ناطق نوری چگونه خودش را روایت کرده است؟/آشناییاش با امام چگونه صورت گرفت؟
سوم مهر ۱۴۰۵ احمد ناطق نوری که در گذشته سال ها نمایندگی مردم نور و محمود آباد را عهده دار بود به رحمت خدا رفت.
به گزارش جماران، خاطرات احمد ناطقنوری، روایتی از روزهایی است که فعالیت سیاسی با خطر دستگیری و تعقیب همراه بود؛ از پخش اعلامیههای آیتالله کاشانی در قیام ۳۰ تیر و استفاده از رمزهای محلی برای انتقال پیامها تا دیدار امام خمینی(س) با لباس مکانیکی و سرانجام ورود به عرصه نمایندگی مجلس.
احمد ناطق نوری، فرزند مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم ناطق نوری، در سال ۱۳۱۶ در روستای اوزکلا از توابع بخش بلده شهرستان نور استان مازندران در خانوادهای روحانی به دنیا آمد. او که دوران کودکی و نوجوانی خود را در تهران و در محلههای بازار و حمامچال گذراند، پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه، بهطور شبانه ادامه تحصیل داد و در سال ۱۳۴۶ به استخدام بهداری کل راهها درآمد.
در ۱۹ سالگی با دخترعمه خود ازدواج کرد که ماحصل این وصلت سه فرزند یعنی دو پسر و یک دختر شد.
ناطقنوری که از جوانی با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا شده بود، در جریان مبارزات ملی شدن صنعت نفت، نهضت امام خمینی و هیئتهای مؤتلفه اسلامی حضوری فعال داشت و چندین بار توسط نهاد امنیتی رژیم پهلوی دستگیر شد.
او پس از انقلاب، مسئولیتهای مختلفی در وزارت بهداری بر عهده گرفت. از انتخابات میاندورهای مجلس در سال ۱۳۶۰ که جانشین برادرش شهید عباسعلی ناطقنوری شد تا پایان مجلس هشتم به جز دوره دوم به عنوان نماینده مردم نور و محمودآباد انتخاب شد. او همچنین ریاست فدراسیون بوکس را از زمان آغاز به کار دوباره این فدراسیون در سال ۱۳۶۸ تا سال ۱۳۹۶ برعهده داشت.
آنچه در پی میآید، روایت دست اول از زندگی، خانواده، مبارزات و فعالیتهای سیاسی اوست که در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به ثبت و ضبط رسیده است.
تبار و خانواده
من احمد ناطق نوری در سال ۱۳۱۶ شمسی در روستای اوزکلا، نور، در یک خانواده روحانی متولد شدم. پدرم مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم ناطقنوری است. فامیلی ما نوری جمشیدی است. علت تغییر نام خانوادگی ما این است که پدر ما از سخنوران برجستهای بود که در نطق و سخنوری بسیار مسلط بود و بسیار خوب صحبت میکرد.
پدرم بلاغت و فصاحت بسیار خوبی داشت و خیلی خوشصدا بود. یادم نمیرود که ما در منطقهمان اسب داشتیم و ایشان با اسب این طرف و آنطرف میرفت و برای خودش به تربیت اسب خیلی هم علاقهمند بود. هیچ وقت اسب را با ترکه نمیزد. هر وقت که لازم بود که تندتر برود و با عشق برود، برای اسب مثنوی میخواند. به قول معروف اسب را مست میکرد.
مادری داشتیم که تقریباً روحانیزاده بود، چون پدر ایشان از مداحان بنام تهران بود. ایشان هم اصالتاً اوزکلایی بود، ولی زادگاهشان تهران در همان کوچه حمامچال بود. پدرشان از افراد متمول و در عین حال از شعرا و مداحان بود که به نام حاج علینقی نوری معروف بود.
مادرمان بسیار شجاع بود. ما شجاعت را بیشتر از مادرمان به ارث بردهایم. در قضایای ۱۷ دی رضا شاه که چادرها را از سر میگرفتند، چادر به کمر میبست و با چوب دنبالشان میکرد. در روستای ما از ترس مادرم جرأت حضور نداشتند.
