کدخبر: ۱۷۱۵۹۵۵ تاریخ انتشار:

چرا امام به کویت هجرت کرد؟/علت ممانعت دولت کویت چه بود؟/چه شد که ابراهیم یزدی همراه امام شد؟

از روزهای پرحادثه سال ۵۷ می شود به سخت گیریهای بسیار رژیم بعث نسبت به امام گفت و پس از آن ممانعت دولت کویت از ورود امام به خاک این کشور که روایتی شنیدنی دارد.

به گزارش خبرنگار جماران، حجت الاسلام و المسلمین محمدرضا ناصری که از همراهان نهضت امام خمینی (س) در نجف بود، درباره روزهایی که رژیم بعث عراق به امام سخت گیری های زیاد می کرد و ایشان تصمیم به هجرت از عراق گرفتند اینگونه روایت کرده است: 

 

‌‌ما با حاج احمد آقا و دوستانمان طی یک هفته جلسه‌‌‌‌‌های مذاکره‌‌‌‌‌ای داشتیم و ‌‎ ‎‌نتیجه‌‌‌‌‌اش را خدمت حضرت امام اعلام می‌‌‌‌‌ کردیم و ایشان هم موافقت می‌‌‌‌‌ کرد. روزهای ‌‎ ‎‌اول، بحث این بود که کجا برویم و چه بکنیم؟ امام گفته بود که بررسی کنید. برخی ‌‎ ‎‌کشورهای اروپایی را پیشنهاد کردند که نپسندیدیم و آن کشورها را شایسته و زیبنده‎ ‎‌نمی‌‌‌‌‌یافتیم و توجهمان به این بود که به یکی از کشورهای اسلامی برویم و در این میان،‎ ‎‌برخی از دوستان الجزایر و برخی لیبی را پیشنهاد کردند.‌

‌‌بررسی کردیم و متوجه شدیم که آن‌ها دولت‌‌‌‌‌های ضعیف و آلت دست هستند و ‌‎ ‎‌به هر حال دولت‌‌‌‌‌های دیگر بر آن‌ها تسلط دارند و هیچ ضریب اطمینان و امنیتی ندارد‎ ‎‌که ما ریسک کنیم، از طرفی نه امامزاده‌‌‌‌‌ای هست و نه زیارتگاهی که مردم ایران به آن‎ ‎‌توجه داشته باشند.‌

‌سپس شرایط سوریه را بررسی کردیم که از لحاظ امکانات مخابراتی مورد نیاز ما از‎ ‎‌همه کشورهای اسلامی دیگر مناسب‌‌‌‌‌تر بود ضمن این‌‌‌‌‌که مرقد حضرت زینب(س) نیز‎ ‎‌در آنجاست و ایرانیان فراوانی هستند و ما می‌‌‌‌‌توانیم از طریق زائران ایرانی پیاممان را‌‎ ‎‌برسانیم. از سوی دیگر سوریه با عراق روابط بدی داشت و این هم امتیازی بود ولی‎ ‎‌از طرفی فکر کردیم شاید عراق اجازه ندهد زیرا مرز عراق و سوریه بسته بود. سرانجام‎ ‎‌برای این‌‌‌‌‌که مشکلات فوق حل شود و عراق هم نسبت به این موضوع حساس نشود،‎ ‎‌پیشنهاد شد از طریق کویت به سوریه برویم، وگرنه اصلا کویت مقصد نبود. این‎ ‎‌تصمیم پذیرفته شد و حضرت امام هم پذیرفتند. بعد بحث در مورد نحوه و وسیله‎ ‎‌مسافرت بود. بعضی هواپیما را پیشنهاد کردند که گفتیم هواپیما اطمینان ندارد و امکان‎ ‎‌دارد به آن شلیک کنند و بگویند کار تمام شد، پس هواپیما را کنار بگذاریم؛ ولی‎ ‎‌گروهی از دوستان برای رعایت حال و کهولت حضرت امام تاکید بر سفر هوایی ‌‎ ‎‌داشتند. سرانجام حاج احمد آقا دو نظریه را خدمت حضرت امام نقل کرد و ایشان‎ ‎‌مسافرت زمینی را پذیرفتند.‌

