانهاش را به روی صدها هزار عراقیِ راندهشده گشود. برایشان سرپناه و مدرسه و درمان فراهم کرد، و بسیاری از همین معاودین در ایران درس خواندند، کار کردند، خانواده تشکیل دادند و به جایگاههای علمی و اجتماعی رسیدند. نیروهای مخالف صدام نیز در همین خاک پناه گرفتند و سازمان یافتند. زندگی در غربت البته بیدشواری نبود، اما مقایسه میان بهشت و دوزخ نیست؛ میان سرزمینی است که با همۀ تنگناهایش در را گشود و سرزمینی که در را یکسره بست. جامعه همکیش شاید سفرهاش تنگ باشد، اما هیچکس را با یک مصوبه از خود نراند.
آلاء حسین، بازیگر عراقی
آلاء حسین را عراقیها بیشتر با «زرق ورق» میشناسند؛ برنامهای طنز در شبکۀ الشرقیه که او را به چهرهای محبوب بدل کرد. اما در سالهای اخیر نامش بیش از صحنه با سیاست گره خورده است. حمایت بیپرده از حشد الشعبی و بازی در سریال «العشرة»، که درباره شهدای همین نیروست، او را به یکی از جنجالیترین هنرمندان عراق تبدیل کرد. جنجال تازه اما از جای دیگری برخاست. او در مراسم تشییع آیتالله خامنهای شرکت کرد و چندی بعد در رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی در بغداد با رایزن فرهنگی دیدار کرد و گلدانی فیروزهکوب و فرشی ایرانی هدیه گرفت. رسانههای عراقی این دیدار را پاداش حضورش در تشییع خواندند. خودش اما گفت نه تکریمی در کار بوده و نه این هدیه چیزی جز رسم میزبانی آن نهاد است.
پس از این هیاهو، آلاء حسین به برنامه منی سامی در شبکه «الأولی» رفت و با پرسشی صریح روبهرو شد: عقیده برایت عزیزتر است یا وطن؟ نخست برآشفت که مجبور به پاسخ نیست، و سپس جملهای گفت که در عراق دستبهدست شد: عقیده و وطن دو چشم یک چهرهاند و برابر؛ «وقتی وطن به خطر افتاد، عقیده نجاتش داد». مرادش سال ۲۰۱۴ بود، که فتوای آیتالله سیستانی جوانان عراقی را به نبرد با داعش فراخواند.
هوادارانش این پاسخ را زیرکانه دانستند. اما همین جمله، اگر با دقت خوانده شود، علیه ادعای گویندهاش شهادت میدهد. اگر عقیده در روز خطر وطن را نجات میدهد و مؤمنان در روز خطر عقیده را، پس با دو کفه برابر سروکار نداریم؛ یکی ناجی است و دیگری نیازمند نجات. و پرسشی که در آن گفتوگو مطرح نشد همچنان پابرجاست: آن روزها که فرزندان همین سرزمین در خطر بودند، وطن کجا بود؟ تاریخ معاصر عراق پاسخی تلخ برای این پرسش دارد.
تابعیتی که با یک امضا باطل شد
بهار ۱۹۸۰(۱۳۵۹)، شورای فرماندهی انقلاب، یعنی عالیترین نهاد قدرت در حکومت صدام، مصوبهای صادر کرد که لغو تابعیت عراقیانِ «با اصالت بیگانه» را ممکن میساخت. تیغ این مصوبه بیش از همه بر دو گروه فرود آمد. گروه اول کردهای فیلی بودند، یعنی کردهای شیعهای که بیشتر در بغداد و شهرهای مرزی میزیستند. گروه دوم خانوادههایی بودند که در شناسنامهشان «تبعۀ ایران» ثبت شده بود؛ کسانی که نیاکانشان در روزگار عثمانی، اغلب برای گریز از سربازی اجباری، تابعیت ایران را برگزیده بودند. این مردم نسل اندر نسل در عراق زاده شده بودند، اما یکشبه بیگانه شدند. مدارک و خانه و داراییشان را گرفتند و صدها هزار نفرشان را پشت مرز ایران رها کردند؛ همانهایی که در ایران «معاودین» میخوانند. سرزمینی که فرزندی را به تبار و مذهب گره میزند و هرگاه بخواهد پس میگیرد، چگونه میتواند همسنگ ایمانی باشد که هیچ فرمانی آن را از دل صاحبش بیرون نمیکشد؟
عراقیانِ راندهشده از وطن؛ تبعیدیانی که در ایران «معاودین» خوانده شدند.
