در گفت و گویی مطرح شد؛
عادلی، دیپلمات و اقتصاددان: مذاکرهکنندگان با شجاعت و فداکاری وارد گفتوگو شدند/ هیچ جنگی در دنیا بدون دیپلماسی پایان نمییابد/ نباید مذاکره را مترادف وادادگی یا تسلیم بدانیم
حسین عادلی، دیپلمات، اقتصاددان و رئیس پیشین بانک مرکزی گفت: درست است که اسمش یادداشت تفاهم است، اما سندی است که بالاترین مقام آمریکا زیر آن را امضا کرده و بدون توجه به عنوانش، از نظر حقوق بینالملل، یک سند تعهدآور برای آمریکا و برای ایران است و به اصطلاح، نوعی عهدنامه تلقی میشود. لذا نباید از این موضوع بهسادگی بگذریم. این سندی است که در تاریخ ثبت شده، نوشته شده، تعهد شده و امضا شده است و باید بر اساس آن عمل کنیم و آن را حفظ کنیم. ممکن است بندهایی از آن از سوی یک طرف یا هر دو طرف نقض شده باشد، اما همچنان آن امضا پابرجاست؛ مگر اینکه هر دو طرف بگویند که توافق میکنیم دیگر این یادداشت تفاهم وجود نداشته باشد.
به گزارش جماران، به نقل از ایرنا، حسین عادلی معتقد است تحولات پیرامون تنگه هرمز، جایگاه ژئوپلیتیکی ایران را از سطح تعاملات منطقهای فراتر برده و کشور را وارد عرصهای کرده است که در آن، موفقیت نه با تقابل بلکه با تعامل، شراکت در منافع و مدیریت روابط با قدرتهای بزرگ رقم میخورد؛ تغییری که به گفته او، همه ارکان حاکمیت باید الزامات آن را در سیاست خارجی بپذیرند.
تحولات پس از جنگ تحمیلی چهل روزه، امضای یادداشت تفاهم میان ایران و آمریکا و به چالش کشیده شدن این یادداشت تفاهم از سوی دونالد ترامپ با از سرگیری حملات به ایران، افزایش نقش تنگه هرمز در معادلات امنیتی و انرژی و همچنین ضرورت بازسازی اقتصاد کشور در دوره پساجنگ، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را در آستانه مرحلهای تازه قرار داده است؛ مرحلهای که در آن، حفظ دستاوردهای میدان، نحوه تعامل با قدرتهای جهانی، آینده روابط با همسایگان، بازدارندگی اقتصادی و الزامات توسعه، همزمان باید مورد توجه تصمیمگیران قرار بگیرد.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی این است که ایران چگونه میتواند از این فرصت برای ارتقای جایگاه بینالمللی خود استفاده کند و چه الزامات سیاسی، دیپلماتیک و اقتصادی پیش روی کشور قرار دارد؟ همزمان باید دید که آیا اراده سیاسی برای دو طرف برای بازگشت به ایستگاه اجرای یادداشت تفاهم اسلام آباد وجود دارد؟
در گفت و گو با حسین عادلی، دیپلمات، اقتصاددان و رئیس پیشین بانک مرکزی، به بررسی ابعاد مختلف این تحول، از سرنوشت یادداشت تفاهم و آینده روابط ایران و آمریکا تا نقش تنگه هرمز، امنیت منطقه، دیپلماسی اقتصادی و الزامات ورود ایران به مرحلهای جدید از سیاست خارجی پرداختهایم.
یادداشت تفاهم اسلام آباد باید بهعنوان یک لنگر برای مباحث سیاسی، عملیات نظامی و تبلیغاتی حفظ شود
اگر اجازه بدهید، همانطور که گفتم، از یادداشت تفاهم اسلامآباد شروع کنیم؛ یادداشت تفاهمی که فکر میکنم امروز یا فردا تقریباً سی روز از امضای آن میگذرد. اما همین الان که ما داریم صحبت میکنیم، به تعبیر آقای اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، ایالات متحده اجرای این یادداشت تفاهم را با نقض بندهای مختلف این یادداشت تفاهم چهاردهبندی دچار بحران کرده است. شاید نخستین و مهمترین سؤال این باشد که فکر میکنید جایی که اکنون در آن ایستادهایم، شکست دیپلماسی است و به نوعی بازگشت ایران و ایالات متحده به پیش از یادداشت تفاهم اسلامآباد؟ یا اینکه هنوز اتفاقی که رخ داده و تبادل آتشی که در منطقه در جریان است را بخشی از همان مذاکره میدانید و معتقدید هنوز امکان احیای آن یادداشت تفاهم وجود دارد؟
این یادداشت تفاهم حاصل حماسهای است که نیروهای مسلح ما، دولت ما و مردم ما، هم در جنگ دوازدهروزه و هم در جنگ سیونهروزه، از خودشان نشان دادند. نیروهای مسلح از خود سلحشوری نشان دادند، دولت از خود شجاعت، فداکاری و کارآمدی نشان داد و مردم ما هم از خود صبوری و فداکاری نشان دادند. فضایی که در نتیجه این سلحشوری، این صبوری و این فداکاری ایجاد شد، باعث شد چنین یادداشت تفاهم بسیار مهمی میان ایران و ایالات متحده به امضا برسد.
وقتی این یادداشت تفاهم را نگاه میکنید، میبینید که در ۹ بخش آن، آمریکا از واژه «undertake» استفاده کرده است؛ یعنی ایالات متحده آمریکا تعهد میدهد که این کار را انجام دهد، تعهد میدهد که آن کار را انجام دهد. من فکر نمیکنم ایالات متحده آمریکا در خلال صد سال اخیر، شاید هم پیش از آن، با کشوری سندی امضا کرده باشد که تا این اندازه تعهد داده باشد و با چنین ادبیاتی تنظیم شده باشد.
این یادداشت تفاهم آنقدر قهرمانانه است و نشاندهنده سلحشوری ایران و موقعیت برتر ایران است که همه میگویند خیلی بیشتر از آنچه آدم تصور میکند، خوب نوشته و خوب تنظیم شده است. شاید اصلاً گفته شود که آنقدر خوب تنظیم شده که مثلاً اجرا نشود، اما خب این حرف بیهودهای است؛ چون این یادداشت تفاهم در بالاترین سطح آمریکا و در ایران در سطح رئیسجمهوری به امضا رسیده است.
درست است که اسمش یادداشت تفاهم است، اما سندی است که بالاترین مقام آمریکا زیر آن را امضا کرده و بدون توجه به عنوانش، از نظر حقوق بینالملل، یک سند تعهدآور برای آمریکا و برای ایران است و به اصطلاح، نوعی عهدنامه تلقی میشود.
لذا نباید از این موضوع بهسادگی بگذریم. این سندی است که در تاریخ ثبت شده، نوشته شده، تعهد شده و امضا شده است و باید بر اساس آن عمل کنیم و آن را حفظ کنیم. ممکن است بندهایی از آن از سوی یک طرف یا هر دو طرف نقض شده باشد، اما همچنان آن امضا پابرجاست؛ مگر اینکه هر دو طرف بگویند که توافق میکنیم دیگر این یادداشت تفاهم وجود نداشته باشد.