کودکی و تحصیل
متولد اوزکلا ولی بزرگشده تهران هستم. در کوچه حمامچال، زیر گذر لوطی صالح زندگی میکردیم. من و مرحوم شهید عباس آقا [شهید عباسعلی ناطق نوری]و حتی حاج آقای ما [حجتالاسلام علیاکبر ناطق نوری]، دوران ابتدایی را اول در مدرسه خسروی، کوچه هفت تن -یعنی پایینتر از گذر لوطی صالح به سمت بازار حلبیسازها - آنجا میرفتیم.
تابستان که مدرسه تعطیل میشد، چون به منطقه ییلاقیمان علاقهمند بودیم، به آنجا میرفتیم. من و مرحوم عباس آقا و برادر بزرگمان حاج محمد آقا تابستانها در بحث روستا و کشاورزی کمک میکردیم.
من و مرحوم عباس آقا همیشه با هم بودیم. او دو سال از من بزرگتر بود، ولی من و ایشان همشاگردی بودیم. من یک سال زود به مدرسه رفتم و ایشان یک سال دیر. با همدیگر کلاس اول را در مدرسه خسروی شروع کردیم و در عین حال که دو برادر بودیم ولی دو همکلاس بودیم و بالطبع دو رفیق هم بودیم. تا کلاس ششم ابتدایی به مدرسه روزانه رفتیم و درس خواندیم و بعد به درسهای علوم غریبه — به قول معروف — روی آوردیم. گاهی از حاج آقا کمک میگرفتیم و گاهی هم از مساجدی که در تهران بودند.
کار فنی را شروع کردیم. ایشان مکانیک بودند و من در رشته برق اتومبیل کار میکردم. بعدها من کار آزاد را رها کردم، چون شبانه درس خواندم و دوران متوسطهام را در مدرسه شبانه طی کردم.
آغاز فعالیتهای سیاسی
در محلی که من کار میکردم - کار فنی اتومبیل- استادی داشتیم به نام آقای مجید امیری آدم باشخصیت و تحصیلکردهای که جزء گروه نیروی سوم خلیل ملکی بود. من از ابتدا به خاطر آن خاطراتی که از مرحوم پدرمان داشتیم - که با تودهایها در مازندران ایشان مبارزه میکرد- و اساساً تودهایها را همیشه سد راه پیشرفت و توسعه مملکت و خائن به مملکت میدانستیم. چون نیروی سوم با حزب توده در تضاد بودند و مبارزه میکردند، من آن موقع با نیروی سوم همکاری میکردم. البته عضو نبودم و، چون محیط ما یک محیط کارگری بود، تضاد بسیار شدیدی با تودهایها داشتیم.
البته این را هم عرض کنم به دلیل تعریف و تمجیدهایی که پدرم از مرحوم آیتالله کاشانی میکرد، یک علاقه و وابستگی نسبت به ایشان پیدا کرده بودیم.
حضور در قیام ۳۰ تیر
در روز ۳۰ تیر اعلامیه شماره ۱ و شماره ۲ آیتالله کاشانی را وقتی که کسی در بازار عباسآباد آورده بود گرفتم تا پخش کنم و اعلامیهها را به تمام مغازهها دادم که ایشان در آن همه را به اعتصاب و میتینگ دعوت کرده بود.
من حادثه ۳۰ تیر ۱۳۳۱ را در صحنه سیاست بودم. با بچههای محل راه افتادیم و به میدان بهارستان رفتیم. با اینکه ۱۶ سالم بود، با توجه به اینکه ورزش میکردم و نفس خوبی هم داشتم، پرچم ایران را به دست گرفته و شعار میدادم. آن روز خیلی از کسانی را که شهید یا مجروح شده بودند توی جوی بهارستان تا سرچشمه میآوردیم و سوار درشکه میکردیم و به بیمارستان بازرگانان تهران میفرستادیم. مبارزه تا ساعت ۲ بعد از ظهر ادامه یافت.
