کدخبر: ۱۷۱۷۴۱۹ تاریخ انتشار:

آخرین سفر نتانیاهو به واشنگتن؛ طاووس بی‌پر به پایان خط رسیده است

این پایانی نیست که شایسته کسی باشد که خود را پیامبر بنی‌اسرائیل و «سرور امنیت آنها» می‌دانست، و چهل سال از زندگی شخصی و سیاسی خود را صرف تقدیم و قاب‌بندی این تصویر کرد، تصویری که مانند رشته‌های دود از میان انگشتانش بلغزد.

به گزارش جماران به نقل از الجزیره، «عریب الرنتاوی»نویسنده و تحلیلگر سیاسی اردنی نوشت:با کمی تردید، من معتقدم که سفر قریب‌الوقوع بنیامین نتانیاهو به واشنگتن ممکن است آخرین سفر او به پایتخت آمریکا به عنوان نخست‌وزیر اسرائیل باشد. «پادشاه اسرائیل» که مدت طولانی‌تری از بن گوریون حکومت کرده است، به پایان دوران سیاسی خود نزدیک می‌شود. «طاووس»ی که قبلاً در هر فرصتی ر های خود را باز می کرد و خودنمایی می‌کرد، اکنون چیز زیادی از شکوه سابق خود باقی نمانده است.

«فریبکار»، «جادوگر»، «عاشق بقا» ناگهان می فهمد، یا شروع به فهم این مساله می‌کند که طناب دروغ و فریب، هر چقدر هم که کشیده شود، کوتاه است، و اینکه «کیسه جادوگر» می‌تواند از حقه‌ها و خرگوش‌ها ته بکشد، و اینکه «نابودی» سنت زندگی است نه «بقا»، مهم نیست که افراد که ولع دارند چه مهارت‌ها، تجربیات و غرایز هوشیارانه‌ای داشته باشند.

این مرد در بحبوحه جشن‌های دویست و پنجاهمین سالگرد استقلال آمریکا، به واشنگتن دی سی   خواهد رفت و مانند آخرین سفرش، آن را دگرگون شده خواهد یافت. این مسافر دیگر قدرت یا نفوذ سابق خود را ندارد و هوادارانش که دیروز برای عکس گرفتن با او هجوم می‌آوردند، اکنون برای حفظ جایگاه و نفوذ خود تلاش می‌کنند. اگر او مانند هر «انسان عادی» دیگری در خیابان‌های شهرهای آمریکا قدم می‌زد، در یک جا با پرچم فلسطین و در جایی دیگر با بنری روبرو می‌شد که جنگ ویرانگر را محکوم و با غزه ابراز همبستگی می‌کرد.

او چهره‌هایی را خواهد دید که در صحنه سیاسی آمریکا ظهور کرده‌اند و از پیروزی خود بر باج‌گیری‌های آیپک و منابع مالی غیرقانونی آن لذت می‌برند و با نظرسنجی‌های عمومی و نتایج انتخابات مقدماتی مواجه خواهد شد که او را راضی نخواهد کرد. دورانی که نتانیاهو ادعا می‌کرد اسرائیلی‌ای است که آمریکایی‌ها را به بهترین شکل درک می‌کند و بیشترین توانایی را برای تأثیرگذاری بر آنها دارد، به نظر می‌رسد، شاید برای همیشه، به پایان رسیده است.

این پایان یک دوره در تاریخ شخصی او و تاریخ رژیم اوست، که در هر صورت کوتاه است. صفحات پایانی آن با خون ده‌ها هزار فلسطینی، لبنانی، سوری و ایرانی، زنان، سالمندان و کودکان نوشته شده است، کسانی که به عنوان سوخت در جنگ‌هایی که او می‌خواست دائمی باشند، جان باختند تا به مردمی که هرگز از «ترس از هستی» رها نشده‌اند، اطمینان خاطر دهد و زندگی سیاسی مردی را طولانی‌تر کنند که می‌داند به محض ترک مقر سران دولت‌های اسرائیل، در یکی از زندان‌های آن گرفتار خواهد شد.

این پایانی نیست که شایسته کسی باشد که خود را پیامبر بنی‌اسرائیل و «سرور امنیت آنها» می‌دانست، و چهل سال از زندگی شخصی و سیاسی خود را صرف تقدیم و قاب‌بندی این تصویر کرد، تصویری که مانند رشته‌های دود از میان انگشتانش بلغزد.