من برای این موضوع باید به عهدنامه ۱۹۵۵ ایران و آمریکا رجوع بدهم؛ عهدنامه مودتی که تا همین چند سال پیش، از نظر اعتبار، همچنان معتبر بود، هرچند بسیاری از بندهای آن نقض شده بود. بالاخره ایران وارد یکسری اتفاقات شده بود؛ از جمله انقلاب و اتفاقات پس از انقلاب. با این حال، هر دو طرف در موارد بسیاری به آن استناد میکردند.
بنابراین، من فکر میکنم این یادداشت تفاهم، با همین ادبیاتی که بسیاری از تحلیلگران خود آمریکا میگویند یک سند تسلیم کامل آمریکاست، سندی است که حتماً باید آن را بهعنوان یک لنگر، هم برای بحثهای سیاسی، هم برای عملیات نظامی و هم بهعنوان یک لنگر تبلیغاتی حفظ کنیم. یعنی نباید این را بهسادگی از دست بدهیم. بالاخره این امضایی است که ایالات متحده آمریکا در یک مقطع مجبور شد پای آن بگذارد و ما باید به هر حال آن را حفظ کنیم.
چنین سندی که بنا به تحلیل بسیاری، نوعی شکست آمریکا محسوب میشود، از این سو نوعی پیروزی ایران است و نشانه پیروزمندی ایران به شمار میرود. همچنین نشان میدهد که دولت ما توانسته سلحشوری نیروهای مسلح را از میدان نظامی به روی کاغذ بیاورد و آن را در میدان دیپلماسی تثبیت کند.
اینکه ایالات متحده چنین تعهداتی را پذیرفته، همانطور که گفتم، نتیجه سلحشوری نیروهای مسلح، صبوری مردم و تلاش دولت است. بنابراین، این یک سند افتخار و یک اقدام پیروزمندانه است که دولت توانسته با دیپلماسیای که پیش برده، به آن دست پیدا کند.
من مطمئنم که مذاکرهکنندگان، شورای امنیت ملی و حاکمیت کشور، از رهبری تا ریاستجمهوری، همه تلاش کردند تا این سند به دست بیاید. اکنون که این سند حاصل شده، باید در تاریخ ما بهعنوان یکی از شاهکارهای دیپلماسی کشور ثبت شود؛ دیپلماسی که توانسته چنین دستاوردی را رقم بزند.
اقتصاد آمریکا، اقتصاد جهان و محدودیت قدرت نظامی سه عامل امضای یادداشت تفاهم بودند
از صحبتهای شما اینگونه برداشت میکنم که متن یادداشت تفاهم را بسیار به نفع ایران میدانید و همچنین معتقدید این سند، نوعی سند تسلیم آمریکا بوده است. با توجه به روحیهای که از شخص دونالد ترامپ میشناسیم و در هر دو دوره ریاستجمهوری او با آن بیش از پیش آشنا شدهایم، آیا این تصور که امتیازهای زیادی در یادداشت تفاهم اسلامآباد داده و تقریباً دستاورد قابلتوجهی برای ایالات متحده نداشته، بهویژه پس از جنگ با جمهوری اسلامی ایران و ناکامی در دستیابی به اهداف اولیه، باعث نشد اراده سیاسی آمریکا برای ادامه اجرای این یادداشت تفاهم کاهش پیدا کند؟ یعنی میخواهم به این سؤال مشخص پاسخ بدهید که آیا دولت آمریکا اراده سیاسی دارد که به اجرای این یادداشت تفاهم بازگردد یا خیر؟
نکته اول این است که ترامپ و آمریکا مجبور شدند این یادداشت تفاهم را امضا کنند.
چرا مجبور شدند؟
برای این موضوع سه دلیل میتوان مطرح کرد. دلیل اول این است که اقتصاد آمریکا به هم ریخته است. دلیل دوم این است که اقتصاد جهان به هم ریخته است. جنگی که اسرائیل و آمریکا علیه ایران به راه انداختند، اقتصاد جهان را دچار آشفتگی کرد. کشورهای آسیایی که به نفت و فرآوردههای نفتی خلیج فارس وابسته بودند، با مشکل مواجه شدند. اکنون بسیاری از کشورها انرژی را سهمیهبندی کردهاند و بسیاری از کشورها برای بخش کشاورزی خود با کمبود کود شیمیایی روبهرو هستند.
خود اروپا نیز دچار مشکل شده است. اروپا به آلومینیوم و سولفور خلیج فارس و بهویژه فرآوردههای نفتی، بهخصوص دیزل، وابستگی روزانه داشت. به همین دلیل، بسیاری از پروازها لغو شد و هزینهها افزایش یافت. اکنون نرخ تورم در کشورهای اروپایی بالا رفته، زنجیرههای تأمین کاهش یافته و مختل شده است.
در برخی کشورها نیز بستههای حمایتی ویژهای تدوین شده که ما کمتر به آن توجه کردهایم. در انگلستان، ایتالیا و فرانسه اقدامات مختلفی انجام شده است. در فرانسه برای مدتی موضوع تثبیت قیمتها مطرح شد، در انگلستان بسته حمایتی تدوین کردند و در ایتالیا مالیات بر سوخت را برداشتند. به هر حال، دنیا به هم ریخته و خود اقتصاد آمریکا نیز دچار آشفتگی شده است. بنابراین، دلیل اول اقتصاد آمریکا و دلیل دوم اقتصاد جهان است.
دلیل سوم هم این است که آمریکا به این نتیجه رسید که با وجود برخورداری از قدرت و امکانات نظامی بالا، قدرت نظامی محدودیت کاربرد دارد و نمیتواند به اهدافش برسد. به همین دلیل، مجبور شد این یادداشت تفاهم را امضا کند.
بعد از امضای یادداشت تفاهم، نیروهایی که مخالف هرگونه توافق با ایران بودند، در آمریکا فعالیتهای ویژهای را علیه این تفاهم آغاز کردند. این نیروها، با توجه به نفوذی که اسرائیل در آمریکا دارد، فشار بر ترامپ را آغاز کردند و فضای سیاسی بسیار سنگینی علیه او به وجود آوردند؛ با این مضمون که ترامپ عقبنشینی کرده و تسلیم شده است. همین فضاسازیها باعث شد ترامپ تحت فشار قرار بگیرد و وادار شود اقدامی انجام دهد تا به نوعی این توافق با ایران را موازنه یا بالانس کند.
به همین دلیل، آن کاری را که قرار بود در تنگه هرمز انجام دهد، در نهایت انجام نداد، مقداری عقبنشینی کرد و بخشی از توافق را نقض کرد که این موضوع به شرایط فعلی منجر شد.
بنابراین، نیروهای مخالف هرگونه تفاهم میان آمریکا و ایران، که در رأس آنها اسرائیل قرار دارد، ساکت ننشستند و علیه این روند فعالیت کردند. این فشارها باعث شد ترامپ دستکم یکی از بندهای توافق را نقض کند. از سوی دیگر، ما هم هرگونه نقض را با فشار و پاسخی دوبرابر پاسخ میدهیم و در نتیجه، شرایط تا حدی تشدید شد و به وضعیت امروز رسید.