ساعت ۳ بعد از ظهر بود که ظاهراً محمود نریمان بالای سر در مجلس ایستاد و گفت: «مردم آرامش خودتان را حفظ کنید. نیروهای نظامی و انتظامی برگشتند به پادگانهای خودشان. امنیت در دست شماست. قوامالسلطنه سقوط کرد و مصدق سر کار میآید و از فردا نهضت ملی حاکم است.» در همانجا مردم کف زدند و هورا کشیدند و رفتند. ولی در عرض یک سال آنقدر مردم بیتفاوت شدند که کودتای ۲۸ مرداد به وجود آمد و یک استثمار ۲۵ ساله آمریکا بر ما تحمیل شد.
آشنایی با امام
وقتی که نواب شهید شد، یادم هست که آقای عسگراولادی جملهای از ایشان نقل کردند — البته هنوز آیتالله بروجردی در قید حیات بودند — که گفتند: «من یک روحانی را گیر آوردم در قم که خیلی آدم جالبی است.» گفتند او کیست؟ گفت: «حاج آقا روحالله موسوی.»
بعد از فوت مرحوم آیتالله بروجردی در سال ۱۳۴۰، همان روز برای تشییع جنازه همه اخوان با پدرم با ماشین شهید عباس آقا به قم رفتیم. بعد خدمت آقایان و علما که رسیدیم، من در همان روز قبل از همه اخوانم مقلد امام شدم. به من گفتند تو هنوز تحقیق نکردهای، از علمای دیگر نپرسیدی. گفتم اینجا راه دل است، راه عشق است. دل من به اینجا به حاجآقا روح الله کشیده شده. از امروز مقلد ایشان میشوم. پدرم یک جملهای گفت که هیچ وقت یادم نمیرود. پدرم گفتند: «پیشانی امام پیشانی برجستهای است. مثل پیشانی ابوعلی سینا میماند. این مرد بزرگی خواهد شد. قطعاً این پیشانی گواه بر بزرگی مغز و اندیشه اوست.»
پیوستن به هیئت موتلفه اسلامی
در همان ابتدا بود که مرحوم حاج صادق امانی (رحمتالله علیه) دو بار با ما تماس گرفتند و دو جلسهای را در خانه مرحوم پدرم داشتند که با من و عباس آقا راجع به مرحوم نواب صحبت کرد: اینکه مرحوم نواب چه آدمهایی بودند؟ چه عناصری بودند؟ چقدر مبارز بودند؟ یک مقدار راجع به مسائل مملکت صحبت کرد و گفت: «ما بنا داریم یک هیئتهایی را تشکیل بدهیم و کارهای سیاسی را شروع کنیم. آیا شما آمادگی این کار را دارید؟» من گفتم: «آره، تا هر جا که بگویید هستیم. ولی باید بدانیم که با چه کسی کار میکنیم.» گفتند: «ما سعی میکنیم که با مرجع کار کنیم.» گفتیم: «اگر با مرجعیت و روحانیت باشد بله ما هستیم، ولی اگر جدای از مرجع و روحانیت باشد نه.» ایشان گفت: «ما با قم ارتباط داریم.» گفتیم: «با چه کسی ارتباط دارید؟» گفت: «با همه علما ارتباط داریم.» گفتم: «با حاج آقا خمینی چه؟» گفت: «بله، با ایشان به صورت مستقیم ارتباط داریم.» گفتیم: «بله ما هستیم.» و بعد ما جذب گروه مؤتلفه شدیم.
ایستادگی پدر
حضرت اخوی [شیخ علیاکبر]یک مقدار از اعلامیهها را به منزل آورده بود. ظاهراً ساواک بویی برده بود. شبانه به خانه ما ریختند که اعلامیهها را بگیرند و اخوی را هم همان شب دستگیر کردند. پدر ما همان جا ایستاده بود و میخندید. آن مأموری که آمده بود گفته بود: «آشیخ چرا میخندی؟» پدرم گفت: «از این میخندم که اگر چند روز پیش آن دستمال پولی را که آورده بودی قبول میکردم، امروز تو به خانه من نمیآمدی که بچه مرا دستگیر کنی.» او گفت که تو شایسته آن پول نبودی. پدرم گفت: «آره، اگر من از این پولها میخوردم در این خانه اوقافی زندگی نمیکردم و بچههای من امروز اینچنین نمیشدند.» او گفت: «بله دیگر، اگر اینطور بود که ما الان این را نمیبردیم.» پدرم گفت: «هیچ مهم نیست. ببرید و بکشید. هر کاری که بکنید نمیتوانید اعتقاد را از من بگیرید.»
