کدخبر: ۱۷۱۶۸۰۰ تاریخ انتشار:

یادداشت؛

دلنوشته‌ای برای شهید زهرا حداد عادل

فقط ثانیه‌ای کافی بود برای جرقه‌ی هم‌کلامی با تو. اهل حرف و خوش‌وبش زیاد بودی، اما چشم‌هایت بیشتر از زبانت حرف می‌زد و نگاهِ ساکتت، رساترین صدای تو برای من بود.

یا لطیف…

دقیقه، نه!

فقط ثانیه‌ای کافی بود برای جرقه‌ی هم‌کلامی با تو.

اهل حرف و خوش‌وبش زیاد بودی، اما چشم‌هایت بیشتر از زبانت حرف می‌زد و نگاهِ ساکتت، رساترین صدای تو برای من بود.

امکان‌سازترین زهرا،

آرام و قرار نداشتی برای از نو کوبیدن و دوباره شروع کردن، با تمام محدودیت‌هایی که فقط خودت تجربه‌اش می‌کردی و بس؛

اما سکون و ادبت، متناسب با شرایطت، حیرت‌آور بود.

توانایی‌ات در هر عرصه‌ای شگفت‌آور بود؛

چه در بالاترین جایگاه مدیریت مدرسه، چه در معمولی‌ترین کار روزانه، مثل خیاطی؛

چه در تحصیل، چه در نقاشی، چه در خطاطی، چه در تدریس، چه در معنویت، چه در ادبیات و شعر و...

تو چطور این همه مهارت را در وجودت ساختی و در لحظه از آن استفاده می‌کردی؟

شادی و نشاط و شور زندگی در وجودت غلیان داشت؛

زندگی با تو همیشه در جریان بود؛

«کار، نشد ندارد» با تو تعریف می‌شد.

اما جایی از دلت هم عمیق‌ترین رنج‌ها را زندگی می‌کرد؛

اما نه آن شادی‌ها روی غم‌هایت اثر می‌گذاشت و نه آن رنج‌ها شور زندگی را از تو می‌گرفت.

لطافت و توجهت به جزئیات، هم زیاد بود و هم اثرگذار.

عجیب بود که در عین توجه به کوچک‌ترین جزئیات، حواست به همه‌چیز و همه‌کس هم بود.

نکته‌ای از زیر نظر تو بی‌اهمیت رد نمی‌شد؛ حواست جمعِ جمع بود.

به بابا و مامان،

به خواهرها و برادر و بچه‌هایشان،

به محمدباقر و فاطمه و محمدامینت،

به همسر و تمام شرایطت،

به شاگردان مدرسه‌ات،

به تمام رابطه‌هایت،

و...

زهرا،

حواست به خودت هم بود؟

خستگی‌ناپذیر بودی در یاد دادن و یاد گرفتن.

دلت می‌خواست هم رشد کنی و هم دست همه‌ی دختران ایران را با خودت بگیری.

تو، در عین اینکه عمیق‌ترین رابطه‌ها را با خدا و اهل‌بیت داشتی، هیچ ادعایی بر این اوصاف نداشتی.

هر جمعی که جمع می‌شد،

هر گروهی که تشکیل می‌شد،

هر سفری که به پا می‌شد،

گل آن محفل تو بودی.

خودت هم خوب می‌دانی، زهرا...

تکیه‌گاه بودی،

قوتِ قلب،

نورِ امید.

می‌شد در محضرت حرف زد و حرف زد و حرف زد و تو، با بالغانه‌ترین کلام، همراه و همدل شوی و نور امید را در دل روشن کنی.

این‌قدر شاکر بودن و مثبت‌نگری، مگر قابل باور بود؟

تو بلد بودی زندگی را زندگی کنی.

تو کی بودی، زهرا؟

نوشتنت سخت است.

وجودت باید تجربه می‌شد.

وقار و مهرت باید چشیده می‌شد.

سلیقه و عرضه‌ات باید دیده می‌شد.

مادری‌ات باید تحسین می‌شد.

دختری‌ات باید الگو می‌شد.

همسری‌ات باید زبانزد می‌شد.

و رفاقت با تو باید محافظت می‌شد.

ولی حالا دیگر نیستی

و غمِ فراق تو را چطور در باورمان بگنجانیم؟

شهادتت مبارک، ز

مگر می‌شود بعد از تو، مدرسه‌ی فرهنگ همان بهشتی باشد که ما آنجا پرورده شدیم؟

الان چه کسی می‌تواند با آن لحن آرام و مقتدر، به بچه‌ها انگیزه بدهد برای ساختنِ بال‌های پرواز،

برای یاد گرفتن پرواز،

آره...

تو دلت برای همه پرواز می‌خواست.

و چه معلمانه، پریدن را در عمل به شاگردان و عزیزانت آموختی.

تو نه فقط معلم مدرسه‌ی ما در فرهنگ،

که رفیق دلگرم‌کننده‌ی من،

و هم‌صحبت و رازدار روزهای پررنج من بودی.

همه‌ی کارهای سخت در کنارت آسان می‌شد.

اصلاً کاری برای تو سخت نبود.

تحت هر شرایطی، برای هر مسئله‌ای راه‌حل می‌ساختی؛

و چه خستگی‌ناپذیرانه!

اصلاً تو که وارد می‌شدی، همه از ته دل می‌گفتند:

«زهرا اومد...»

و همه‌ی خیال‌ها راحت...

ولی زهرا...

زهرا...

دیگر انگار ظرفیت دنیا برای تو کم بود.

خسته بودی، زهرا...

وقت پرواز بود.

از چشم‌هایت می‌شد فهمید.

و ما ماندیم و این همه نبودنت،

و خیال‌هایی که دیگر راحت نیست،

و خیمه‌ی مدرسه‌ی فرهنگ که زهرایش کم شده،

و چشمانی که دیگر برایمان حرف نمی‌زند،

و چشم‌به‌راهیِ همه‌ی دانش‌آموزانت،

شروع خستگیِ ما از نبودنت،

و تمرینِ باور اینکه...

ما دیگر زهرا نداریم!!

برای همه‌ی وجود ناب و کم‌نظیرت دلم تنگ می‌شود...

به شکوفه‌ها،

به باران،

برسان سلام ما را.

 

مشاهده خبر در جماران