از عراق تا ایران؛چرا آمریکا اشتباهات جنگهای طولانی را تکرار میکند؟
بزرگترین خطر در جنگ ایران ممکن است تنها در پیامدهای آن در تهران یا خاورمیانه نباشد، بلکه در آنچه در خود واشنگتن باقی خواهد گذاشت.
به گزارش جماران، در عرصه سیاست بینالملل، هیچ چیز فریبندهتر و دردناکتر از سراب استراتژیک نیست که قدرتهای بزرگ آن را دنبال میکنند؛ توهم کنترل مطلق و توانایی حل و فصل اختلافات تاریخی با یک دکمه یا یک حمله سریع.
در جنگ کنونی علیه ایران، خطر تنها به هزینههای رویارویی نظامی یا آشفتگی بازارهای انرژی محدود نمیشود، بلکه به پرسش بزرگتری در مورد آینده خود قدرت آمریکا گسترش مییابد؛ آیا ایالات متحده دیگر قادر به مقاومت در برابر جذابیت جنگ نیست، حتی زمانی که از قبل خطرات آن را میداند؟
این پرسش محوری است که اِما اَشفورد، پژوهشگر ارشد در برنامه «بازاندیشی استراتژی بزرگ ایالات متحده» در مرکز تحقیقاتی استیمسون آمریکا، در مقالهای تحلیلی با عنوان «جذب مرگبار آمریکا به جنگ» که در مجله فارین افرز منتشر شد، مطرح میکند.
در همین حال، خبرنگار امور خارجی مجله پولیتیکو، نهال طوسی، در تحلیل خود میگوید که واشنگتن عملاً وارد باتلاق جدیدی شده است که شبیه آنچه در عراق غرق شد، اما در محیطی بینالمللی خطرناکتر.
از وعده پایان دادن به جنگها تا جنگی جدید
اَشفورد در مقاله خود معتقد است که اولین تناقض در این است که دونالد ترامپ در حالی به کاخ سفید بازگشت که خود را به عنوان رئیس جمهوری معرفی میکرد که به «جنگهای بیپایان» پایان خواهد داد، و حتی سال اول دوره دوم ریاست جمهوری او نشانههایی از امکان یک تغییر واقعی در سیاست خارجی آمریکا را نشان داد.
ترامپ متحدان اروپایی را برای افزایش هزینههای دفاعی خود تحت فشار قرار داد، به سمت مذاکرات صلح بین روسیه و اوکراین حرکت کرد، و به دنبال کاهش تنش با چین بر سر تایوان بود، و حتی استراتژی امنیت ملی سال ۲۰۲۵ با اذعان صریح به اینکه منافع آمریکا محدود و محصور هستند و دوران تسلط خاورمیانه بر سیاست خارجی ایالات متحده بالاخره به پایان رسیده است، از الگوی سنتی خارج شد.
همچنین، جنگ ژوئن ۲۰۲۵ با ایران، که به «جنگ ۱۲ روزه» معروف شد، کوتاه و دارای هدفی مشخص بود، در حالی که عملیات آمریکا در ونزوئلا -طبق تحلیل- به دنبال تغییر نظام در آنجا نبود.
اما پس از ۱۸ ماه، ایالات متحده خود را در باتلاق جنگی جدید و آشکار در خاورمیانه یافت.
با وجود موفقیتهای تاکتیکی ارتش آمریکا، اَشفورد تاکید میکند که واشنگتن هیچ پیروزی استراتژیک معنیداری به دست نیاورده است، بلکه ایران نفوذ خود را در برخی زمینهها بیش از آنچه قبل از درگیری بود، گسترش داده است.
حتی این موفقیتها -طبق مقاله فارین افرز- به تقویت نفوذ جریان محافظهکار تندرو در حزب جمهوریخواه کمک کرد و راه را برای بازگشت منطق مداخله نظامی هموار کرد.