نه فقط حکومت
اخراج را مأموران امنیتی و نظامیان اجرا کردند، اما خانهها خالی نماندند. بسیاری از آنها به دست همسایههای دیروز افتاد و اموال صاحبانشان به ثمن بخس فروخته شد یا رایگان تصاحب شد. اینجا بیوفایی از دولت میگذرد و به جامعه میرسد. وطن نهتنها در لباس حکومت، که در هیأت همسایه و هممحله و همسفره هم این مردم را تنها گذاشت.
جوانانی که برنگشتند
حکومت به بیرون راندن خانوادهها قانع نشد. هزاران جوان از همین خانوادهها پیش از تبعید بازداشت شدند و در زندانها ناپدید شدند، و از سرنوشت بسیاریشان هنوز خبری نیست. کم نبودند مادرانی که سالها در ایران چشم به راه پسرانشان ماندند. وطنی که پسر را در مرز از مادر جدا میکند، با چه رویی از بازماندگان میخواهد آن را با ایمانشان برابر بدانند؟
نه یک رژیم، که یک الگو
خواهند گفت گناه از بعث بود، نه از وطن. اما این بیوفایی پیش از بعث هم بود و پس از آن نیز ادامه یافت. سال ۱۹۴۱، در دوران پادشاهی، یهودیان بغداد در آشوبی که عراقیها «فرهود» مینامند غارت شدند و دهها تن از آنان به دست کسانی کشته شدند که برخیشان قربانیان را به نام میشناختند. حدود یک دهه بعد، در ۱۹۵۰ و ۱۹۵۱، دو قانون پیاپی تابعیت یهودیانِ مهاجر را لغو و داراییهایشان را توقیف کرد. جماعتی که از روزگار بابل در این سرزمین ریشه داشت، خانههایش را برای دیگران گذاشت و رفت. سپس نوبت بعث رسید، با تبعیدهای اواخر دهۀ ۱۹۶۰ میلادی و موج بزرگ ۱۹۸۰. و بعد از آن، دوران پس از ۲۰۰۳ فرارسید. سلطنت، جمهوری بعثی و نظامی با داعیۀ دموکراسی؛ سه نظام، قربانیانی از ادیان و مذاهب گوناگون، و الگویی یکسان. پس مشکل در این یا آن حاکم نیست؛ در سرزمینی است که تعلقِ برخی فرزندانش را مشروط و موقت میداند.
پس از ۲۰۰۳: همان آزمون، با چهرهای دیگر
تلخی رهاشدگی به شیعیان و کردهای فیلی محدود نماند. پس از سقوط صدام، بخشهایی از اهل سنت احساس کردند عراق تازه دیگر از آنِ آنان نیست. ارتش به فرمان آمریکاییها منحل شد و طرح بعثزدایی دامن بسیاری را گرفت، و آنان این دگرگونی را باختِ خود دیدند، نه فرصتی برای شراکت. اما مهمتر از این احساس، راهی بود که برخی برگزیدند. به جای مطالبه حق از درون کشور، بخشی از آنان به گروههای مسلح پناه و پوشش دادند. این راه با القاعده در سالهای جنگ فرقهای آغاز شد، به چادرهای تحصن الانبار رسید که پرچمهایی بیگانه با عراق بر فرازشان بالا رفت، و به کسانی ختم شد که در ۲۰۱۴ دروازه شهرها را به روی داعش گشودند یا با آن همدست شدند. البته بسیاری از مردم همین مناطق با تروریسم جنگیدند و بهایی گزاف پرداختند. اما برای آن گروه، فاصله «وطن مرا تنها گذاشت» تا «من دِینی به وطن ندارم» تقریباً از میان رفت. این خود گواهی دیگر است: سرزمینی که اعتماد فرزندانش را ببازد، دیگر با هیچ تعلقی برابری نمیکند. وابستگیهای کوچکتر، از مذهب تا قبیله، از آن پیشی میگیرند؛ حتی اگر کار به سلاح کشیدن بر روی آن بینجامد.