 

درباره نتانیاهو، فرد و «پدیده»

نتانیاهو مجموعه‌ای از تناقضات را در خود جای داده است که یافتن آنها در هر «سیاستمدار» دیگری دشوار است. از یک سو، او ایدئولوگ، پسر بن صهیون نتانیاهو، مورخ و ملی‌گرای افراطی، یکی از شاگردان و پیروان زئو جابوتینسکی و از نوادگان «مکتب تجدیدنظرطلبی» است. بنابراین، ما شاهد بودیم که او در اوایل به دنبال بازنویسی تاریخ منطقه از منظر «اسرائیل بزرگ» و حق طبیعی آن برای داشتن «مکانی زیر آفتاب» بود که از «مرزهای تقسیم» و «بین رودخانه و دریا» فراتر می‌رود و تا اردن، جنوب لبنان، بیابان‌های سوریه و عراق امتداد می‌یابد، بدون اینکه سینا و بقیه «جغرافیای خیالی تورات» را نادیده بگیرد. این یکی از «عوامل تعیین‌کننده» شخصیت، رفتار، مواضع و اتحادهای این مرد است.

اما از سوی دیگر، او فردی بسیار عمل‌گرا است که معتقد است «خم شدن در برابر طوفان، پیش‌نیاز بقا تا زمان عبور آن است.» او نه آنقدر سفت و سخت است که بشکند و نه آنقدر انعطاف‌پذیر است که تحت فشار قرار گیرد. او می‌داند چه زمانی از امتیازات خود عقب‌نشینی کند، حتی اگر این کار مستلزم زیر پا گذاشتن هر تعهدی باشد که داده یا هر تعهدی که پذیرفته است، چه خواسته و چه ناخواسته.

او به «وای ریور» رفت و با فلسطینی‌ها به توافق رسید، توافق‌نامه هبرون را اجرا کرد و تحت فشار باراک اوباما، بدون هیچ تردیدی به بار-ایلان رفت تا «سخنرانی راه حل دو کشوری» خود را ایراد کند. او همه این کارها را با این درک انجام داد که زمان‌های بهتری فرا خواهد رسید، زمانی که می‌تواند از وعده‌های خود عبور کند و تمام تعهدات خود را به سطل زباله بیندازد. برای او، زمان در یک جهت حرکت نمی‌کند؛ عقربه‌های ساعت او را می‌توان به عقب برگرداند، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

او «نظامی»، «دیپلماتیک» و «روزنامه نگار» را در وجود خود ترکیب کرد. او در یکی از بی‌رحم‌ترین و جسورترین واحدهای «نخبه» ارتش اسرائیل «سییرت متکال» خدمت کرد، که برادر بزرگترش پیش از کشته شدنش در «عنتبی»، در تعقیب یک هسته استشهادی  در سال ۱۹۷۴ وابسته به «ودیع حداد» را تعقیب می‌کرد، فرماندهی آن را بر عهده داشت. آن حادثه یکی دیگر از ویژگی‌های بارز شخصیت او را شکل داد که در تجلیل از انتقام و تلافی فردی و جمعی، و بزرگنمایی قدرت (و حتی بیشتر از آن) به عنوان راه حل هر مشکلی، هر چقدر هم که لاینحل باشد، آشکار شد.

سال‌ها خدمت او به عنوان سفیر در سازمان ملل متحد و بعدها به عنوان معاون وزیر  خارجه، و همچنین مطالعات و تجربیات او در زمینه رسانه، 

ارتباطات و روابط عمومی در ایالات متحده، در کنار هم «پدیده نتانیاهو» را شکل دادند و دلیل برتری او بر همتایانش از دیگر رهبران احزاب اسرائیلی، چه راست و چه چپ، بودند.

اما اشتباه است که فکر کنیم نتانیاهو را می‌توان از درون، صرفاً با رجوع به تربیت، خانواده، تحصیلات و مشاغلی که داشته، درک کرد. این مرد پس از هفده سال قدرت در اسرائیل به یک «پدیده» تبدیل شده است و نقش‌هایی در اپوزیسیون ایفا کرده که اهمیتشان کمتر از نقش‌هایش در دولت نبوده است. من معتقدم که برای درک چگونگی منجر شدن تضادهای سیاسی، اجتماعی و طبقاتی به ایجاد یک دیکتاتور، باید به «روش‌شناسی» کارل مارکس در «هجدهم برومر لویی بناپارت» متوسل شویم.