از نگاه ترامپ، مذاکره و عملیات نظامی هر دو ابزار دستیابی به هدف هستند
هدف ترامپ ایجاد نوعی مدیریت تخاصم با ایران است
یعنی شما همین حالا معتقد هستید که دونالد ترامپ واقعاً اراده سیاسی دارد که با ایران به توافق برسد یا اینکه ترجیح میدهد به میدان نظامی بازگردد؟
ترامپ به دنبال یک پیروزی در داخل کشور خودش است. اگر میتوانست این پیروزی را از طریق اقدام نظامی به دست بیاورد، همان مسیر را دنبال میکرد، اما وقتی نتوانست، ناچار شد به سمت تعامل با ایران برود. یعنی به این نتیجه رسید که نمیتواند از راه نظامی کاری انجام دهد، پس بهتر است تعامل کند.
از نظر او، اگر این تعامل به نتیجه برسد، نوعی پیروزی محسوب میشود. بنابراین، استفاده از عملیات نظامی یا استفاده از مذاکره، برای او صرفاً ابزار است و هدف اصلی چیز دیگری است. هدف او این است که به مردم آمریکا ثابت کند کاری را انجام داده که رؤسای جمهور پیشین نتوانستند انجام دهند؛ یعنی با ایران به وضعیتی برسد که نوعی عدم مخاصمه یا مدیریت تخاصم شکل بگیرد؛ وضعیتی که نه آمریکا به منافع ایران لطمه بزند و نه ایران چنین کاری انجام دهد و در مجموع، نوعی تعامل میان دو کشور برقرار شود.
اگر هدف او این باشد، الزاماً به دنبال استفاده از راهحل نظامی یا نابودی ایران نیست و همچنین لزوماً نمیخواهد فقط از مسیر مذاکره به نتیجه برسد. او از هر مسیری که بتواند به هدفش برسد، استفاده میکند. به نظر من، علت اینکه ترامپ به این تفاهم تن داد، این بود که به این نتیجه رسیده بود که ایران را نمیتوان از راه نظامی شکست داد.
ترامپ همچنان معتقد است ایران با عملیات نظامی شکستپذیر نیست
حالا که دوباره به گزینه نظامی رسیده، فکر میکنید هنوز امیدوار است بتواند آن کار ناتمام را به پایان برساند یا نه؟
تحلیلهای مختلفی وجود دارد اما برداشت من این است که ترامپ همچنان همان نگاه قبلی خود را حفظ کرده و معتقد است که با عملیات نظامی نمیتوان با ایران به نتیجه رسید. همانطور که در عملیات نظامی اخیر هم دید، ایران با قدرت پاسخ داد و در نتیجه متوجه شد که از این مسیر نمیتواند به هدفش برسد.
به نظر من، او خواست شانس خود را امتحان کند تا در برابر امتیازهای زیادی که به ایران داده بود، بتواند دستکم یکی از آنها را تا حدی خدشهدار کند. به هر حال، درباره امتیازی که در موضوع تنگه هرمز به ایران داده بود، تا حدودی عقبنشینی کرد و بخشی از آن را نقض کرد تا بتواند به منتقدانی در آمریکا که او را به عقبنشینی و تسلیم شدن متهم میکردند، پاسخ دهد.
در غیر این صورت، همانطور که من میبینم، تصورم این نیست که او به دنبال بازگشت به گزینه نظامی باشد.
آینده به تصمیم هر دو طرف و بازیگران بینالمللی وابسته است
یادداشت تفاهم نشاندهنده انتخاب یک مسیر راهبردی از سوی ایران است
با پاسخی که شما دادید، میتوان اینگونه نتیجه گرفت که به سمت جنگ فراگیر بازنمیگردیم؟ یعنی احتمال دارد یا به میز مذاکره برگردیم یا وارد وضعیتی شبیه «نه جنگ، نه صلح» شویم؟
اولاً اتفاقات آینده را هر دو بازیگر، بهعلاوه بازیگران سوم بینالمللی، تعیین میکنند. از همین حالا نمیتوان گفت آنچه فقط آمریکاییها میخواهند، حتماً محقق خواهد شد.
به نظر من، آمریکا اکنون مانند قبل از جنگ و پیش از یادداشت تفاهم، به بازگشت به گزینه جنگ فراگیر فکر نمیکند. اما این موضوع به واکنش طرف دوم، یعنی ایران، و همچنین به دخالت بازیگران دیگری مانند اسرائیل، کشورهای منطقه و دیگران بستگی دارد.
بنابراین، باید دید هر دو طرف چه میخواهند. ممکن است آمریکا نخواهد وارد جنگ فراگیر شود، اما باید دید ایران نیز همین نگاه را دارد یا نه. اگر هر دو طرف وارد چنین مسیری نشوند، لزوماً جنگ فراگیر رخ نخواهد داد؛ اما اگر شرایط به گونه دیگری پیش برود، وقوع آن نیز منتفی نخواهد بود.
از نظر شما، این طرف چه نگاهی دارد؟
واقعیت این است که تحلیل موضع این طرف، برای من بسیار دشوارتر از تحلیل طرف مقابل است و به همین دلیل نمیتوانم درباره آن تحلیل قطعی ارائه کنم.
اما همین که ایران توانست با یک اجماع بسیار تحسینبرانگیز، متشکل از نیروهای مسلح، دولت، دستگاه دیپلماسی و مردم، چنین یادداشت تفاهمی را شکل دهد که به نظر من یکی از افتخارات تاریخی کشور خواهد بود، نشان میدهد مسیری که ایران انتخاب کرده، یک مسیر راهبردی بوده است.
من نمیدانم آیا ممکن است ظرف مثلاً سه هفته، این مسیر مهم تغییر کند یا اینکه با نقض یک، دو یا سه بند از این یادداشت تفاهم، کل این مسیر تغییر یابد. به نظر من، این یک مسیر استراتژیک و راهبردی بوده است، نه صرفاً یک اقدام تاکتیکی. مگر اینکه تصور کنیم هم آمریکا و هم ایران صرفاً میخواستند برای چند هفته یک فرصت ایجاد کنند تا مثلاً بازسازی انجام شود؛ اما به نظر من، چنین برداشتی معقول نیست.