و تنها یک ماه پس از عملیات ونزوئلا که منجر به ربوده شدن رئیسجمهور آن، نیکلاس مادورو شد، نیروهای آمریکایی عملیات موسوم به«خشم حماسی»را علیه ساختار نظامی ایران آغاز کردند، و بحثهای اولیه دولت در مورد تغییر نظام در تهران مطرح شد.
اَشفورد میگوید که پس از ۶ ماه، تواناییهای نظامی ایران آسیب زیادی دید، اما ایران سقوط نکرد، بلکه نظام آن در قدرت باقی ماند، در حالی که بخش مهمی از ذخایر مهمات دقیق ایالات متحده تمام شد و پایگاههای منطقهای آن آسیب دید، و تهران قادر به تهدید کشتیرانی در تنگه هرمز شد.
مشکل فقط ترامپ نیست
اشفورد، ترامپ یا درگیری شاهینها و محافظهکاران درون دولتش را سرزنش نمیکند، زیرا از نظر او مشکل عمیقتر از افراد است؛ این مشکل در ساختار خود سیستم سیاسی و استراتژیک آمریکا نهفته است.
ترامپ به رأیدهندگان وعده داده بود که به«جنگهای ابدی» بینتیجه در خاورمیانه پایان دهد، دقیقاً همان کاری که سلفش باراک اوباما انجام داد، اما ثابت کرد که «ناتوان» از انجام این کار است.
جالب اینجاست که درگیری جدید آمریکا در زمانی رخ میدهد که افکار عمومی آمریکا و بسیاری از رهبران سیاسی به این یقین کامل رسیدهاند که این جنگها چیزی جز اشتباهات بزرگ نیستند.
اما این موفقیتهای تاکتیکی -به گفته اشفورد- به تقویت نفوذ جریان محافظهکار تندرو در حزب جمهوریخواه کمک کرد و راه را برای بازگشت منطق مداخله نظامی هموار ساخت.
خروج از این درگیریها -به گفته مقاله- با گذشت زمان دشوارتر میشود، زیرا دولت به تحمیل اهداف حداکثری و خواستههای نهایی برای جنگهای مستقیم عادت کرده است، که باعث میشود رؤسای جمهور از توقف مداخله عقبنشینی کنند، مبادا متهم به ضعف شوند، به ویژه هنگامی که هزینههای مستقیم توزیع شده و برای مردم آمریکا ناملموس است.
این پژوهشگر در مرکز استیمسون خاطرنشان کرد که قانون اساسی آمریکا به کنگره اختیار اعلام جنگ را میدهد، اما قانونگذاران از جنگ جهانی دوم تاکنون جنگی اعلام نکردهاند و کنگره از سال ۲۰۰۲ مجوز استفاده از نیروی نظامی را صادر نکرده است.
ایالات متحده ارتشی بزرگ و شبکه گستردهای از پایگاهها در جهان دارد و رئیسجمهور به عنوان فرمانده کل قوا، توانایی زیادی برای به حرکت درآوردن سریع این نیرو دارد.
انگیزههای مضر
نویسنده توضیح داد که انگیزهها و ساختار نظام سیاسی آمریکا است که واشنگتن را همیشه به «باتلاقهایی که میتوان از آنها اجتناب کرد» میکشاند، زیرا استفاده از نیروی نظامی برای رؤسای جمهور بسیار آسان شده است، زیرا آنها از سال ۱۹۹۱ به استقرار نیروها حتی برای تأمین منافع ثانویه عادت کردهاند.
هزینهها و خطرات نزدیک ناشی از حمله به یک کشور کوچکتر یا طرفهای غیردولتی ناچیز به نظر میرسد، در حالی که کنگره به مرور زمان از اختیارات قانون اساسی خود در نظارت و اعلام جنگ دست کشیده و از سال ۲۰۰۲ هیچ مجوزی برای استفاده از نیروی نظامی صادر نکرده است.
