یادداشت؛
به خاطر بشرا سادات
از بشرا خانم گفتن شاید برای تک تک آنهایی که گفتند سخت بود اما برای آقای محمدی گلپایگانی سختی از جنس دیگری بود. او آمده بود به مجلسی که برای همسرش بر پا شده بود و این سختی را همان اول کلام به زبان آورد که شرکت در این مراسم به لحاظ عاطفی برایش سخت و سنگین بوده هر چند که قدردان بود و سپاسگزار.
خبر کوتاه بود. یک متن چند سطری و اعلام مراسم بزرگداشت بشرا خانم. روی سایت که گذاشتم اما خوب بازدید خورد. آنقدر این خبر برایم مهم بود که تا لحظه آخری که پای سایت بودم، بازدیدش را نگاه میکردم تا ببینم چه تعداد شده است و آمار که بالا میرفت یعنی امروز جمعیت مشتاق و قدرشناسی قرار است خودشان را به مسجد دانشگاه شریف برسانند. از اتوبوس هم که پیاده شدم، خانم هایی که پیادهراه دانشگاه را به سمت مسجد می رفتند، باز هم داشتند گواهی می دادند که قرار است مراسمی درخور، برای دردانه رهبر شهید برگزار شود. هنوز یک ربعی به شروع رسمی مراسم مانده بود که خودم را توی حیاط پیدا کردم. حیاطی که شب های محرم و فاطمیه را آورد و گذاشت جلوی دیدگان ذهنم. روزهای عاشورایی که شال و کلاه می کردم تا خودم را به نماز ظهر برسانم و از قافله بچه های شریف عقب نمانم و حالا بعد از یک سال وقفه، باز پایم رسیده بود به این حیاطی که همهاش مِهر است و محبت از بس که خادمان هیات الزهرا(س) خودشان مِهر هستند و عاطفه. چهره های بیشترشان هم برایم آشناست. هنوز پایم به داخل صحن مسجد نرسیده که دو تا از دوستانم را می بینم. آنها هم آمده اند اینجا تا از دلدادگی و ارادت مردم به آقای شهید و دخترشان بنویسند.
جمعیت کیپ تا کیپ طبقه اول را پر کرده اند. پله ها را گرفتم و بالا رفتم. گوشه ای دنج پیدا کردم. به اندازه چند خط با خانمی که داشت برای بشرا سادات زیارت عاشورا می خواند صحبت کردم. چند دقیقه بعد اما جمعیت طبقه بالا را هم پر کرد. من قرار نبود یک جا بنشینم و به سخنان مهمانان گوش بدهم. من دلم می خواست میان مردم بچرخم. ببینمشان و بعد روایتشان کنم. تار و پود جمعیت که متراکمتر می شد دیگر قدم زدن میانشان چارهی کار نبود. باید خودم را به حیاط می رساندم. هر کسی گوشه ای برای خودش پیدا کرده و نشسته بود. حاج خانمی گوشش را سپرده بود به صدای دخترش که برایش خاطرات بشرا خانم را از روی بروشوری که بچه های مسجد تهیه کرده بودند، بخواند. دیگری سرش را چسبانده بود به دیوار و اشک روی گونههایش سُر می خورد. جوانی از روی سکویی که نشسته بود بلند می شد تا دنیادیدهای جایش بنشیند و خستگی کمرش را بگیرد. بچه ها میان حوض آببازی می کردند. ایستگاه صلواتی هم بیهیچ وقفه ای میان مهمانان، شربت و خرما و حلوا پخش می کرد. چای هم اگر طلب می کردی مهیا بود. میان حیاط چرخ می زدم که به چادری رسیدم. صدای آشنایی از آن طرف چادر به گوشم رسید. صدای منصوره مصطفیزاده بود. آخرین بار همدیگر را نیمه های شب سیزدهم تیرماه توی صحن مصلا دیده بودیم و توی بغل هم اشک ریخته بودیم. منصوره آنقدر مشغول قصهگویی برای بچه ها بود که اگر تا پایان مراسم هم صبر می کردم می دانستم که فرصتی برای دیدار خالی نخواهد شد. مهمانان یکی یکی پشت میکروفون می آمدند. همه از بشرا خانم می گفتند. از خانم سلطانخواه گرفته تا آقای محمدی گلپایگانی که هنوز پیراهن مشکی به تن دارند. از خانم محمدی عراقی گرفته تا بانوی شاعر. حرفهایشان در یک چیز اشتراک دارد. اینکه آقازاده باشی و کسی نشناسدت. اینکه دختر اولین شخص مملکت باشی و خود را با پایینترینهای جامعهات هم تراز کنی. اینکه بینامی را بر نامداری برگزینی. از بشرا خانم گفتن شاید برای تک تک آنهایی که گفتند سخت بود اما برای آقای محمدی گلپایگانی سختی از جنس دیگری بود. او آمده بود به مجلسی که برای همسرش بر پا شده بود و این سختی را همان اول کلام به زبان آورد که شرکت در این مراسم به لحاظ عاطفی برایش سخت و سنگین بوده هر چند که قدردان بود و سپاسگزار. دوست داشتم همه جسمم گوش می شد و همه دقیقه ها ساعت تا بشنوم از دختری که اینهمه فضیلت را یک جا در خود گرد آورده بود؛ اصلا انگار چکیده ای از رفتار پدر بود. هر چه زمان می گذشت، حیاط هم شلوغتر می شد. رنگ و روی خورشید که سرختر می شد، تراکم جمعیت حیاط به جای کم شدن بالا و بالاتر می رفت. صحبت های آقای گلپایگانی که تمام شد صدای الله اکبر از گوشی خانم بغل دستی بلند شد. حنیف طاهری اما هنوز نخوانده بود. میکروفن را گرفت. دو سطر جانسوز از این روزهایی که در تاریخ بر بانوی دو عالم گذشته بود خواند و بعد صدای الله اکبر در صحن مسجد پیچید. صفها باید مرتب می شدند برای نماز.
مشاهده خبر در جماران