بدعهدی آمریکا نباید ما را از پیگیری منافع ملی بازدارد
هدف ما باید حفظ و ارتقای منافع ملی باشد، نه واکنش به بدعهدی آمریکا
بخشی از منتقدان یادداشت تفاهم اسلامآباد و اساساً منتقدان مذاکره در این مقطع معتقدند که حتی از بخشهایی از صحبتهای شما هم میتوان برای توضیح دیدگاه آنها استفاده کرد. آنها میگویند آمریکا قابل اعتماد نیست. تجربه برجام، تجربه جنگ دوازدهروزه، تلاشها برای رسیدن به توافق پس از آن، جنگ تحمیلی چهلروزه اخیر و سپس یادداشت تفاهم اسلامآباد، همگی فهرستی از بدعهدیهای ایالات متحده را نشان میدهد بر همین اساس نتیجه میگیرند که نمیتوان به صلح پایدار و توافق پایدار با آمریکا رسید و شاید باید بازدارندگی نظامی و بازدارندگی متقابل را پذیرفت. با توجه به نزدیک به چهار دهه تجربه شما در حوزه دیپلماسی و اقتصاد، نظر شما چیست؟ برخی معتقدند شرایط «نه جنگ، نه صلح» مزایایی مانند ایجاد فرصتهای تنفسی برای اقتصاد و نوعی ثبات نسبی دارد، اما از سوی دیگر موجب فرسایش اقتصادی و تداوم نااطمینانی نیز میشود. با توجه به سابقه بدعهدی آمریکا، این شرایط تا چه اندازه میتواند به نفع ایران باشد؟
در فرمایش شما نکات متعددی وجود داشت، اما اجازه بدهید به یکی دو مورد از مهمترین آنها اشاره کنم. نخست اینکه بدعهدی آمریکا برای همه مسلم است. آمریکا خود را قدرت اول جهان میداند و تصور میکند پایبندی کامل به بسیاری از الزامات بینالمللی ندارد؛ بهویژه در دوره ترامپ که این وضعیت پررنگتر شده است.
اما بدعهدی آمریکا به این معنا نیست که ما هدف خودمان، یعنی حفظ و ارتقای منافع ملی، را قربانی این موضوع کنیم. اینکه آنها بدعهد هستند، نباید باعث شود ما از پیگیری منافع خود صرفنظر کنیم.
اگر بتوانیم آمریکا را ملزم کنیم که تعهد بدهد؛ همانطور که در این یادداشت تفاهم در ۹ مورد متعهد شده است که اقداماتی را انجام دهد، باید این تعهد را از او بگیریم. اگر هم بعداً از تعهداتش عقبنشینی کرد، ما هم متقابلاً تعهدات خود را اجرا نخواهیم کرد.
بنابراین، ضرورتی ندارد صرفاً به دلیل اینکه احتمال میدهیم آمریکا بدعهدی کند، از ابتدا وارد هیچگونه مذاکره یا تفاهمی نشویم. ما وارد مذاکره و تفاهم میشویم؛ اگر آنها تعهداتشان را اجرا کردند، ما هم اجرا میکنیم و اگر اجرا نکردند، ما هم اجرا نمیکنیم. از این جهت مشکلی وجود ندارد.
این چرخه مذاکره و صلح و آتش بس تا کجا می تواند ادامه پیدا کند؟
بخش دوم سؤال شما، که به نظر من از همه مهمتر است، بحث بازدارندگی است. حاصل جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزه، ظهور پدیدهای بود که من از آن با عنوان اعمال حاکمیت در تنگه هرمز یاد میکنم. ما در تنگه هرمز حاکمیت داریم و این حاکمیت، ذاتی و طبیعی است؛ اما اعمال این حاکمیت به شیوهای که در این جنگ انجام دادیم، پیش از این سابقه نداشت. ما تنگه را بستیم، توان نظامی انجام این کار را داشتیم، اراده آن را نیز داشتیم و این اقدام را انجام دادیم.
این اقدام باعث شد اقتصاد جهان دچار آشفتگی شود و حتی اقتصاد آمریکا نیز تحت تأثیر قرار بگیرد. به نظر من، آنچه آمریکا را وادار به توقف کرد، صرفاً بازدارندگی سیاسی یا نظامی ایران نبود، بلکه اعمال حاکمیت ایران در تنگه هرمز و پیامدهای اقتصادی آن بود.
در واقع، ایران از طریق تنگه هرمز نوعی بازدارندگی اقتصادی در سطح جهانی ایجاد کرد. بنابراین، نباید تصور کنیم که تنها از طریق بازدارندگی نظامی میتوانیم پیش برویم؛ بلکه از طریق بازدارندگی اقتصادی و اعمال حاکمیت در تنگه هرمز نیز توانستیم به این نتیجه برسیم.
به اعتقاد من، علت اینکه ترامپ به سمت مذاکره آمد، این بود که مشاهده کرد ایران توانسته اقتصاد جهانی و همچنین اقتصاد آمریکا را تحت تأثیر قرار دهد. به همین دلیل متوقف شد. توقف او صرفاً به این دلیل نبود که تجهیزات نظامی ایران از نظر کمی یا کیفی برتری داشته باشد.
بنابراین، ما در برابر آمریکا علاوه بر بازدارندگی نظامی، از ظرفیت بازدارندگی اقتصادی نیز برخوردار هستیم. اکنون اگر آمریکا تعهدات خود را نقض کرده و ایران تنگه هرمز را بسته است، آثار این اقدام در مدت کوتاهی بر قیمت نفت، عرضه نفت به اروپا، آسیا و حتی آمریکا تأثیر خواهد گذاشت.
از سوی دیگر، ذخایر راهبردی نفت آمریکا که حدود ۷۲۰ میلیون بشکه بود، اکنون به حدود ۳۰۰ میلیون بشکه کاهش یافته است. هرچه این ذخایر کمتر شود، آمریکا در شرایط اضطراری دشوارتری قرار خواهد گرفت. بنابراین، این یک ابزار بازدارندگی بسیار مهم است که ما میتوانیم از آن استفاده کنیم و بر اساس آن پیش برویم.
اصل بازدارندگی در اعمال حاکمیت بر تنگه هرمز است، نه در مسیر تردد
درآمد اقتصادی جایگزین بازدارندگی تنگه هرمز نمیشود
اهرم بازدارندگی تنگه هرمز تا کجا میتواند کارآمد باشد؟ برخی کارشناسان معتقدند این اهرم، همانطور که شما هم اشاره کردید، تا یک مقطع کارایی دارد و با ایجاد مسیرهای جایگزین در گذر زمان، ممکن است اهمیت آن برای ایران کاهش پیدا کند. آیا شما با این دیدگاه موافق هستید؟
ابتدا باید تعریف کنیم که بازدارندگی تنگه هرمز چیست. اگر به تعریف درستی برسیم، آنوقت میتوانیم درباره چگونگی حفظ و حتی ارتقای این بازدارندگی صحبت کنیم.
به نظر من، بازدارندگی تنگه هرمز در اعمال حاکمیت ایران بر این تنگه است. اعمال حاکمیت ما در تنگه هرمز بر دو یا سه عنصر استوار است.
عنصر اول، داشتن قدرت نظامی برای بستن تنگه هرمز است.
عنصر دوم، داشتن اراده و شجاعت لازم برای استفاده از این قدرت نظامی در صورت لزوم است.
عنصر سوم نیز توانایی مدیریت و بازرسی همه شناورهایی است که از این تنگه تردد میکنند.
من اعمال حاکمیت را در این مؤلفهها میبینم، نه در مسیر تردد شناورها. البته اینکه مسیر عبور شناورها بهطور انحصاری در بخش ایران قرار داشته باشد، موضوع مهمی است، اما اهمیت آن را نسبت به آن سه عنصر کمتر میدانم.
دلیلش این است که آن سه عنصر، عامل اصلی بازدارندگی هستند. فرقی نمیکند مسیر تردد در بخش پایین، بالا یا میانه تنگه باشد؛ اگر ما احساس کنیم منافع حیاتی کشور در معرض خطر قرار گرفته یا جنگی رخ داده است، باید بتوانیم تنگه را ببندیم. وقتی تنگه بسته شود، پیامدهایی ایجاد میکند که خود بهعنوان عامل بازدارنده عمل خواهد کرد.
