در یادداشتی مطرح کرد؛
مسجدجامعی: پیامبر تا آنجا که امکان داشت، از برخورد قهری پرهیز میکرد/ پیامبر شیوۀ مهرورزی، مدارا و اخلاق را در گسترش دعوت اسلامی برگزیده بود/ در فتح مکه، درحالیکه یکی از اصحاب از انتقام سخن گفت، پیامبر اعلام کرد که امروز روز رحمت است
در فتح مکه، درحالیکه یکی از اصحاب از انتقام سخن گفت، پیامبر اعلام کرد که امروز روز رحمت است. خانۀ ابوسفیان را با وجود آن همه دشمنی دیرینه و جنگافروزی مأمن و خانۀ امن قرار داد. اگر جز این رفتار میکرد، شاید در تاریخ در شمار فاتحان بزرگ جای میگرفت. اما جایگاه پیامبری در ارتباط با او معنایی نداشت؛ پیامبر در ردیف آن فاتحانی نیست که شهرها را ویران کنند و مردمان را از دم تیغ بگذرانند.
به گزارش جماران، احمد مسجدجامعی، پژوهشگر فرهنگی، وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی و قائممقام رئیس مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی در یادداشتی با عنوان «گنجشکَت کجاست؟» نوشت:
پیامبر حتی پیش از بعثت نیز به پیمانی از جوانمردان مکه پیوسته بود؛ پیمانی که هدف آن دفاع از هر مظلومی بود، بیآنکه وابستگی قبیلهای او در این میان تعیینکننده باشد. این پیمان، در فضای سخت و بستهای که هویت و امنیت هر فرد عمدتاً در گرو تعلق قبیلهای او بود، معنایی فراتر از مناسبات رایج زمانه داشت.
نظام خلافت در دورههای مختلف، برای مشروعیتبخشی و نیز تداوم فتوحات، نیازمند آن بودند که چهرۀ پیامبر را بیش از هر چیز در قامت یک فرماندۀ جنگی بازنمایی کنند. از سوی دیگر، جامعۀ عرب نیز بر پایۀ سنت دیرینهاش، تاریخ خویش را عمدتا در قالب روایت نبردها، هماوردیها، خونریزیها و کشمکشهای قبیلهای به خاطر میسپرد. تلاقی این نیاز سیاسی با آن سنت ریشهدار عربی، سبب شد که تاریخنگاران نخستین، در تدوین سیرۀ پیامبر، بیش از دیگر ابعاد حیات ایشان، بر جنگها و امور نظامی تأکید ورزند.
قرآن کریم دربارۀ پیامبر میفرماید: «وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی» (سوره نجم، آیات ۳ و ۴)؛ یعنی او از سر هوی و هوس سخن نمیگوید و گفتارش چیزی جز وحیِ نازلشده نیست. این آیات بر پیوند پیامبر با وحی دلالت دارند؛ با این همه، از منظر تاریخی نیز توفیق او در بنیانگذاری اسلام، نه فقط بهمثابۀ یک دین، بلکه بهعنوان یک فرهنگ، نظام اخلاقی و شیوۀ زیستن در دل جامعهای بدوی، امری درخور تأمل است. در کلام الهی نیز آمده است: «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»؛ بدین معنا که قرآن، مسلمانان را فرامیخواند تا پیامبر را بهمنزلۀ الگویی جامع در زندگی خویش بنگرند.
