در گفتوگوی تفصیلی؛
مجید تفرشی: اعلام پیروزی برای ایران و آمریکا در پایان جنگ مهم است/ ایران در این جنگ تا این لحظه پیروز بوده است/ ایران با گامهای هوشمندانه در تنگه هرمز، کارت تاریخی خود را حفظ کند/ پوست اندازی در سازوکار حکمرانی یک ضرورت است
مجید تفرشی» پژوهشگر مسائل تاریخی و کارشناس روابط بینالملل گفت: ترامپ نتوانسته است هیچگونه توافق و اجماعی در خارج از منطقه خلیج فارس و هیچ حمایت جدی از غربیها در این مورد بگیرد، مگر کمکهای پنهانی بریتانیا. اما با روند کنونی تنگه هرمز، این خطر وجود دارد که آرزوی دستنیافتۀ ترامپ محقق شود و یک اجماع به بهانه حفظ تنگه هرمز و جلوگیری از اعمال حاکمیت ایران ایجاد کند
به گزارش جماران، تاریخدان و کارشناس روابط بینالملل با اشاره به اینکه اعمال اقتدار و حاکمیت ایران بر تنگه هرمز که همیشه متعلق به ایران بوده، یک دستاورد تاریخی و تاریخساز است؛ گفت: «ایران نباید اجازه بدهد که تداوم وضعیت فعلی به تحقق آرزوی دستنیافتۀ رئیس جمهور آمریکا مبنی بر ایجاد اجماع علیه ایران در این پرونده منتهی شود.»
ایرنا نوشت: آتشبس شکننده میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا همزمان با افزایش تکاپوی دیپلماتیک چندجانبه در منطقه و فرامنطقه برای خاتمه جنگ و جلوگیری از گسترش دامنه بحران ادامه دارد. تاکنون چند دور ماراتن دیپلماتیک با هدف اولیه تبیین و تدوین متن یک تفاهمنامه مشترک میان ایران و ایالات متحده برای خاتمه جنگ و حل و فصل محدودیت ایجاد شده در تنگه هرمز در نتیجه تجاوز نظامی آمریکا و رژیم اسرائیل به خط پایان نرسیده است. با اینهمه در ۲۴ ساعت گذشته، ترافیک دیپلماتیک در تهران و حضور چندباره مقامهای ارشد پاکستان این گمانهزنی را تقویت کرده که شاید اینبار تفاهم اولیه بیش از پیش در دسترس باشد. ناگفته پیداست که حتی در صورت عبور دو طرف از این مرحله، هنوز مسیر پیشروی دو طرف که یک جنگ تمام عیار را تجربه کردند برای رسیدن به ایستگاه پایانی «توافق نهایی» ناهموار خواهد بود.
با «مجید تفرشی» پژوهشگر مسائل تاریخی و کارشناس روابط بینالملل درباره چرایی شکلگیری بنبست مذاکراتی میان ایران و آمریکا در سالهای اخیر، امکانسنجی رسیدن به توافق پایدار با دولت ایالات متحده، فاصله واشنگتن و تلآویو با تحقق اهداف اعلامی برای آغاز دو جنگ با ایران، رویکرد کشورهای اروپائی نسبت به این جنگ و تلاش برای تغییر نظام سیاسی مستقر در ایران و البته گامهای ضروری که ایران باید پس از عبور از این مرحله در حوزه سیاست خارجی بردارد، گفتوگو کردیم.
اعلام پیروزی برای ایران و آمریکا در پایان جنگ مهم است/ ایران در این جنگ تا این لحظه پیروز بوده است
اگر بخواهیم بی تعارف های مرسوم به دلایل بن بست موجود میان ایران و ایالات متحده بپردازیم یکی از جنجالی ترین و شاید حساس ترین گره گاه های اصلی پیدا کردن فرمولی است که هر دو طرف بتوانند روایت خود از پیروزی و یا حداقل عدم شکست را داشته باشند. در این بحث به این سوال می رسیم که آیا اصولاً تعاریف پیروزی ایران و آمریکا در این مناقشه آنقدر متضاد است که اجازه ندهد هر دو همزمان ادعای برنده شدن را داشته باشند؟
وقتی از ایران یا آمریکا صحبت میکنیم، باید در نظر داشته باشید که بخشی از این تعریف، منظور حکومت، حاکمیت یا نظام مستقر است اما بخش مهمی از تصویری که از ایران یا آمریکا وجود دارد، شامل گروهها و عناصر تأثیرگذاری است که لزوماً هممعنای دولت و حاکمیت نیستند؛ این عناصر شامل گروههای فشار، اپوزیسیون و لابیهای مؤثر بر نظر دولت و حکومتاند که خودشان دولت یا حکومت محسوب نمیشوند. این مسئله در هر دو کشور و در بسیاری از کشورهای دیگر نیز وجود دارد. بنابراین هنگام بحث درباره تصمیمگیری برای جنگ یا صلح، باید بدانید که دولتها، خواه و ناخواه و به انتخاب یا اجبار، به نظرات گروههای فشار، اپوزیسیون و جریانهای خلاف جریان حاکم توجه خواهند کرد.