بنابراین، اگر تعریف ما از بازدارندگی صرفاً به داشتن یک مسیر انحصاری برای ایران محدود شود تا از آن درآمد اقتصادی کسب کنیم، دیگر از مفهوم بازدارندگی فاصله گرفتهایم. در آن صورت، هدف دیگر بازدارندگی نیست، بلکه درآمد اقتصادی است.
هر زمان که اعمال حاکمیت راهبردی بر تنگه هرمز به هدفی صرفاً اقتصادی تقلیل پیدا کند، خاصیت بازدارندگی آن نیز کاهش خواهد یافت.
اگر نگاه ما تغییر کند، طبیعتاً رفتار ما هم تغییر خواهد کرد. در حالت اول، وقتی تنگه هرمز را باز میکنیم، برای ما تفاوتی ندارد که کشتیها از کدام مسیر تردد کنند. آنچه برای ما اهمیت دارد، این است که این تردد به منافع ما آسیب نزند. ما حق داریم در هر زمان و در هر مسیری، چه در بخش پایین، چه بالا، چه جنوب و چه در میانه تنگه، شناورها را بازرسی کنیم. این همان اعمال حاکمیت است و همین موضوع نقش بازدارنده دارد.
در این حالت، ما نه به دنبال انحصار هستیم و نه به دنبال کسب درآمد بالا از تنگه هرمز. البته درآمد هم بهتدریج ایجاد میشود، اما هدف اصلی درآمدزایی نیست.
اما اگر تصور کنیم تنگه هرمز ابزاری برای ایجاد درآمد اقتصادی است، آنگاه وارد چرخه دیگری میشویم. در آن صورت، ممکن است بخواهیم مسیر انحصاری تعریف کنیم. وقتی ما مسیر انحصاری تعریف کنیم، دیگران هم مسیرهای خود را مطرح میکنند. ما با آن مخالفت میکنیم و آنها نیز بر مسیر خود اصرار میورزند. این روند میتواند به تنش و حتی درگیری منجر شود.
از سوی دیگر، اگر تردد از مسیرهای دیگر انجام شود و ما آن را نپذیریم، ممکن است برای کشتیها نیز مشکلاتی ایجاد شود. در نتیجه، کشورها به سمت تعریف مسیرها، کریدورها و گزینههای جایگزین حرکت میکنند.
در چنین شرایطی، اهمیت تنگه هرمز کاهش پیدا میکند و در نتیجه، بازدارندگی آن نیز تضعیف میشود. بنابراین، ابتدا باید تعریف خود را از بازدارندگی روشن کنیم. آیا بازدارندگی ما یک بازدارندگی راهبردی و مبتنی بر اعمال حاکمیت است یا اینکه آن را صرفاً به دریافت درآمد از محل خدمات و فعالیتهای اقتصادی محدود میکنیم؟ اگر نگاه ما صرفاً اقتصادی باشد، در واقع اهمیت راهبردی تنگه هرمز را تنزل دادهایم.
ایران باید کشورهای منطقه را نسبت به سیاست خود در تنگه هرمز توجیه کند
هزینه بیشتر مسیرهای جایگزین، مزیت تنگه هرمز را حفظ میکند
با توجه به صحبتهای شما، میتوان اینگونه نتیجه گرفت که درباره سیاست فعلی جمهوری اسلامی، که بر مسیر انحصاری شمال تأکید دارد، معتقدید باید نگاه گستردهتری وجود داشته باشد و برای حفظ بازدارندگی، این رویکرد تا حدی تغییر کند. آیا برداشت من درست است؟
من طرفدار این هستم که ایران خود را نگهبان تنگه هرمز بداند و این سیاست را بهصورت رسمی اعلام کند. اینکه طرف مقابل این موضوع را بپذیرد یا نپذیرد، لزوماً تعیینکننده نیست. همانطور که در زمان جنگ، وقتی تنگه را بستیم، از کسی دستور نگرفتیم، با کسی مشورت نکردیم و از کسی اجازه نخواستیم.
هر شناوری که از خلیج فارس به دریای عمان یا برعکس تردد میکند، از نظر من تحت نگهبانی ایران قرار دارد و هر زمان که تشخیص دهیم این تردد برخلاف منافع ماست، حق داریم مانع آن شویم.
البته برای بلندمدت، باید با عمان بهعنوان کشور ساحلی مشترک نیز به یک سازوکار مشترک رسید؟
بله، برای بلندمدت کاملاً منطقی است که با عمان، که در جنوب تنگه هرمز قرار دارد، و حتی با دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس، به نوعی تفاهم برسیم. درباره سایر کشورها نیز لازم است سیاست خود را برای آنها تبیین و توجیه کنیم؛ هرچند لزوماً نیازی به تفاهم رسمی با همه آنها نیست. اما تأکید من این است که نباید به دنبال ایجاد مسیرهای انحصاری باشیم. باید حاکمیت و نگهبانی خود را بدون توجه به اینکه شناورها از چه مسیری عبور میکنند، اعمال کنیم؛ چه مسیر در آبهای سرزمینی عمان باشد، چه در آبهای سرزمینی ایران و چه در بخشهای مربوط به آبهای بینالمللی.
از نگاه من، همه این محدوده تحت نگهبانی ایران قرار دارد و هر زمان که احساس کنیم منافع ما در معرض خطر است، باید بتوانیم از این اختیار استفاده کنیم. این باید بهعنوان یک سیاست شناخته شود؛ سیاستی که در زمان جنگ به یک شیوه و در زمان صلح به شیوهای دیگر اعمال میشود.
اگر چنین سیاستی را اعلام کنیم، طبیعی است که برخی کشورها به سمت مسیرهای جایگزین بروند، اما هرچه تردد از تنگه هرمز را آسانتر کنیم و در عین حال اعمال حاکمیت خود را در جایگاه راهبردی آن حفظ کنیم و آن را به یک موضوع صرفاً اقتصادی تقلیل ندهیم، میزان تردد از این مسیر بیشتر خواهد شد و انگیزه استفاده از گزینههای جایگزین کاهش مییابد.
دلیل آن هم این است که هزینه استفاده از مسیرهای جایگزین بیشتر خواهد بود و در نتیجه، تنگه هرمز همچنان مسیر مقرونبهصرفهتر و کارآمدتر باقی میماند.
تنگه هرمز میتواند زمینهساز گفتوگوهای امنیتی منطقهای باشد
امنیت یکجانبه با اتکا به آمریکا برای کشورهای خلیج فارس نتیجه نداد
شما معتقد هستید که بحث تأمین حداکثری امنیت در تنگه هرمز توسط ایران و در مراحل بعد، بهصورت مشترک با عمان، میتواند انگیزهای برای شکلگیری گفتوگوهای امنیتی میان ایران و کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس باشد؟ همچنین آیا این موضوع میتواند به تحقق ایدهای که ایران از زمان پس از قطعنامه ۵۹۸ دنبال میکرد، یعنی شکلگیری ترتیبات امنیتی میان کشورهای منطقه، کمک کند و مقدمهای برای کاهش حضور نیروهای آمریکایی باشد؟ فکر میکنید در شرایط کنونی میتوان از این ظرفیت استفاده کرد؟
من فکر میکنم حتماً ترتیبات مربوط به تنگه هرمز میتواند بخشی از امنیت دستهجمعی خلیج فارس باشد.