همانطور که شرایط کودتای ۱۸۵۱ در فرانسه، مردی کم‌استعداد مانند لویی بناپارت را به اربابی مستبد تبدیل کرد، درگیری‌ها و تحولات درون جامعه اسرائیل در ربع قرن گذشته، مردی بااستعدادتر از همتای فرانسوی خود را قادر ساخته است تا به «پادشاه و طاووس اسرائیل» تبدیل شود.

از این نظر، پدیده نتانیاهو را می‌توان نتیجه طبیعی تغییرات جمعیتی و ایدئولوژیکی دانست که جامعه اسرائیل را فرا گرفته است، به ویژه با افول چپ و ظهور راست مذهبی و ملی‌گرا، نفوذ فزاینده حریدی‌ها و افزایش قدرت لابی شهرک‌سازی در سیاست اسرائیل. ستاره بخت نتانیاهو بر پشت همه این عوامل طلوع کرد و پدیده او بر پایه این تحولات عمیق‌تر تشدید شد.

اسرائیل گمشده خود را در نتانیاهو یافت، گذار از دوران «تأسیس» و اکثریت اشکنازی، صهیونیسم سکولار از مکتب های «سوسیالیسم دموکراتیک» و وارثان «بوند» روسی، و تسلط ساحل بر تپه‌ها؛ تل‌آویو بر قدس، به دوران تسلط حریدی‌ها، سفاردی‌ها و میزراحی‌ها، جوانان تپه و «۸۰۰ هزار شهرک‌نشین»، و تسلط «کوهستان» و «داخل» و شهرک‌های روستایی مسلح به سلاح، شبه‌نظامیان و ایدئولوژی نفرت.

او به تنهایی بهترین فرد فرد برای ایجاد «موزاییک» راست مذهبی و ملی‌گرا است و تحت «رهبری» او بیش از شش حزب او که به کنست راه یافتند، توانستند به ائتلاف حاکم بپیوندند، به این امید که از «فرصت تاریخی» که دیگر تکرار نخواهد شد، برای تحقق رویای «اسرائیل بزرگ» بهره‌برداری کنند.

در مقابل، این مرد در این «توده» از «گله سرکش» شبکه ایمنی خود را در برابر سیستم سیاسی‌ای یافت که از ارزش‌های «تفکیک قوا» حمایت می‌کند و به بخش قضائی و دیوان عالی جایگاه نمادین والایی می‌دهد و او را قادر می‌سازد تا سیستم اسرائیل را «بازطراحی» کند تا با مرحله استراتژیک جدیدی که به نظر می‌رسید اسرائیل آماده ورود به آن است، همگام شود. او جنگ خود را در دو جبهه آغاز کرد: جبهه دشمنان خارجی که از فلسطین تا دریای خزر امتداد داشتند و جبهه دشمنان داخلی که توسط بقایای دولت بن گوریون و «پدران بنیانگذار» نمایندگی می‌شدند.

تکبر او به حدی رسید که در بیانیه‌ای اشاره کرد که «دست و مشیت الهی» او را در رأس هرم رهبری در اسرائیل قرار داده است، شاید به این منظور که بتواند اشتباهات و گناهان مرتکب شده توسط اسلاف خود را «اصلاح» کند: بن گوریون که اشغال سرزمین را بدون اخراج همه ساکنان پذیرفت (اشاره به فلسطینیان ۱۹۴۸)؛ اسحاق رابین که جرأت کرد ایده «تقسیم سرزمین» با فلسطینیان را بپذیرد (اشاره به اسلو)؛ و آریل شارون که عقب‌نشینی (استقرار مجدد) از نوار غزه را انجام داد. این پایه و اساسی بود که افراطی‌ترین ائتلاف در تاریخ اسرائیل بر آن بنا شد.

 

 

صعود به لبه پرتگاه

بنیامین نتانیاهو پله به پله از نردبان رهبری در اسرائیل بالا رفت. درست است که کل این فرآیند با سرعتی شگفت‌انگیز رخ داد و شاهد لحظاتی از افول و شکست بود که او توانست بر آنها غلبه کند و مسیر خود را از سر بگیرد. اما این نیز درست است که به نظر می‌رسد این سفر در شرف رسیدن به مقصد نهایی خود است و سفر نزول به قعر پرتگاه ممکن است از لحظه وقوع زلزله در 7 اکتبر 2023 و پس‌لرزه‌های پس از آن که منطقه و کل جهان را درنوردید، آغاز شده باشد.