ما اکنون در یک استعاره یا گذاره سهگانه قرار داریم؛ گذارهای که از روز اول جنگ آغاز شد و اکنون کمتر از سه ماه (نزدیک به دو ماه و اندی) از آن میگذرد. این گذاره بیانگر آن است که با وجود همه شعارهایی که در خیابانها، میدانها، راهروهای دیپلماسی و پارلمانها داده میشود، نه آمریکا و نه ایران موفق به شکست کامل یکدیگر نشدهاند.
البته من کاملاً معتقدم و بسیاری دیگر نیز بر این باورند که آمریکا و اسرائیل، با آنکه از نظر ظاهر و عدد قدرت نظامی برتر بودند و به اهداف خود در ایران نرسیدند، پیروز جنگ نبودند و تا این لحظه در اهدافشان شکست خوردهاند. اهداف آنها چه بود؟ شکستن خطوط مرزی ایران، کشتن مسئولان درجه یک، ذلیل کردن حکومت ایران، مستاصل کردن مردم، به خیابان آوردن کانونهای شورشی و در نهایت سرنگونی. این فرض در اسرائیل کاملاً جدی بوده و در آمریکا، بخش بزرگی از هیئت حاکمه و گروههای دیگر دنبال این مسئله بودند. وقتی کشوری که قدرت نظامیاش چندین برابر و صدها برابر ایران است به این اهداف دست نمییابد، یعنی پیروزی حاصل نشده و این برای چنین کشوری به معنای شکست است. بنابراین من عمیقاً معتقدم که ایران در این جنگ تا این لحظه پیروز بوده است؛ اما اگر از نظر روایی و کاغذی و آماری حساب کنید، نه آمریکا توانست ایران را شکست دهد و نه ایران توانست آمریکا را شکست دهد.
گزاره دوم این است که به نظر میرسد بخش مهمی از هیئت حاکمه ایران و آمریکا به دنبال صلح هرچه سریعتر هستند و علاقهمندند که این کار صورت گیرد. تا اینجا هیچ اشکالی در این دو گزاره وجود ندارد. اشکال در گزاره سوم است که در آن، هر دو طرف میخواهند یا مجبورند جنگ را با اعلام پیروزی به پایان برسانند؛ یعنی هم آمریکا و هم ایران دنبال این هستند که بگویند "ما پیروز شدیم" و هر دو منطق خود را دارند. برای این کار لازم است فرمولی پیدا شود تا دو طرف بتوانند با اعلام پیروزی، جنگ را تمام کنند؛ چه برای اقناع خود، چه هوادارانشان و چه رقبای سیاسیشان تا مبادا شماتت شوند که این جنگ بیحاصل بوده است.
مسئله این است که اگر خواستههای ترامپ و دولتش را از آغاز جنگ ۱۲ روزه تا کنون مقایسه کنید، میبینید که این خواستهها کم و بیش تعدیل شدهاند. از سوی دیگر، آنچه ایران میخواهد به آمریکا بدهد (به عنوان ابزار صلح)، بیشتر شده است. اما هنوز بین حداقل خواستههای آمریکا و حداکثر آنچه ایران حاضر به دادن است فاصلهای بسیار زیاد وجود دارد و تا زمانی که حداکثر ایران به حداقل آمریکا نزدیک نشود و با هم تقارن پیدا نکنند، صلح صورت نخواهد گرفت؛ و این هنوز صورت نگرفته است.
ضمن اینکه یک مشکل بزرگ وجود دارد، البته بیشتر در آمریکا و کمتر در ایران؛ و آن اینکه اساساً بخشی از هیئت حاکمه آمریکا و متحدانش اعتقادی به بازی برد-برد ندارند. یکی از علل مخالفت ترامپ و متحدانش با برجام این بود که میگفتند این یک سناریوی برد-برد است، در حالی که ما برد-باخت میخواهیم و میخواهیم ایران را ذلیل، تسلیم و ساقط کنیم. در ایران نیز عدهای معتقدند که مذاکره بیمعناست. این روزها شعار "مرگ بر مذاکرهکننده" و "مرگ بر اصل مذاکره" زیاد شنیده میشود. آنها اساساً میگویند مذاکره به معنای تسلیم، خفت، ذلت و سازش است و تجربههای تاریخی را هم ذکر میکنند که هر کس مذاکره کرده، وا داده است. بنابراین معتقدند باید تا آخر بجنگیم. اینکه ته این ماجرا به کجا ختم میشود، سوال دیگری است.