‌‌یک راه‌‌ ‌‌زمینی مستقیم از نجف به بصره می‌‌‌‌‌رفت. از پشت نجف، راه نزدیکتری هم‎ ‎‌بود که اگرچه راهش یک کم خراب بود اما خلوت بود. راه سوم، بایستی به بغداد و‎ ‎‌سپس بصره می‌‌‌‌‌رفتیم و در حقیقت مسیر را دور می‌‌‌‌‌زدیم و طولانی بود.‌

‌‌مساله ویزا گرفتن مطرح شد. آقای معزی را فرستادیم و ایشان ویزا گرفت. بنا بود‎ ‎‌که ما سحرگاه حرکت کنیم برویم حرم و ماشین‌‌‌‌‌ها که آماده شد حرکت کنیم تا وقتی که‎ ‎‌روز است به مرز برسیم. قرار شد حتی به زن و فرزندانمان هم چیزی نگوییم و تقسیم ‌‎ ‎‌کردیم چه کسی چه مقداری خوراکی یا فلاسک چای و آب میوه بیاورد و به هیچ کس ‌‎ ‎‌هم نگفتیم. مخفیانه حرکت کردیم و رفتیم حرم و هنگام بازگشت از حرم بود که دیدیم‎ ‎‌آقای ابراهیم یزدی آنجاست و ما شک کردیم. بعد ایشان همراه ما تا مرز کویت آمد و ‌‎ ‎‌آن جریانات پیش آمد و ما به بصره بازگشتیم. شب را در بصره ماندیم و همان شب به ‌‎ ‎‌من ماموریت دادند که به نجف برگردم و از اوضاع کسب اطلاع کنم که آیا کسی‎ ‎‌متوجه حرکت ما شده است یا خیر؟ صبح که به فرودگاه رسیدم دیدم حضرت امام به ‌‎ ‎

‌‎‎‌ما نگاه می‌‌‌‌‌کند. ایشان خیلی عاطفی بود و به ما گفتند من خیلی به فکر شما بودم و ‌‎ ‎‌نگران شدم و الان خوشحال هستم که شما آمدید. ظهر و ساعت ۲ بعدازظهر شد. ‌‎ ‎‌بلیط‌‌‌‌‌ها که تهیه گشت من به دو دلیل نتوانستم بروم یکی این‌‌‌‌‌که ماموریت پخش اعلامیه ‌‎ ‎‌در موسم حج به من واگذار شد و دیگر این‌‌‌‌‌که ویزایم درست نشد. من هم رفتم مکه و ‌‎ ‎‌پس از انجام کارهایم به پاریس رفتم و با حضرت امام به تهران بازگشتم.‌

‌‌در فرودگاه نشسته بودیم که رادیو اخبار ساعت ۲ گفت و اخبار ایران را اعلام کرد‎ ‎‌که حضرت امام به طرف کویت رفته است. دوستان تلفنی با ایران تماس گرفتند و ‌‎ ‎‌کسب اطلاع کردیم که مردم به دنبال شنیدن خبر مهاجرت حضرت امام تظاهرات ‌‎ ‎‌کرده‌‌‌‌‌اند و دولت هم با مردم مقابله کرده است. امام خیلی ناراحت شد که برای مردم ‌‎ ‎‌مشکل پیش آمده است. حالا واقعا ما خودمان هم نگران حال امام بودیم و هم نگران ‌‎ ‎‌وضعیت نامشخص خودمان و مسیرمان بودیم. در همین لحظه من دیدم امام روی ‌‎ ‎‌صندلی نشسته بودند و بعد هم عبا را رویشان کشیدند و خوابیدند. ما انتظار داشتیم که ‌‎ ‎‌مردم تظاهرات شدیدی بکنند و در مقابل ما حضرت امام گفتند من از مردم شرمنده‌‌‌‌‌ام، ‌‎ ‎‌من نمی‌‌‌‌‌دانم چگونه این احساسات و خوبی‌‌‌‌‌های مردم را پاسخ بدهم. خدا می‌‌‌‌‌داند من ‌‎ ‎‌آنجا گریه‌‌‌‌‌ام گرفت که این مرد با این وضعیت نامشخص چقدر به فکر مردم است که ‌‎ ‎‌ماموران دولت امروز با آنان مقابله کرده است. ایشان واقعا چه روحیه بالا و بزرگی ‌‎ ‎‌داشتند، این قدر بی‌‌‌‌‌توقع. کسی که کارش فقط برای خدا باشد و این قدر مخلص و ‌‎ ‎‌بی‌‌‌‌‌توقع هم باشد.‌