نتانیاهو هر نوع حمایت قابل تصوری از آمریکا (و در ابتدا غرب) دریافت کرد - نه فقط پول، سلاح، تجهیزات و پوشش، بلکه مجوزی برای کشتن، ایجاد وحشت، پاکسازی قومی، گرسنگی دادن، آواره کردن و نابودی. حامیان او می‌دانستند که اشتهای او برای انتقام بی‌حد و حصر است و عطش او برای خون فلسطینیان، اعراب و مسلمانان تنها با نابودی مردم، درختان و سنگ‌ها فروکش خواهد کرد. هر آنچه را که می‌خواست به او داده شد تا استفاده از زور وحشیانه خود را تشدید کند و به استفاده بیشتر از آن متوسل شود، و این دقیقاً همان چیزی است که اتفاق افتاد. فصل‌های این ماجرا، هرچند با سرعت نسبتاً کم، تا به امروز همچنان در حال آشکار شدن است.

اما «پیروزی مطلق» در هیچ یک از هفت جنگی که او به انجام همزمان و موازی آنها افتخار می‌کرد، حاصل نشد. همچنین «پرچم سفیدی» در غزه، جنوب لبنان، حومه آن یا در تهران برافراشته نشد. به نظر نمی‌رسد هیچ یک از دشمنان امروز، آنطور که او برنامه‌ریزی، توطئه و پیش‌بینی کرده بود، «منصرف» شده باشند. در واقع، این وعده‌ها و شعارها به منبع تمسخر هم از سوی دشمنان و هم از سوی دوستانش تبدیل شده است.

حماس هنوز در غزه، کرانه باختری، قدس و در تبعید است، و حزب‌الله طوری جنگید که انگار رهبری و هزاران جنگجو و کادر خود را از دست نداده است، و ایران شوک، وحشت و ترور رهبری آن را تحمل کرد، و به تل‌آویو و واشنگتن پاسخ داد، و از کارت‌هایی استفاده کرد که حتی نمی‌دانست آنها را دارد: حمایت مردمی از نظام و انسجام آن.

«آقای امنیت» امنیت بیشتری برای اسرائیلی‌ها به ارمغان نیاورد، اکثر آنها از از دست دادن حس امنیت فردی و جمعی خود شکایت دارند، و اقتصادی که او از اولین دولت خود به بعد برای «آزادسازی» آن و رهایی آن از کنترل دولت، هیستادروت و «گفتگوی اجتماعی» حمایت کرد، بهبود نیافت.

در همین حال، روابطش با واشنگتن پس از شکست حزب دموکرات و نیمی از حزب جمهوری‌خواه و پس از همه تغییراتی که در روند نخبگان و افکار عمومی رخ داده و حتی در اعماق محافل یهودی و انجیلی که بیشتر به دولت ادعایی «معبد» اعتقاد دارند، تأثیر گذاشته است، جدی‌ترین و عمیق‌ترین عقب‌نشینی را تجربه می‌کند و احتمالاً پایدارترین آن در تاریخ این روابط خواهد بود.

«پادشاه اسرائیل» دیگر کسی را برای نامه‌نگاری پیدا نمی‌کند، تا جایی که جی. دی. ونس علناً گفت که ترامپ آخرین رئیس‌جمهور روی کره زمین است که هنوز از اسرائیل حمایت می‌کند و به منافع آن اهمیت می‌دهد. از شعار طرد ایران، دولت بی‌ثبات‌کننده، و منزوی کردن محورمورد حمایتش، اسرائیل خود را منزوی و مطرود می‌بیند، با منطقه جدایی‌طلب سومالی‌لند ارتباط برقرار می کند و برای سفر رئیس‌جمهور «مجازی» آن به قدس جشن می‌گیرد.

«آقای امنیت» امنیت بیشتری برای اسرائیلی‌ها به ارمغان نیاورد، اکثر آنها از از دست دادن حس امنیت فردی و جمعی خود شکایت دارند، و اقتصادی که او از اولین دولت خود برای «آزادسازی» و رهایی آن از کنترل دولت، هیستادروت و «گفتگوی اجتماعی» حمایت کرد، بهبود نیافت.