به نظر من، پس از جنگی که اسرائیل و آمریکا علیه ایران به راه انداختند و به اعتقاد من با شکست مواجه شدند، کشورهای خلیج فارس به تحلیل جدیدی خواهند رسید؛ اینکه دیگر امنیت آنها نمیتواند مانند گذشته، بهصورت یکجانبه و با کنار گذاشتن ایران تأمین شود.
آنها تصور میکردند با اتکا به آمریکا و اتخاذ یک رویکرد تقابلی در برابر ایران، امنیتشان حفظ خواهد شد، اما در عمل چنین اتفاقی نیفتاد. حتی حضور فیزیکی پایگاههای نظامی آمریکا در این کشورها نیز نتوانست امنیت آنها را تضمین کند، زیرا ایران از معادلات امنیتی کنار گذاشته شده بود و نوعی رویکرد انزوایی نسبت به ایران شکل گرفته بود.
به همین دلیل، امنیت آینده منطقه باید بر پایه امنیت دستهجمعی استوار باشد؛ یعنی همه کشورهای منطقه احساس امنیت کنند. نمیتوان تعدادی از کشورها احساس امنیت داشته باشند و در عین حال، علیه کشوری مانند ایران سیاستهایی اتخاذ کنند که موجب ناامنی آن شود. چنین وضعیتی نه پایدار است و نه قابلیت اجرا دارد.
بنابراین، به نظر من، کشورهای منطقه به این نتیجه خواهند رسید که باید به سمت چنین مدلی حرکت کنند. از این رو، لازم است ما نیز این فضا را تقویت کنیم و نشان دهیم که میتوان با ایران به یک الگوی امنیت دستهجمعی دست یافت.
از سوی دیگر، نگاه کشورهای منطقه نیز اهمیت زیادی دارد. آنها باید به این جمعبندی برسند که همکاری امنیتی با ایران امکانپذیر است. بهویژه با توجه به اینکه ایران، از نگاه من، در این جنگ در موقعیت برتری قرار دارد، لازم است بهگونهای رفتار کند که برای همسایگان خود احساس تهدید ایجاد نکند. طبیعی است که وقتی کشوری در موقعیت برتر قرار میگیرد، دیگران ممکن است آن را تهدید تلقی کنند. از این رو، ایران باید با کشورهای منطقه بهگونهای تعامل کند که این برداشت شکل بگیرد که ایران تهدید نیست و میتوان با آن به یک الگوی مناسب از امنیت دستهجمعی دست یافت.
مذاکرهکنندگان با شجاعت و فداکاری وارد گفتوگو شدند
هیچ جنگی در دنیا بدون دیپلماسی پایان نمییابد/ نباید مذاکره را مترادف وادادگی یا تسلیم بدانیم
اجازه بدهید کمی به سیاست داخلی بپردازیم؛ موضوعی که میتواند به نوعی به سیاست خارجی کشور نیز در این شرایط کمک کند. در چند هفته اخیر، بهویژه پس از تفاهم ایران و ایالات متحده برای پایان دادن به جنگ، این تفاهم در داخل ایران با انتقادهایی روبهرو شد. برخی، مذاکرهکنندگان را حتی مصداق خیانتکار میدانند. از سوی دیگر، بخشی از جامعه نیز دیدگاههای متفاوتی دارد و ما هم در این گفتوگو تلاش میکنیم همه این دیدگاهها را بررسی و تحلیل کنیم.
به نظر شما چرا در کشور ما، در مقاطع مختلف، چه در زمان برجام و چه در دولت شهید رئیسی، زمانی که دولت ایشان نیز برای احیای برجام اقدام کرد، همواره بخشی از جریانهای سیاسی هرگونه مذاکره و هرگونه توافق را نوعی خیانت به منافع ملی تلقی کردهاند؟ به نظر شما ریشه این نگاه چیست و چرا امروز این رویکرد پررنگتر شده است؟
به نظر من، هرگونه انتقاد به مذاکرهکنندگان، کاملاً جفا در حق آنهاست؛ زیرا مذاکرهکنندگان ما از آبروی خود مایه گذاشتند و همانگونه که نیروهای مسلح با شجاعت و فداکاری جنگیدند، آنها نیز با شجاعت و فداکاری وارد میدان مذاکره شدند و سندی افتخارآمیز را رقم زدند.
البته من معتقدم این تفاهمنامه صرفاً محصول تلاش مذاکرهکنندگان نیست، بلکه نتیجه نوعی مشارکت، توافق و همافزایی میان همه ارکان حاکمیت کشور است که در نهایت به شکلگیری چنین تفاهمنامهای انجامید.
اگر به تاریخ رجوع کنیم، میبینیم که در بسیاری از مقاطع، مذاکرهکنندگان توانستهاند دستاوردهایی برای کشور به دست آورند که بخشی از کاستیهای دیگر، از جمله کاستیهای نظامی، را جبران کرده است.
اساساً هیچ جنگی در دنیا بیپایان نیست. هیچ جنگی برای همیشه ادامه پیدا نمیکند و در نهایت، در نقطهای به پایان میرسد. این پایان نیز از مسیر دیپلماسی رقم میخورد؛ یعنی جایی که دیپلماسی وارد عمل میشود، مذاکره شکل میگیرد و روند پایان جنگ پیش میرود.
برای مثال، ماجرای قائممقام فراهانی و جنگ ترکمانچای را در نظر بگیرید. پس از جنگ گلستان، فتحعلیشاه به تبریز رفت. در آن زمان، قائممقام فراهانی وزیر عباسمیرزا بود. در آن جلسه، عدهای معتقد بودند که ایران باید دوباره با روسیه وارد جنگ شود و شکست قبلی را جبران کند. شعار جهاد و ادامه جنگ نیز مطرح میشد.
فتحعلیشاه متوجه شد که قائممقام فراهانی سکوت کرده است و از او خواست نظرش را بیان کند. در آنجا قائممقام جمله معروف خود را مطرح کرد و گفت کشوری که بودجهاش ۶ کرور است، نمیتواند با کشوری که بودجهاش ۶۰ کرور است وارد جنگ شود و انتظار پیروزی داشته باشد.
او با آغاز جنگ مخالف بود. همین موضع باعث شد بسیاری از حاضران علیه او موضع بگیرند. در نهایت، فتحعلیشاه او را از وزارت عباسمیرزا برکنار کرد و پس از بازگشت به تهران، فشارها به حدی رسید که قائممقام فراهانی به هرات تبعید شد.
اما پس از آغاز جنگ و شکست ایران، زمانی که نیروهای روسیه همدان را تصرف کردند و تا نزدیکی قزوین پیش آمدند و تهران در معرض تهدید قرار گرفت، فتحعلیشاه به دنبال فردی برای مذاکره گشت، اما کسی را مناسب این کار پیدا نکرد.