به گفته أشفورد، ایالات متحده دارای ارتشی «عظیم» و شبکهای گسترده از پایگاهها در جهان است و رئیسجمهور، به عنوان فرمانده کل نیروهای مسلح، توانایی زیادی در به حرکت درآوردن سریع این نیرو دارد.
نتیجه این است که آغاز جنگ بسیار آسانتر از پایان دادن به آن شده است، زیرا اکثر آمریکاییها میتوانند زندگی روزمره خود را بدون اینکه مستقیماً احساس کنند کشورشان در حال جنگ است، ادامه دهند.
اما عقبنشینی میتواند به راحتی به اتهام ضعف برای رئیسجمهور تبدیل شود، به خصوص زمانی که دولت از همان ابتدا اهداف خود را بالا برده باشد، و به همین دلیل واشنگتن تمایل دارد حتی در جنگهای محدود نیز اهداف حداکثری تعیین کند، سپس در اعلام اینکه دستیابی به بخشی از آن اهداف کافی است، دچار مشکل میشود.
تحلیل فارین افرز همچنین به درگیری داخلی جاری در راهروهای دولت آمریکا بر سر جهتدهی سیاست خارجی پرداخت. در حالی که پیروان جریان «آمریکا اول» از محافظهکاران جوان به دنبال اجتناب از جنگهای تغییر نظام هستند و از اولویت مطلق دادن به اسرائیل خودداری میکنند، محافظهکاران جدید و سنتی همچنان از طریق ترویج دیدگاهی که در دوره ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش غالب بود، مبنی بر گسترش دموکراسی و تغییر نظامها با زور، تأثیر زیادی اعمال میکنند.
همانطور که أشفورد نشان میدهد، جنگ علیه ایران دلیلی بر پیروزی تندروها -مانند وزیر امور خارجه مارکو روبیو و سناتور لیندسی گراهام که چندی پیش از دنیا رفت- بر مدافعان خویشتنداری و در رأس آنها معاون رئیسجمهور جی.دی. ونس، تلقی شد.
بحران گزینهها و بنبست استراتژیک
در همین راستا، نهال طوسی در مقالهای در مجله پولیتیکو با عنوان «سطح کاملاً جدیدی از دخالت آمریکا در جنگ ایران»، عمق فلج و سردرگمی را که بر تصمیمگیرندگان واشنگتن در مورد جنگ با ایران حاکم است، آشکار ساخت.
او معتقد است که وضعیت فعلی یادآور تاریکترین روزهای جنگ عراق در اواسط دهه ۲۰۰۰ است، زمانی که ایالات متحده ناتوان از خارج کردن کشور از گرداب شورش و جنگ داخلی به نظر میرسید.
به نظر طوسی، پیروزی ای که واشنگتن به دنبال آن است، معضلی به مراتب حادتر به نظر میرسد، زیرا وقتی نویسنده از مقامات فعلی و سابق آمریکا در مورد چگونگی دستیابی به پیروزی در ایران سؤال کرد، اولین پاسخ -به گفته او- بیشتر شبیه فریاد اعتراض بود: «اصلاً نباید این جنگ را شروع میکردیم»، سپس سؤال شرمآورتر مطرح شد:«منظور شما از پیروزی چیست؟».
نویسنده تأکید میکند که کاخ سفید تاکنون پاسخ ثابتی به این سؤال ارائه نکرده است، و اشاره میکند که جنگ با هدف پایان دادن به برنامه هستهای ایران و نابودی بخش بزرگی از تواناییهای نظامی، با اشاره به تغییر نظام آغاز شد، اما اکنون به نظر میرسد اولویت به شکستن کنترل ایران بر تنگه هرمز تغییر یافته است.