«عادی‌سازی مجانی روابط » دیگر سرنوشت این منطقه نیست و توافق‌نامه‌های ابراهیم دیگر سوختی ندارند و ممکن است در روزهای آینده از مسیر خود خارج شوند. کسانی که زمانی اسرائیل را به عنوان یک متحد بالقوه می‌دیدند، اکنون آن را به عنوان یک تهدید موجود می‌بینند. ایران در آخرین دور جنگ که به هیچ وجه تمام نشده، پیروز شده است، در حالی که اسرائیل که قلب تهران، بیروت و غزه را زخمی کرده است، شکسته و تحقیر شده و بزرگترین شکست استراتژیک خود را از نظر تصویر، روایت، «مشروعیت» و جایگاه در جهان متحمل شده است.

جنگ با نابودی زیرساخت‌ها و اموال غیرنظامی و همچنین با کشتن غیرنظامیان بی‌گناه پیروز نمی‌شود. جنگ با توانایی کسانی که آن را به راه می‌اندازند در دستیابی به اهداف استراتژیک خود پیروز می‌شود. در خود اسرائیل اجماع وجود دارد که اهداف جنگ محقق نشده است، و به موازات آن، شکافی بین کسانی که می‌خواهند جنگ را برای دستیابی به اهداف غیرقابل دسترسی ادامه دهند و کسانی که معتقدند زمان جستجوی گزینه‌ها و جایگزین‌های دیگر فرا رسیده است، ایجاد شده است.

نتانیاهو اسرائیل را به عنوان «دولتی که بیشتر به سمت شرقی شدن می‌رود» و «جامعه‌ای که در حال از هم پاشیدن است» ترک خواهد کرد، و این برای هر کسی که تاریخ اخیر منطقه، به ویژه در مناطق شرقی جهان عرب را مطالعه کرده باشد، دستورالعملی برای فاجعه است.

درست است که این ممکن است پایان این پروژه نباشد، و این حرف جورج حبش که روزی گفت: «اسرائیل از درون تغییر نخواهد کرد» درست است. اما «بحث داخلی و خارجی» در مورد اسرائیل، مقاومت در برابر این پروژه از خارج و سوءاستفاده از نقاط ضعف داخلی آن را مطرح می‌کند، نقاط ضعفی که امروزه بیش از هر زمان دیگری در حال بدتر شدن و گسترش هستند.

نتانیاهو با یکی از سه سناریوی زیر روبرو است:

اولین مورد، پیروزی در انتخابات پیش رو در ماه اکتبر است که بسیار بعید به نظر می‌رسد.

دوم؛ باختن در انتخابات، لغو مصونیت قضایی، مواجهه با تحقیقات به دلیل «سهل‌انگاری» و حبس به دلیل جرایم خیانت در امانت و کلاهبرداری.

گزینه سوم ، پذیرش یک معامله تحقیرآمیز است که در آن او به گناهان خود اعتراف کرده و در ازای کناره‌گیری از زندگی سیاسی، درخواست عفو و بخشش می‌کند.

اما این شعبده‌باز که غریزه بقا او را تسخیر کرده، چند روز پیش با سناریوی چهارم، شاید آخرین سناریوی موجود در کیف شعبده‌باز، ظاهر می‌شود: 

یک دولت وحدت ملی گسترده، که او آن را راهی ممکن برای شناور کردن خود و بازتولید دوباره او می‌داند. به نظر من، هیچ‌کس در اپوزیسیون اسرائیل، شاید به استثنای بنی گانتز اگر حزبش از «آستانه تعیین‌کننده» عبور کند، اجازه نخواهد داد که این مرد دوباره بر پشتش سوار شود، در حالی که عواقب چنین گزینه‌ای از قبل، برای همه بدون استثنا، مشخص است.

ظهور نتانیاهو برای دوستان و تحسین‌کنندگانش چشمگیر بود، اما سقوط سهمگین او به احتمال زیاد ترحم آنها را برخواهد انگیخت. ظاهراً هیچ کس دلش برای این مرد نه در داخل دل نخواهد سوزاند و به احتمال زیاد باری بر دوش همه شده است و دیگر برای هیچ‌کس مفید نیست.

 

مشاهده خبر در جماران
کلمات کلیدی بنیامین نتانیاهو