معمولاً شروع جنگها نتیجه انسداد و بنبست دیپلماسی است و بعد از شروع جنگ، دیپلماسی است که میتواند مخاصمه را پایان دهد. همزمان عدهای در دو طرف دعوا معتقدند که از لحاظ ایدئولوژیک نباید صلح کرد و به جنگ پایان داد. در ایران، کسانی هستند که مصالحه با غرب را در تضاد با آرمانهای انقلاب می دانند. در آنسوی میدان هم کسانی هستند طبیعتاً متشکل از لابی اسرائیل و گاهی عربی و اروپایی که معتقدند هرگونه توافقی با جمهوری اسلامی به معنای تضمین بقای ان است و نباید انجام شود.
در بسیاری از شرایط تاریخی ایران، دیپلماسی و مذاکره گزینهای کمتر بدتر بوده است
هنر ایران باید این باشد که بیشتر امتیاز بگیرد و کمتر بدهد
شما اخیرا در یکی از سخنرانی های خود اشاره کرده بودید که آقای سایمون گس، سفیر سابق بریتانیا در ایران در تحولات سال ۱۳۸۸ و نماینده سابق بریتانیا در افغانستان و مذاکرات برجام در جلسه ای افشا کرده که نقشه مطلوب امریکا در هر گونه توافق با ایران توسل به راهبرد برد-برد نیست بلکه اتفاقا آمریکا بازی برد-باخت را ترجیح میدهد، در چنین شرایطی آیا هرگونه امتیازدهی طبیعی در مذاکرات به ایران، به عنوان نشانه ضعف و باخت تفسیر نخواهد شد و چرخه مذاکرات را دچار مشکل نمیکند؟ از سوی دیگر با چنین نگاهی در طرف مقابل اساسا می توان از توافق پایدار با امریکا سخن گفت؟
سوال شما دو وجه دارد. یک وجه آن این است که به سادگی میتوان گفت بله، همه این گزارهها درست هستند. حالا چه کار کنیم؟ آیا تا آخر دنیا بجنگیم یا بالاخره باید جایی صلح کنیم؟ این موضوع بسیار ساده است. اگر صلح نکنیم یک گزینه این است که تا آخر دنیا بجنگیم. یکی از گزینهها این است که بمب بسازیم و گزینه دیگر این است که به طور کامل و بیچون و چرا تحت تصمیمات و سلطه روسیه و چین قرار بگیریم، که هر کدام از این گزینهها میتواند مشکلات خاص خود را داشته باشد.
من البته جزو کسانی نیستم که بگویم ایران باید رابطهاش با روسیه و چین را قطع کند و با غرب سازش کند. اینها حرفهای بیمعنایی هستند که اساساً منطق واقعگرایانهای ندارند. ایران حتماً باید روابطش را با روسیه و چین حفظ کند و حتی آن را گسترش دهد. اینها مصیبت نیستند، بلکه فرصتهایی هستند. اما مصیبت از جایی شروع میشود که شما شرایطی را ایجاد کنید که تنها گزینههایتان همین دو مورد باشد و نتوانید از آنها فرار کنید، یعنی حق انتخاب نداشته باشید. این وضعیت مشکلزا است. باید با روسیه و چین روابط خود را گسترش داد، اما به شرطی که ایران محتاج و مستاصل این ماجرا نباشد و امکان انتخاب داشته باشد.
شما میتوانید صدها مثال در مورد ناکارآمدی مذاکره و دیپلماسی بیاورید، من هم برخی از آنها را میپذیرم. ولی واقعیت این است که در شرایط کنونی و در بسیاری از شرایط تاریخی ایران، دیپلماسی و مصالحه گزینهای کمتر بدتر بوده است. یعنی ما در شرایط انتخاب بهترین و بدترین نیستیم، بلکه باید انتخاباتی داشته باشیم که کمترین ضرر را داشته باشد. زیرا ما معمولاً در هنر مذاکره کمبود داشتهایم یا بلد نبودهایم؛ در دورههای مختلف تاریخ ایران، اصل مذاکره زیر سوال رفته است.