این تغییر در اهداف -به اعتقاد طوسی- یکی از بارزترین وجوه شباهت با عراق است، جایی که ایالات متحده با اهداف مشخصی وارد جنگ شد، اما بعد مأموریت به مجموعهای پیچیده از اهداف امنیتی، سیاسی و نظامی تبدیل شود.
یک مقام آمریکایی مطلع از استراتژی دولت در خاورمیانه، که طوسی بدون فاش کردن هویتش از او نقل قول کرده، میگوید: «من راهی برای خروج از این» بنبست نمیبینم، و افزود که تیم ترامپ «حاکمان ایران را به طور اساسی سوءتعبیر میکنند» و دولت همیشه معتقد بود که افزایش درد منجر به فروپاشی نظام خواهد شد، در حالی که نظام پابرجا ماند و سقوط نکرد.
دان شاپیرو، مقام سابق وزارت دفاع در دولت جو بایدن، وضعیت را با عبارتی تیرهتر توصیف میکند و میگوید: به ندرت خود را در بنبستی میبینیم که خودمان ساختهایم، با گزینههایی که به معنای واقعی کلمه فقط بد هستند.
در شهادتی که عمق بحران داخلی را منعکس میکند، طوسی از الیوت آبرامز، مقام سابق در اولین دولت ترامپ، نقل قول کرده که گفته است: این لحظه بسیار خطرناک است و دولت فعلی ترامپ سطوحی از عدم قطعیت و بیکفایتی را نشان میدهد.
بزرگترین خطر در جنگ ایران ممکن است فقط در عواقب آن در تهران یا خاورمیانه نباشد، بلکه در آنچه در خود واشنگتن برجای خواهد گذاشت.
ایران، عراق نیست
هر دو مقاله بر این نکته توافق دارند که تجربه عراق درس اساسی ارائه میدهد، اما در عین حال هشدار میدهند که ایران چالشی بزرگتر را به نمایش میگذارد.
عراق کشوری کوچکتر بود و سیستم صدام حسین بیشتر شخصی بود و نیروهای آمریکایی پس از حمله در آنجا حضور داشتند.
اما ایران کشوری بسیار بزرگتر است و ایالات متحده هیچ نیروی زمینی در داخل آن ندارد و نظام ایران در نهادهای دولتی و جامعه ریشه دوانده است و پاسخ ایران به متحدان واشنگتن، پایگاهها و منافع آن در سراسر خاورمیانه گسترش مییابد.
از این رو، سه جریان متخاصم در واشنگتن که طوسی آنها را رصد میکند، با گزینههای بسیار دشواری روبرو هستند. جنگطلبانی که خواهان افزایش فشار نظامی بر تهران، گسترش عملیات هدف قرار دادن مقامات ایرانی و مسلح کردن گروههای قومی در داخل ایران هستند، با یک مشکل اساسی روبرو هستند و آن عدم وجود تضمین برای سقوط نظام با قدرت بیشتر است.
اما جریان دوم، یعنی محتاطها یا طرفداران خویشتنداری، خواهان پایان دادن به تشدید تنش هستند، حتی اگر مستلزم امتیاز دادن باشد، در حالی که جریان سوم بین این دو قرار دارد و خواهان ادامه محاصره دریایی و فشار اقتصادی است تا زمانی که توانایی نظام برای مقاومت از بین برود یا خود ایرانیها آن را سرنگون کنند.
بنابراین، بزرگترین خطر در جنگ ایران ممکن است تنها در پیامدهای آن در تهران یا خاورمیانه نباشد، بلکه در آنچه در خود واشنگتن باقی خواهد گذاشت.
و سوال -همانطور که آشفورد خلاصه میکند- این نیست که آیا آمریکا از قدرت خود استفاده خواهد کرد، بلکه این است که آمریکا خود در مورد مکانی که ارزش استفاده از این قدرت را دارد، چه تصمیمی خواهد گرفت، قبل از اینکه جنگهای مکرر آن، گزینههایش را محدود کند.
مشاهده خبر در جماران