در نهایت، قائممقام فراهانی را از تبعید بازگرداند و از او خواست با روسها مذاکره کند و تا آنجا که ممکن است بخشی از سرزمینها را حفظ کند. قائممقام نیز وارد مذاکره شد و توانست مرز ایران را بر رود ارس تثبیت کند و به این ترتیب، بخش مهمی از آذربایجان ایران را حفظ کند.
نمونههای دیگری نیز در تاریخ وجود دارد. فارغ از قضاوتهایی که درباره گرایشهای سیاسی برخی شخصیتها مطرح میشود، افرادی مانند محمدعلی فروغی یا احمد قوام نیز در مقاطع حساس، بهعنوان مذاکرهکنندگان ارشد نقشآفرینی کردند و توانستند از ابزار دیپلماسی برای تأمین منافع کشور استفاده کنند. بنابراین، نباید مذاکره را مترادف وادادگی یا تسلیم بدانیم و بار منفی بر مفهوم مذاکره و مذاکرهکننده تحمیل کنیم. از نگاه من، مذاکرهکننده کسی است که در نهایت بر یک نزاع نظامی نقطه پایان میگذارد و دستاوردهای میدان را در عرصه دیپلماسی تثبیت میکند.
مهمترین پیشنیاز بازسازی، ایجاد یک بستر سیاسی باثبات است
بدون پشتوانه اقتصادی، قدرت نظامی پایدار نخواهد بود
شما به خسارتهای ناشی از جنگ اشاره کردید. به هر حال، بخشی از مردم این نگرانی را دارند که اگر فردا این یادداشت تفاهم دوباره به مسیر اجرا بازگردد یا توافق مشابهی شکل بگیرد، اقتصاد ایران برای بازسازی و جذب سرمایه به چه اقداماتی نیاز دارد و چه پیششرطهایی باید فراهم شود؟
اجازه بدهید ابتدا به نکتهای اشاره کنم. در این یادداشت تفاهم چندین بند اقتصادی وجود دارد، اما به نظر من مهمترین آثار اقتصادی مربوط به بندهای یک، دو و سه است؛ در حالی که این بندها در ظاهر، بندهای سیاسی هستند، نه اقتصادی.
معمولاً وقتی درباره آثار اقتصادی این یادداشت صحبت میشود، به موضوعاتی مانند رفع محاصره، معافیتهای نفتی، آزادسازی منابع یا تشکیل صندوقها اشاره میکنند، اما به نظر من مهمترین آثار اقتصادی مربوط به همان بندهای اول تا سوم است.
در بند اول، پایان جنگ مطرح شده است؛ در بند دوم، احترام به حاکمیت کشورها و در بند سوم، آغاز مذاکرات. این سه بند، پیام بسیار مهمی به بازار میدهند؛ پیامی که هم آثار فوری دارد و هم آثار آتی و بلندمدت.
آثار فوری آن را همه مشاهده کردند؛ نرخ ارز کاهش پیدا کرد، افزایش قیمت بسیاری از کالاها متوقف شد و کارخانههایی که تولید خود را متوقف کرده بودند، دوباره فعالیتشان را آغاز کردند.
اما آثار بلندمدت آن این است که انتظارات نسبت به آینده تغییر میکند و سرمایهگذاری آغاز میشود.
بنابراین، نخستین عامل مؤثر در بازسازی این است که زمینه بازسازی در یک بستر نسبتاً پایدار سیاسی شکل بگیرد؛ یعنی این تصور در جامعه ایجاد شود که کشور برای مدت طولانی وارد جنگ نخواهد شد و شرایط به سمت کاهش تخاصم حرکت میکند.
این، مهمترین پیشنیاز بازسازی است. اگر چنین فضایی ایجاد شود، منابع لازم برای بازسازی نیز بهتدریج تجهیز خواهد شد. کسانی که منابع مالی در اختیار دارند، سرمایههای خود را وارد چرخه سرمایهگذاری میکنند، بخشی از سرمایههای ایرانیان خارج از کشور به داخل بازمیگردد و سرمایهگذاران خارجی نیز برای حضور در اقتصاد ایران انگیزه پیدا میکنند.
در واقع، برای بازسازی به دو عامل نیاز داریم؛ اراده و منابع. اگر این دو در کنار هم قرار بگیرند، فرآیند بازسازی آغاز خواهد شد. خوشبختانه ما از نیروهای متعهد، ملی و توانمند برخوردار هستیم و کشور نیز ظرفیت لازم برای بازسازی را دارد. همچنین میتوانیم منابع مناسبی برای جبران خسارتها و پیشبرد روند بازسازی فراهم کنیم.
من نسبت به آینده بازسازی کشور خوشبین هستم، اما تحقق آن به یک پیشنیاز اساسی بستگی دارد؛ اینکه آیا اراده ما بر حرکت به سمت توسعه است یا میخواهیم همچنان در یک وضعیت دائمی از نزاع، خود را به دیگران اثبات کنیم. به نظر من، اثبات توانمندی کشور از مسیر توسعه، هم کمهزینهتر است، هم دستیافتنیتر و هم پایدارتر؛ زیرا قدرت اقتصادی، نسبت به سایر انواع قدرت، ماندگاری بیشتری دارد.
حتی اگر مهمترین قدرت کشور، یعنی قدرت نظامی را در نظر بگیریم، بدون پشتوانه اقتصادی نمیتواند پایدار بماند. اگر تجهیزات نظامی آسیب ببینند، این قدرت اقتصادی است که امکان بازسازی و جایگزینی آنها را فراهم میکند. بنابراین، در دوره بازسازی باید ارادهای جدی برای توسعه اقتصادی وجود داشته باشد. تجربه نشان داده است کشورهایی که چنین ارادهای داشتهاند، در مدت نسبتاً کوتاهی پس از پایان جنگ، توانستهاند اقتصاد خود را احیا کنند.
آیا ممکن است ایران نیز پس از پایان جنگ، با سرعت قابل قبولی وارد مسیر توسعه اقتصادی شود؟
به نظر من، اگر زمینه سیاسی آن فراهم شود، این امکان وجود دارد. ما دو پیشنیاز اصلی داریم؛ نخست، فراهم شدن زمینه سیاسی در عرصه بینالمللی و دوم، وجود اراده برای توسعه. وقتی از زمینه سیاسی صحبت میکنم، منظورم این نیست که حتماً روابط ایران و آمریکا به روابطی کاملاً عادی و بدون اختلاف تبدیل شود. منظور این است که ایران به کشوری تبدیل شود که قصد آغاز جنگ نداشته باشد، با کشورهای منطقه روابط مناسبی برقرار کند، با بخش عمدهای از کشورهای جهان روابط خوبی داشته باشد و بتواند از طریق ایجاد وابستگی اقتصادی متقابل، پیوندهای اقتصادی خود را با دیگر کشورها گسترش دهد.