میتوان به پیامبر از منظر سلفیگرایانه نگریست و تنها بر جهاد اصغر تأکید کرد و همان بُعد را برجسته ساخت؛ اما واقعیت آن است که شخصیت پیامبر را باید در تمامیت آن دید، آنجا که بر جهاد با نفس تأکید میورزد و آن دو را همراه یکدیگر میداند. نمیتوان یک صفت یا یک رفتار را از مجموع صفات و سیرۀ او جدا کرد و بر سایر ابعاد شخصیتش برتری داد. چنانکه گفتهاند، مرام و اندیشهای را میتوان پیروز دانست که رقیبان و دشمنان دیروز، بهتدریج به آن بپیوندند؛ و این رخداد دربارۀ پیامبر بهروشنی دیده میشود. در روزگار خود او، کسانی چون ابوسفیان، عمروعاص و خالد بن ولید، که زمانی در شمار دشمنان و مخالفان بودند، دست از خصومت و جنگ برداشتند و به او پیوستند؛ و پیامبر نیز آنان را پذیرفت.
در فتح مکه، درحالیکه یکی از اصحاب از انتقام سخن گفت، پیامبر اعلام کرد که امروز روز رحمت است. خانۀ ابوسفیان را با وجود آن همه دشمنی دیرینه و جنگافروزی مأمن و خانۀ امن قرار داد. اگر جز این رفتار میکرد، شاید در تاریخ در شمار فاتحان بزرگ جای میگرفت. اما جایگاه پیامبری در ارتباط با او معنایی نداشت؛ پیامبر در ردیف آن فاتحانی نیست که شهرها را ویران کنند و مردمان را از دم تیغ بگذرانند.
رفتار او با عمروعاص نیز از همین جنس بود. پیامبر او را پذیرفت و حتی مأموریتی نظامی به او سپرد. مأموریت جنگی را معمولاً به کسی واگذار میکنند که نسبت به او اعتماد وجود داشته باشد. نمونههایی از این دست در سیره و زندگی پیامبر کم نیست.
دربارۀ رفتار پیامبر گفتهاند که تا آنجا که امکان داشت، از برخورد قهری پرهیز میکرد و در عوض، از زبان مهر، اندرز و موعظه بهره میگرفت. آوردهاند که از او پرسیدند: «بِرّ چیست؟» پاسخ داد: «از دل خویش فتوا بجوی؛ بِرّ و نیکویی آن است که جان بدان آرام گیرد و دل بدان اطمینان یابد، و گناه آن است که در درون آدمی بیقراری افکند و در سینه آشوب برپا کند».
از ویژگیهای رسول خدا که کمتر بدان پرداخته شده، علاقۀ او به انتخاب نامهای خوش و نیکو بود. این ذوق تنها به نام انسانها محدود نمیشد، بلکه حیوانات و حتی برخی اشیای شخصی او را نیز در بر میگرفت. اَستَرش «دُلدُل» نام داشت؛ واژهای که بر حرکتدادن و ناآرام راهرفتن دلالت دارد. اسبش «مُرتَجِز» نامیده میشد، به معنای صاحب شیهۀ خوشآهنگ؛ عصایش «منقوش» نام داشت و شمشیرش «ذوالفقار»، به معنای دارای شیارها و فرورفتگیها.
آقای جعفریان در مقالهای به این موضوع پرداخته و نمونههایی از تغییر نامهایی را که به نظر و خواست پیامبر صورت گرفته، گرد آورده است؛ از جمله تغییر عبدالکعبه به عبدالرحمن، عاصی به عبدالله، حزن به سهل، عاصیه به جمیله و عبدالحجر به عبدالله. نامهای فرزندان حضرت زهرا نیز با نظر ایشان انتخاب شد؛ حسن و حسین، دو نام همریشه در حُسن و نیکی، گویی دو صورت از یک معنا: نیکِ بزرگ و نیکِ کوچک.
همین رابطۀ عاطفی با اشخاص و حتی این میزان توجه و احترام به اشیا، اثری ژرفتر از سخن و دعوت مستقیم بر مخاطبان میگذاشت؛ زیرا در عمل، از روحی سرشار از محبت، لطافت و انس حکایت میکرد. هنگامی که در قرآن، پیامبر صاحب «خُلق عظیم» خوانده میشود، میتوان ریشۀ این تعبیر را در چنین رفتارهایی جستوجو کرد؛ رفتاری که از مرز سخن فراتر میرود و در عمل تحقق مییابد. درست است که پیامبر متکی به وحی بود، اما این آیه نشان میدهد که صاحب خلق عظیم، خود نیز شیوۀ مهرورزی، مدارا و اخلاق را در گسترش دعوت اسلامی برگزیده بود.
