کدخبر: ۱۷۱۷۱۵۶ تاریخ انتشار:

تا کی می‌توانم دروغ بگویم؟

فریاد ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم بالا رفت. این بار پرده که کنار رفت تو در قامت تابوتی مزین به پرچم جمهوری اسلامی رخ نمودی. تابوتی که جان‌مان را با خود به آسمان می‌برد و من هنوز هم به خود دروغ می‌گفتم.

توی همه این روزها ‌که از نهم اسفند گذشته است من به خودم دروغ گفته ام. بارها سر به زیر انداخته ام و رفته ام دیده ام که بیتت را زده اند اما باز هم خواستم به خودم دلداری بدهم که تو هنوز همسایه ما هستی. هنوز کنارمان نفس می کشی. اصلا همه فیلم‌ها و صداهایی که از تو پخش می‌شود تر و تازه است. گذشت زمان چه معنایی دارد که بگوید اینها مال قبل است. من بارها توی این چهار ماه رفتنت را انکار کرده ام. توی زینبیه نشسته ام و صدای ضجه هایم را زینبیه به خاطر سپرده، توی رواق کشوردوست برایت قرآن خوانده ام. مقابل خرابه‌های ساختمان‌های بیت فریاد زده‌ام اما باز هم دروغ گفته‌ام اما این چند روز با همه روزهای نبودنت فرق دارد.

اطلاعیه های روزشمار تا روز مراسم، بنرهای  باید برخاست، همه و همه می گویند شهر آماده است. 

چهارشنبه صبح وقتی پایم آسفالت خیابان انقلاب را لمس کرد، انگار میله های واسط خیابان را جدا کرده بودند تا تمام خطوط یکی شوند که مهمانانت آسیب نبیند. اصلا شهرداری هنوز دارد جدول‌ها را بازسازی می کند. 

خیلی ها تا حال تهران را از نزدیک ندیده اند حالا قرار است مهمان باشند؛ مهمانانی عزیز؛ مهمانانی که دیر رسیده اند،  نه حسینیه مانده نه بیت. 

چهارشنبه خودش را به شنبه رساند، شنبه‌ای که قرار بر وداع بود. وداع با جان امت و من می‌گویم تو همیشه جان امت خواهی ماند.

شنبه هنوز از راه نرسیده، یتیم‌های ایرانی برای ورود به مصلا پشت درهای بسته غوغا به راه انداخته بودند. کسی هنوز اینان را به خوبی نشناخته. تو باشی و آنها سر بر بالش عافیت بنهند و ساعت شش خودشان را برسانند تا علیک السلامی بگویند. هیهات هیهات. دقایق بعد از ساعت شش، نَه دقیقه که انگار ساعت شده بودند از بس که کش آمده بودند. چهار ماه بود که زخم خورده بود این جماعت و تنها یک نیم نگاهی از شما هم غنیمت بود. 

فریاد ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم بالا رفت. این بار پرده که کنار رفت تو در قامت تابوتی مزین به پرچم جمهوری اسلامی رخ نمودی. تابوتی که جان‌مان را با خود به آسمان می‌برد و من هنوز هم به خود دروغ می‌گفتم.

من فردایش تو را بر شانه‌ها دیدم، دیدنی که انگار کسی چنگ انداخته و قلبم را بیرون می‌کشد و من همه آنچه در توان داشتم را فریاد کردم اما باز هم به خودم دروغ گفتم. 

پیکرت را میان اشک ممتد، میان آه سوزان، میان گل‌های پرپر در آخرین دقایقی که تهران را به نور خودت آغشته کرده بودی دیدم اما...

حالا امشب به انتظار بازگشتت از مشایه، گوشه‌ای از مشهدی نشسته‌ام که قرار است تو را به رسم امانت تا روز رجعت نگه دارد و من نمی‌دانم که آیا هنوز هم می‌توانم به خود دروغ بگویم؟!!!

 

مشاهده خبر در جماران