استفاده از اصطلاحات محلی در مبارزات
ما یک اصطلاحاتی هم در فرهنگ مازندرانی خود داریم که در انتقال اخبار بسیار برای ما حائز اهمیت بود. این اصطلاحات خاص منطقه ییلاقی ما بود. پسر شهید عباس آقا، شهید علی را ساواک دستگیر کرده بود. بعد ایشان را مدتها میزدند. میگفتند که این که بابای تو در تلفن به شریک خود میگوید که «کوتر دُم» آمده یعنی چه؟
آقای حسندوست شریک عباسآقا بود، اعلامیهها به مغازه ایشان میآمد که لوازم چرخ خیاطی میفروختند، بعد توزیع میشد. ساواک این تلفن را کنترل کرده بود ولی نمیفهمید.
این بچه میگفت من که لوازم چرخ خیاطی نمیفروشم، که بدانم این لوازم چرخ خیاطی چه هست؟ آن شریک را گرفتند یک مرتبه به ذهن او زد که بگوید که پشت مُهره ماسوره چرخ خیاطی یک قطعهای هست که اسمش «کوتر دُم» است، ما آن جنس را نداشتیم، برای ما آوردند، الان در مغازه هست داریم میفروشیم؛ و به این عنوان رد شد. حالا «کوتر دم» چه هست؟ «کوتر دم» یعنی دم کبوتر.
یا اگر میخواستیم بگوییم شاه کجا رفته، میگفتیم «کُرتُک» کجاست؟ معنای «کُرتُک» این است که کسی که نوک یک قلهای نشسته. به سنگ بزرگ «کُر» میگفتند، «تُک» هم یعنی آن نوک. «کُرتُک» یعنی کسی که آن نوک نشسته. این اصطلاحی بود که راجع به شاه به کار میبردیم: کرتک. از این اصطلاحات ما به خوبی استفاده میکردیم و این حلقه ارتباط مکالماتی بین اخوان بود که از این استفاده کردیم.
دیدار امام با لباس مکانیکی!
وقتی که امام دستگیر شده بودند، مدتی در همین خیابان دولت، خانه حاج آقا روغنی تحت نظر بودند. یکبار برای یک مسئلهای مأمور شدم، بروم از امام سؤال کنم و جواب بیاورم. خیلی کار سختی بود، یعنی امام در محاصره ساواکیها، و من بایست خود را به امام برسانم و یک سؤالی کنم.
یک ترفندی زدیم. من لباس مکانیکی پوشیدم، خیلی دست و بالم را هم روغنی و سیاه کرده بودم. یک ماشین جیپی مرحوم عباس آقا داشت — حالا من نمیدانستم که زیر صندلی این جیپ پر اعلامیه است— خیلی راحت آنجا نشستم. یک نامهای گرفته بودیم به حسب ظاهر شرعی بود نسبت به ساخت یک مسجدی در یک روستا که آیا از سهم امام میشود آن مسجد را ساخت یا خیر؟ سؤال ظاهری شرعی بود ولی قرار بود که سؤال خود را شفاهی بپرسیم. من رفتم نزدیکیهای خانه حاج روغنی پیاده شدم. نامه را هم دستم گرفتم، جلو آمدم و گفتم این نامه است. گفتند به ما بده که ما به آقا بدهیم. گفتم نه این را خود من بایستی دست ایشان بدهم که خاطرجمع بشوم.
امام اینقدر منظم بود که سر یک ساعت خاصی باید قدم میزد و این را در هیچ شرایطی فراموش نمیکرد. ساعتی که آنجا بودم - بر حسب تصادف - همان موقع که ما با این مأمورین کلنجار میرفتیم، یک مأموری در حال تردد از در حیاط بود که در باز شد و من چهره امام را دیدم. خودم را به سمت در پرت کردم و امام هم که یک دفعه متوجه شد، یک نگاهی به مأمورین کرد. همین نگاه خیلی کارساز بود.