اجماعسازی، هنری است که باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد
بزرگترین تهدید داخلی، آسیب دیدن وحدت و وفاق است
شما در آخرین مصاحبه خود نیز اشاره کرده بودید که کشور در دوره پس از جنگ به هوشمندی، دوراندیشی و شجاعت نیاز دارد. میخواهم بدانم از نظر شما، کنترل سیاست داخلی و کاهش شکافهای سیاسی و اجتماعی، بهویژه پس از جنگ و در شرایطی که نوعی انسجام داخلی شکل گرفته، تا چه اندازه میتواند به سیاست خارجی کشور کمک کند؟
من زمانی پژوهشی درباره ژاپن انجام دادم که بعدها در قالب کتاب نیز منتشر شد. موضوع آن این بود که چگونه ژاپن طی حدود ۲۰ سال پس از جنگ توانست از دل ویرانیها برخیزد و در سال ۱۹۶۸ به دومین اقتصاد جهان از نظر تولید ناخالص داخلی تبدیل شود. در آن پژوهش، یکی از مهمترین عوامل این موفقیت را وحدت و اجماع ملی دانستم.
اکنون نیز در آغاز دوره سوم جمهوری اسلامی، طبیعی است که در چنین مقاطعی احتمال بروز برخی انشقاقها وجود داشته باشد. در هر دوره جدید، ممکن است برخی گروهها احساس خلأ کنند و در نتیجه تلاش کنند دیدگاهها و مواضع خود را پررنگتر مطرح کنند؛ موضوعی که میتواند بر وحدت و اجماع کشور تأثیر بگذارد.
به همین دلیل، اینکه رهبری امسال بر موضوع وحدت تأکید کردهاند، به نظر من کاملاً درست و متناسب با شرایط کشور است؛ زیرا وحدت و وفاق، مهمترین عنصر برای پیروزی، بازسازی و پیشبرد اهداف کشور خواهد بود.
اگر این سرمایه را، به هر دلیلی، از دست بدهیم؛ چه بر اثر نفوذ خارجی و چه به دلیل ایجاد خلأ در برخی عرصهها، ممکن است گروهها و دیدگاههای مختلف بهسرعت فعال شوند و اجماعی را که میان ارکان حاکمیت درباره برخی تصمیمها شکل گرفته، زیر سؤال ببرند. این مسئله میتواند به سایر حوزهها نیز سرایت کند.
به اعتقاد من، امروز یکی از بزرگترین چالشهای کشور، چالش وحدت است. حفظ وحدت نیز نیازمند شکلگیری یک اجماع نسبی است و اجماعسازی، خود یک هنر است؛ هنری که به نظر من در کشور ما کمتر مورد توجه قرار گرفته است. این اجماع باید میان گروههای مختلف، مردم، حاکمیت و رهبری شکل بگیرد. همه این بخشها باید با یکدیگر تعامل داشته باشند. من معتقدم اگر بتوانیم این بسترِ اجماع و وحدت را حفظ کنیم، امکان عبور از تهدیدهایی که کشور با آنها مواجه است، بسیار بیشتر خواهد شد.
دیپلماسی منطقهای، نخستین اولویت سیاست خارجی پس از جنگ است
ورود به بازی بزرگ، نیازمند شراکت در منافع است
بهعنوان سؤال پایانی، به نظر شما اولویتهای دستگاه دیپلماسی و سیاست خارجی ایران در دوره پس از جنگ چه باید باشد؟
به نظر من، نخستین اولویت دستگاه دیپلماسی در شرایط فعلی، کشورهای منطقه هستند.
در گام نخست، ایران باید بتواند با عمان درباره موضوع تنگه هرمز به نوعی تفاهم برسد. همچنین لازم است با عربستان سعودی به اشتراک نظر دست پیدا کند و همین روند را با دیگر کشورهای منطقه نیز دنبال کند.
دلیل این موضوع آن است که در آینده باید به سمت شکلگیری یک نظام امنیت دستهجمعی حرکت کنیم. کشورهای منطقه نیز اکنون به این نتیجه رسیدهاند که اتکای صرف به امنیت خارجی، آنگونه که تصور میکردند، کارآمد نبوده است و به همین دلیل باید بتوانند با ایران وارد تعامل شوند.
البته بعید میدانم این کشورها از آمریکا فاصله بگیرند یا آمریکا نیز آنها را رها کند، اما این مانع از آن نیست که ایران روابط و تعاملات خود را با آنها گسترش دهد.
به اعتقاد من، اگر صرفاً بر ابزارهای نظامی در تعامل با این کشورها تکیه کنیم، این رویکرد کارآمد نخواهد بود. باید در کنار آن، و حتی با اولویت بیشتر، دیپلماسی را پیش ببریم.
اولویت دوم، چین و روسیه هستند. این دو کشور از قدرتهای مؤثر در تحولات خاورمیانه و مسائل مرتبط با ایران به شمار میروند.
چین روابط گستردهای با کشورهای حاشیه خلیج فارس، از جمله عربستان سعودی و امارات، دارد و در منطقه دارای وابستگیهای اقتصادی متقابل است. بنابراین، لازم است با این کشورها مشورت و گفتوگو کنیم و ترتیباتی که در منطقه دنبال میکنیم، به گونهای باشد که دستکم با مخالفت این قدرتهای بزرگ مواجه نشود.
در مرحله بعد نیز اروپا قرار دارد. درست است که اروپا در بسیاری از موارد با ما همراه نبوده و حتی در مقاطعی در موضع تقابل با ایران قرار گرفته است، اما در موضوع تنگه هرمز، زمانی که آمریکا خواست ائتلافی علیه ایران شکل دهد، کشورهای اروپایی بهطور کامل با آن همراه نشدند و برخی نیز از ورود مستقیم به این موضوع خودداری کردند. به نظر من، اکنون باید سطح نگاه خود را ارتقا دهیم.
من میخواهم نکتهای را نیز اضافه کنم. به اعتقاد من، تنگه هرمز جایگاه ایران را در دیپلماسی بینالمللی ارتقا داد و کشور را وارد سطحی کرد که میتوان آن را «بازی بزرگ» نامید. منظور از «بازی بزرگ»، تعامل با قدرتهای بزرگ است؛ عرصهای که در آن، روابط و دادوستدهای سیاسی و اقتصادی بسیار گستردهتر از تعاملات دوجانبه و منطقهای است. تفاوت این دو سطح را میتوان با یک مثال توضیح داد؛ مانند بازیکنی که از فوتبال محلی وارد مسابقات حرفهای میشود. در زمین کوچک، ممکن است یک بازیکن بتواند بهتنهایی پیش برود و گل بزند، اما در سطح حرفهای، موفقیت بدون همکاری و پاسکاری ممکن نیست.
در دیپلماسی نیز همینگونه است. در این سطح باید تعامل کرد، امتیاز داد، امتیاز گرفت و بر اساس منافع مشترک حرکت کرد.
بنابراین، فقط دستگاه دیپلماسی نیست که باید این تغییر را درک کند، بلکه همه ارکان حاکمیت باید بپذیرند که حضور ایران در موضوع تنگه هرمز، کشور را وارد مرحله جدیدی از سیاست خارجی کرده است و این مرحله، اقتضائات متفاوتی دارد. ما باید نشان دهیم که توانایی همکاری و تعامل با دیگران را داریم. البته منظور از شراکت، شراکت در حاکمیت نیست، بلکه شراکت در منافع است؛ یعنی بتوانیم بر پایه منافع مشترک همکاری کنیم و از این مسیر، شرایط بهتری برای کشور رقم بزنیم.
مشاهده خبر در جماران