مونتگمری وات در کتاب محمد در مدینه نمونههایی از اخلاق پیامبر در برخورد با کودکان، ناتوانان و حتی حیوانات نقل میکند و بر این باور است که این قبیل روایتها بهسادگی نمیتوانند ساختگی باشند؛ زیرا در فرهنگ عربی آن روزگار، چنین موضوعاتی اساساً مورد توجه نبودند که انگیزهای برای داستانپردازی و افسانهسازی پیرامون آنها وجود داشته باشد. از جملۀ این نمونهها، ماجرای دلداری پیامبر به کودکی به نام ابوعمیر است که پرندۀ کوچکش مرده بود و از این بابت اندوهگین شده بود. پیامبر برای دلجویی از او، سخنی لطیف و مسجع بر زبان آورد: «یا أبا عُمَیر، ما فَعَلَ النُّغَیر؟» یعنی ای ابوعمیر! چه بر سر پرندۀ کوچک تو آمد؟
در یکی از جنگها، دختر حاتم طایی، که نصرانی بود، به اسارت درآمد و همراه با افراد قبیلهاش به مدینه و به حضور پیامبر آورده شد. پیامبر، هنگامی که جامۀ مندرس او را دید، عبای خویش بر او افکند و سپس آزادش کرد. اقبال لاهوری این واقعه را به زیبایی به نظم کشیده است:
دخترک را چون نبی بیپرده دید/ چادر خود پیش روی او کشید
ما از آن خاتونِ طی عریانتریم/ پیش اقوام جهان بیچادریم
روز محشر اعتبار ماست او/ در جهان هم پردهدار ماست او
لطف و قهر او سراپا رحمتی/ آن به یاران، این به اعدا رحمتی
آنکه بر اعدا درِ رحمت گشاد/ مکه را پیغام «لاتثریب» داد
پیامبر حتی پیش از بعثت نیز به پیمانی از جوانمردان مکه پیوسته بود؛ پیمانی که هدف آن دفاع از هر مظلومی بود، بیآنکه وابستگی قبیلهای او در این میان تعیینکننده باشد. این پیمان، در فضای سخت و بستهای که هویت و امنیت هر فرد عمدتاً در گرو تعلق قبیلهای او بود، معنایی فراتر از مناسبات رایج زمانه داشت. در واقع، این نگاه نشان میداد که حقِ فرد، حتی در ساختاری عشیرهای و قبیلهای که همهچیز بر مدار منافع جمعی و گروهی میچرخید ــ و به تعبیر امروز، گاه رنگ و بوی حزبی میگرفت ــ میتواند مستقل از تعلقات جمعی به رسمیت شناخته شود و از مظلوم، صرفنظر از وابستگیهایش، دفاع شود.
در آن روزگار، اگر فردی از قبیلهای کشته میشد، افراد قبیلۀ مقتول ممکن بود خود را محق بدانند که در پاسخ، فردی از قبیلۀ مقابل را به قتل برسانند. بدینگونه، چرخۀ انتقام و خشونت گاه سالها و نسلها ادامه مییافت. در چنین بستری، تأکید بر حق فرد و شکستن منطق انتقام قبیلهای، معنایی ژرفتر پیدا میکند.
سعدی در ستایش پیامبر چنین سروده است:
چشم مرا تا به خواب دید جمالش/ خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی/ عشق محمد است و آل محمد
در پانزدهمین قرن از ولادت آن حضرت، میلاد فرخنده پیامبر رحمت (ص) بر همه مسلمانان جهان مبارک باد.
مشاهده خبر در جماران