من نامه را دادم، گفتند که چه میخواهی؟ گفتم که یک نامهای هست. همان موقع که نامه را میدادم صحبت خودم را مطرح کردم و امام هم همانجا نوشتند و نامه را دست من دادند. بیرون آمدم، مأمورین دو سه تا مشت هم به ما زدند که چرا رفتی و این حرفها؟ من کار خود را انجام داده بودم، دیگر خیلی برایم مهم نبود.
وقتی آمدم دیدم عباس آقا نگران جلوی در تعمیرگاه ایستاده. گفتم خوب تو چرا اینقدر نگرانی؟ گفت آخر لامذهب زیر این صندلی ماشین پر از اعلامیه است، اگر تو را میگرفتند دیگر کار تمام بود. گفتم خوب تو چرا اینها را گذاشتی؟ گفت من یادم رفته بود، تو که رد شدی یادم افتاد که زیر صندلیها اعلامیه است که ما هنوز توزیع نکردیم.
اشتغال در بهداری
در سال ۱۳۴۶ من وارد بهداری کل راهها شدم. آن موقع بهداری کل راهها زیر نظر وزارت راه اداره میشد و به صورت شرکتی بود. خیلی قید و بندی نداشت که تفحص کنند این چه هست یا کی هست و روی او حساس بشوند. بهراحتی جذب شدم که بعدها بهداری کل راهها برچیده شد و جذب وزارت بهداری شد و من رسماً جزو کادر بهداری شدم.
در وزارت بهداری زود رشد کردم، به دلیل اینکه برای کار کردن خیلی انرژی میگذاشتم. اول به سمت راننده وارد شدم و بعد به عنوان کارپرداز انتخاب و سپس به عنوان مسئول اداره تدارکات انتخاب شدم و بعد هم به عنوان رئیس اداره خدمات، که مجموعه تدارکات و نقلیه و انبارها زیر نظر من بود.
آخرین مسئولیت من، مسئول اداره خدمات بهداری بود که بعد از انقلاب هم در وزارت بهداری، به خود وزارتخانه رفتم و، چون یکی از تشکیلدهندگان ستاد هماهنگی انجمنهای اسلامی وزارتخانهها بودم در خدمت عزیزان انجمن اسلامی بودم و در عین حال مشاور آقای وزیر و تا سال ۶۰ بازرس ویژه دکتر زرگر بودم.
جلوگیری از اعدام وزیر رژیم پهلوی
یکی از دوستان به من خبر داد که آقای دکتر شیخالاسلامی را میخواهند اعدام کنند. من خدمت امام عرض کردم دکتر شیخالاسلامی هیچ ارتباط آنچنانی که بگویی عامل CIA بود یا ساواکی بود نداشته است. علت این که ایشان را وزیر کرده بودند به خاطر عمل جراحی بود که روی پای هویدا انجام داد و از این طریق خواستند جایزهای به او بدهند.
همهکاره وزارت بهداری آن موقع آقای دکتر نیلی آرام بود. دکتر نیلی آرام وابسته به آمریکا و مأمور CIA بود که اتفاقاً اواخری که میخواستند یک اصلاحاتی را انجام بدهند، یکی از افرادی را که دستگیر کردند دکتر شیخالاسلامی بود و در زندان جمشیدیه بود که انقلاب پیروز شد و ایشان را از آنجا به اوین بردند. نیلی آرام همان موقعی که احساس خطر کرد از کشور خارج شد و رفت آمریکا. من فقط همین اطلاعات را دادم، بعد هم گفتم ایشان یکی از بهترین متخصصان ارتوپد هست در کشور و آدم متخصصی است.
امام دستور دادند که ایشان را اعدام نکنند و ایشان را بفرستند به زندان که به اوین فرستادند. در زندان اوین هم ایشان درمانگاهی درست کرد که ما بعضی از لوازم پزشکی را با کمک دوستان برایش تهیه کردیم و جراحیهای کوچک را همانجا انجام میداد.ای کاش آقای خامنهای را میگذاشتند!