در آمریکا عدهای هستند که چشم دیدن ایران را به طور کلی ندارند و نمیخواهند مذاکره کنند، اما کسانی هم هستند که به دنبال دیپلماسی هستند. در ایران نیز همین وضعیت وجود دارد. بنابراین من معتقدم که دیپلماسی و مذاکره با وجود هزاران اشکال و مشکلات، در هر صورت گزینهای کمتر بدتر برای ایران است و ایران باید به سراغ آن برود.
هنر ایران باید این باشد که بیشتر امتیاز بگیرد و کمتر بدهد. به نظر من، اجمالاً دیپلماسی ایران در این سمت در حال حرکت است، اما با اشکالاتی که اگر لازم باشد توضیح میدهم. مهمترین دلیل این اشکالات، اختلاف نظر در نهادهای تصمیمگیرنده نظام است. در همه کشورهای دنیا، مانند تاریخ بریتانیا، شما میبینید که در بزنگاههایی مثل جنگ جهانی اول، جنگ جهانی دوم و کودتای ۲۸ مرداد، اختلاف نظر سیاسی جدی وجود داشته است. دستگاههای مختلف مانند وزارت خارجه، دربار، مجلس، هیئت دولت و سرویسهای امنیتی با یکدیگر اختلاف نظر داشتهاند، اما بعد از جنگ و دعواهای مختلف درون سازمانی و کشوری، خروجیای به دست میآید که همه به آن پایبند هستند و کسی که پیشگام آن خروجی است، از حمایت دیگران برخوردار میشود.
ما چنین دعواها و جدلهایی را در داخل داریم، اما به نظر میرسد اختلاف نظرها بعد از تصمیم نهایی نیز ادامه پیدا میکند. یعنی کسی که تصمیمش ارجح شناخته میشود، دیگران راحتش نمیگذارند و این کاملاً خلاف منافع راهبردی ملی ماست.
ایجاد اجماع در داخل در حمایت از توافق احتمالی یک ضرورت است
در برجام، شما اجماع داخلی را مشاهده نکردید که به توافق برسیم. بالاخره در برجام شاهد بودیم که علیرغم همه ستیزهها و اختلافنظرهایی که در داخل وجود داشت، برجام زمانی که امضا شد و در داخل ایران نیز پذیرفته شد، این اجماع را میتوانستید مشاهده کنید یا نه؟
تا زمان امضای برجام، کم و بیش این اجماع وجود داشت، اما بعد از آن به نظر من جریانهایی بر اساس منافع گروهی، حزبی و شخصی خودشان به این اجماع احترام نگذاشتند. در اوج مذاکرات برجام و بعد از آن، شاهد بودیم که سریال «گاندو» پخش شد که در آن، دستگاه دیپلماسی و دستگاه امنیتی رسمی ایران را به سخره میگیرد و به سادهلوحی و خیانت متهم میکند. این مسائل همراهی با برجام نبودند و برخی افراد به دلایل ایدئولوژیک، سیاسی رقابتی و اقتصادی خواهان این بودند که این توافق تاریخی و تاریخساز به ثمر نرسد.
مجموعاً به دلیل درس تجربه، اکنون این توافق وجود دارد. به ویژه بعد از دو جنگ اخیر و حمله حرامیان به ایران، به نظر میرسد که این خرد جمعی وجود دارد که حداقل مانع کار دیپلماسی نشوند. ولی نسبت به برجام، دست دیپلماسی ایران بسیار بستهتر شده و امکانات و گزینههای ایران محدودتر است. اگرچه ما از این دو جنگ سربلند بیرون آمدیم، اما به خاطر نبود جریانهای مختلف، به ویژه نیروهای حامی ایران در منطقه که بسیار ضعیف شدهاند، امکانات مانور ایران محدودتر شده است. البته با موضوعات خلیج فارس و تنگه هرمز، گشایشهایی نیز ایجاد شده است.
ترامپ گزینه جنگ و صلح را توامان زنده نگاه داشته است
آمریکا بر روی کاهش تاب آوری ایران سرمایه گذاری کرده است
در جریان مذاکرات برای احیای برجام، در مقاطع زمانی متفاوت و بهویژه پیش از جنگ دوازده روزه و جنگ تحمیلی اخیر، فاصله بین «حداقل مطالبات آمریکا» و «حداکثر آمادگی ایران برای امتیازدهی» یکی از دلایل اصلی به نتیجه نرسیدن مذاکرات عنوان شده است. امروز دو طرف گزینه حمله نظامی را نیز تجربه کردند. طرف آمریکایی تصور میکرد که میتواند برنامه هستهای ایران را از بین ببرد، بهخصوص در آن جنگ دوازده روزه، و ادعاهایی مطرح شد که خودتان نیز در جریان هستید، مبنی بر اینکه ما تاسیسات هستهای ایران را نابود کردیم. اما مجدداً یکی از بهانههای تکرار جنگ همین موضوع بود.