وقتی وطن غایب بود
تابستان ۲۰۱۴، وقتی ارتش عراق در موصل فروریخت، نهادهای ملی نبودند که ورق را برگرداندند؛ فتوای جهاد آیتالله سیستانی بود که جوانان را به میدان کشاند. در دهۀ ۱۹۸۰، وقتی صدها هزار عراقی از خانهشان رانده شدند، ایران، که خود درگیر جنگ بود، در خانهاش را به رویشان گشود؛ سرزمینی که پیوند ایمان آنان را به آن میرساند. حتی آن دسته از اهل سنت که خود را رهاشده یافتند، به مذهب و قبیله پناه بردند، نه به دولت. این همان حقیقتی است که آلاء حسین، شاید ناخواسته، بر زبان آورد: عقیده نجات میدهد و وطن نیازمند نجات است.
ایران؛ آغوشی که بسته نشد
ایران آن روزها خود در آتش جنگی تحمیلی میسوخت و زیر بار تحریم و کمبود بود؛ با این همه، در خانهاش را به روی صدها هزار عراقیِ راندهشده گشود. برایشان سرپناه و مدرسه و درمان فراهم کرد، و بسیاری از همین معاودین در ایران درس خواندند، کار کردند، خانواده تشکیل دادند و به جایگاههای علمی و اجتماعی رسیدند. نیروهای مخالف صدام نیز در همین خاک پناه گرفتند و سازمان یافتند. زندگی در غربت البته بیدشواری نبود، اما مقایسه میان بهشت و دوزخ نیست؛ میان سرزمینی است که با همۀ تنگناهایش در را گشود و سرزمینی که در را یکسره بست. جامعه همکیش شاید سفرهاش تنگ باشد، اما هیچکس را با یک مصوبه از خود نراند.
و همسایههای نیک
بیگمان بسیاری از عراقیها به تبعیدیان پناه دادند و امانتها و خانههایشان را نگه داشتند. اما آنان به نام وطن چنین نکردند؛ وجدان و دین و خویشاوندی برانگیختهشان بود. طنز تلخ ماجرا همین است: آنچه همسایه امین را به یاری واداشت، اخلاق و ایمانش بود، و آنچه دست همسایه طمعکار را باز گذاشت، قانونِ خودِ وطن.
سخن پایانی
این سطور دشمنی با وطن نیست. سرزمینی که همه فرزندانش را بیقیدوشرط و بیتبعیض پاس بدارد، سزاوار است در دل جای بگیرد و حتی در صدر بنشیند. اما چنین وطنی حاضر نبود؛ نه آن روز که کرد فیلی پشت مرز رها شد، نه آن روز که خانه یهودی بغدادی به یغما رفت، و نه در دل کسانی که پس از ۲۰۰۳ آن را دشمن پنداشتند و بر آن سلاح کشیدند. برابری را نمیتوان در یک برنامه تلویزیونی اعلام کرد؛ باید در روزهای سخت به دست آورد. تا آن روز، «دو چشم یک چهره» آرزویی زیبا باقی میماند، و پاسخ واقعی در حافظه کسانی نوشته شده که پابرهنه از مرز گذشتند.
.....................................................
*دکترای علوم سیاسی، پژوهشگر مسائل عراق
مشاهده خبر در جماران