وقتی که مرحوم آیتالله طالقانی از دنیا رفتند، آقای منتظری را گذاشتند که امام جمعه تهران باشد. من آن موقع گفتمای کاش که آقای خامنهای را میگذاشتند که خطیب نماز جمعه تهران باشد. هر کسی به من میگفت چرا؟ میگفتم: اولاً به خاطر اینکه فصاحت و بلاغت خوبی دارند و هم اینکه من اساساً در چهره ایشان چیز دیگری میبینم، نمیدانم چرا؟ نمیدانم از کجا... نمیخواهم بگویم که پیشگو یا غیبگو هستم، ولی همانطور که روز اول امام را انتخاب کردم، در بین آن همه علما حس ششم مرا به سوی ایشان هدایت کرد.
ناطق به جای ناطق
وزارت بهداری که بودم، در تیر ۱۳۶۰ آن حادثه غمانگیز انفجار حزب جمهوری واقع شد و برادر عزیز من شهید عباس آقا در آن مجموعه زیبا به لقاءالله پیوست. طبیعتاً ما برای تشییع جنازه ایشان و برای انتقال پیکر ایشان به زادگاهمان میرفتیم و برای عبور جنازه از منطقه حوزه انتخابی ایشان که نور و محمودآباد بود مجبور شدیم به مازندران سفر کنیم.
من شهرستان نور و محمودآباد را قبل از انقلاب شاید یکبار یا دو بار دیده بودم و به شهرستان نور اصلاً نرفته بودم، چون ما آنجا کاری نداشتیم. ما از بخش ییلاقی که بخش بلده ماست، از اوزکلا به تهران تردد میکردیم و به مازندران کمتر میرفتیم.
در روز تشییع جنازه ایشان به نور و محمودآباد رفته بودیم و در بعضی جاها حضرت اخوی [شیخ علیاکبر]صحبت میکردند. من در نور یک جایی مجبور شدم که پای جنازه ایشان صحبت کنم. بعد از اینکه صحبتهای من تمام شد جنازه را انتقال دادیم و مراسم فاتحهای برای ایشان گذاشتند.
بعضی از عزیزان آمدند و به اخوی پیشنهاد کردند که به فلانی بگویید بیاید و اینجا کاندید شود. من گفتم که اینجا را اصلاً بلد نیستم و نمیشناسم کجا هست. بعضی از علمای آنجا و مردم اصرار کردند. یادم هست که بعضی از مردم این شعار را هم آنجا میدادند: «به کوری منافق، ناطق به جای ناطق» و این شعار اولیهای بود که بعضی از بچههای خوشاستعداد آنجا اعلام کرده بودند.
اخوی به من تکلیف کرد که حالا اگر مردم میخواهند و تو هم میتوانی و انرژیاش را هم داری و بلدی کار اداری انجام دهی، برو. من رفتم آنجا و جذب کارهای پارلمانی و سیاسی شدم. من با دختر عمه خودم که از خانواده خودمان است ازدواج کردهام. از همسرم هم راضی هستم. گاهی به من اعتراض میکند که من ابتدا که با تو ازدواج کردم تو آدم سادهای بودی، کارگری بودی، ولی امروز وکیل شدی و امروز وکالت تو برای من دردسر شده و زندگی ما را از حالت عادی و طبیعی خارج کرده و ما کمتر میتوانیم تو را در کنار خودمان داشته باشیم و به آنها سخت میگذرد، چون کار من زیاد و فشرده است.
تبلیغ نکردن پسر برای پدر
پسر بزرگم جزء نیروهای سپاه بوده و هیچگاه از مرز اعتقاداتش جلو نرفته است. در زمان انتخابات به ایشان گفتم عکس مرا از مادرت بگیر و بده چاپخانه که پوستر مرا چاپ کنند. گفت امام فرموده نیروهای سپاه در امر انتخابات دخالت نکنند. اگر اجازه بدهید این کار را نکنم، چون ممکن است که شبهه داشته باشد. گفتم که به برادرت سعید بگو که این کار را بکند و تو این کار را نکن.
منبع: خاطرات احمد ناطقنوری، گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی
مشاهده خبر در جماران