‌‌صبح جمعه پرواز صورت گرفت و عصر پنج شنبه بود که امام می‌‌‌‌‌خواستند‎ ‎‌استراحت کنند. با ماشین‌‌‌‌‌های عراقی‌‌‌‌‌ها ـ از این ساواکی‌‌‌‌‌هایشان که با چند ماشین ما را‌‎ ‎‌همراهی می‌‌‌‌‌کردند ـ به بغداد آمدیم. در این شهر، در هتل دارالسلام، واقع در‎ ‎‌شارع سعدون، مستقر شدیم. حضرت امام بلافاصله وضو گرفتند و عبایشان را پهن ‌‎ ‎‌کردند و به اقامه نماز مشغول شدند. ما در فکر این مساله بودیم که دستشویی و حوله‎ ‎‌این‌‌‌‌‌جا چه‌جوری است، از نظر شرعی چه حکمی دارد که دیدیم امام وضو گرفتند.‎ ‎‌استحمام کردند و با همان حوله خود را خشک کردند و آمدند بیرون. سپس عبای‌‌‌‌‌شان ‌‎‌را پهن کردند و به اقامه نماز ایستادند. قرآنشان نیز همراه‌‌‌‌‌شان بود. غروب که شد امام‎ ‎‌می‌‌‌‌‌خواستند بروند کاظمین. ایشان یک ساکی داشتند که همیشه در دست حاج احمد آقا بود و به هیچ کس نمی‌‌‌‌‌سپردند. من هم می‌‌‌‌‌خواستم همراه‌‌‌‌‌شان بروم که امام با اشاره به ساک آن را به من سپردند. من هم گفتم چشم و ماندم. پس از مدتی حوصله‌‌‌‌‌ام سر رفت در اتاقمان را بستم و خوابم برد. چشمم را که باز کردم دیدم حضرت امام و حاج احمد ‌‎ ‎‌آقا روبه‌‌‌‌‌روی من ایستاده‌‌‌‌‌اند. حضرت امام که دیده بودند من خوابیده‌‌‌‌‌ام چیزی نگفتند و ‌‎ ‎‌من با سر و صدای یکی از دوستان بلند شدم. آن شب دوستان رفتند غذا خوردند ولی‎ ‎‌غذای امام همان نان و ماستی بود که همراه‌‌‌‌‌شان بود.‌

‌‌در زیارت کاظمین، ابراهیم یزدی نیز همراه امام بود و تا پاریس نیز ایشان را‌‎ ‎‌همراهی کرد. حدس من این است که یکی از دوستان به ایشان محرمانه خبر مهاجرت‎ ‎‌امام را داده است. ما هشت نفر بودیم که از مهاجرت امام خبر داشتیم؛ من و آقایان‎ ‎‌دعایی، املایی، فردوسی‌‌‌‌‌پور، حاج احمدآقا، حضرت امام. آقای رضوانی هم بعدا مطلع‎ ‎‌شدند... .‌

‌‌در تصمیم‌‌‌‌‌گیری‌‌‌‌‌ها ما هفت ـ هشت نفر بودیم و هنگام حرکت هم پنج نفر بودیم‎ ‎‌ولی آن‌ها ارتباطی با یزدی نداشتند. فقط آقای دعایی و حاج احمد آقا با ایشان ارتباط‎ ‎‌داشتند. ما سعی داشتیم تماسی نداشته باشیم. شاید یکی از آقایان تشخیص داده بود که حضور یک نفر زبان‌‌‌‌‌دان لازم است. البته بایستی عرض کنم که در ابتدا قرار نبود که به ‌‎ ‎‌پاریس برویم و وقتی که کویت مرزش را به روی ما بست ما در فرودگاه تصمیم گرفتیم. ‌

مشاهده خبر در جماران