فکر میکنید طرف آمریکایی اکنون، با توجه به هزینهای که در این جنگ پرداخت کرده و با توجه به همان صحبتهای اول خودتان که به هر حال به اهداف اعلامی خود در جنگ نرسیده، به این نتیجه رسیده که مذاکره با ایران تنها راه یا حداقل کمهزینهترین راه است؟ و اگر به این نتیجه رسیده باشد، چه تأثیری میتواند در رویکردش داشته باشد؟
اگر در عرصه جهانی نگاه کنید، نمیگویم در مقایسه با دوره اول ترامپ یا دوران حکومت اوباما یا بایدن، بلکه حتی در مقایسه با جنگ دوازده روزه، آمریکا یقیناً در مقوله فتح قلوب و اذهان بازنده جنگ بوده است. یعنی اقناع جهانی نتوانسته به دست آورد، حتی بین هوادارانش.
الان در بریتانیا، در انتخابات اخیر شوراها، یک حزب دست راستی افراطی به نام حزب رفرم به رهبری آقای نایجل فاراژ، که رفیق نزدیک آقای ترامپ در اروپا است، برنده شده است. به طرز عجیبی، تیم حزب اول انتخابات حتی آن حزب راست افراطی که به آن لقب فاشیستی هم میدهند، جرات نمیکند به طور کامل از منویات ترامپ در مورد ایران حمایت کند، چرا که افکار عمومی بسیار سنگین است. حتی بین به اصطلاح لابیهای مختلف اسرائیل نیز این موضوع به سادگی جا نمیافتد؛ چرا که توجیه ندارد.
اما این برای ما آورده نهایی نیست؛ یعنی ما نمیتوانیم روی این باد پیروزی روانی و دیپلماسی عمومی بخوابیم و بگوییم که ما در ایران مشکلی نداریم. یک طرف قضیه این است که ترامپ اجماع جهانی به هیچ وجه ندارد و تقریباً هیچ کشوری حاضر نشد با ترامپ در این جنگ همراهی کند. حالا در مسائل خلیج فارس شاید موضوع فرق کند، ولی فعلاً این اجماع به دست نیامده است.
دوم اینکه ترامپ به نظر من گزینههای هم جنگ و هم صلح را بر اساس پذیرش خواستههایش توسط ایران همچنان باز نگاه داشته است. ولی متأسفانه باید بگویم که ترامپ گزینه کنونی نه جنگ و نه صلحی را که ایران در حالت تعلیق قرار بگیرد و استیصال و دلواپسی و انتظار را بیشتر میپسندد.
به نظر من این سرمایهگذاری روی عدم تابآوری ایران برای آمریکا خیلی مهم است. آمریکا مشکلاتی دارد و اگر میتوانستیم شرایطی فراهم کنیم که تا نوامبر صبر کنیم تا ترامپ انتخابات کنگره را ببازد یا اکثریت سنا کاهش یابد، مهم بود. یا حتی تا پایان دوره ریاست جمهوری ترامپ صبر کنیم. ولی نمیدانم آیا ایران آنقدر تابآوری دارد یا میخواهد آنقدر فشار رویش سنگین بشود تا مثلاً دو سال دیگر یا چند ماه دیگر بتواند تحمل کند. برنامهریزی و سرمایهگذاری ترامپ روی شکستن تابآوری ایران است.
چه هدفی را دنبال میکند؟
هدف اصلی ترامپ و تیم او همچنان شکستن مقاومت از درون و ایجاد شورش در میان مردم ایران است. آنچه که امروز در ایران شاهد آن هستیم، این است که جمهوری اسلامی توانسته با وجود تمام مشکلات و چالشها، مدیریت جنگ را به خوبی انجام دهد. اگرچه گرانی شدید فشار زیادی بر اقشار کمبرخوردار وارد کرده، اما قحطی اتفاق نیفتاده است. حامیان ترامپ و غربیهای ضد ایرانی بر روی این موضوع سرمایهگذاری کرده بودند؛ آنها پیشبینی میکردند که قحطی قطعی است و مردم ایران به خیابانها خواهند ریخت. اما تا کنون هیچیک از این پیشبینیها محقق نشده است، به جز مسئله گرانی که البته بسیار مهم و قابل توجه است.
به طور کلی، هدف ترامپ و تیمش از وزیر خارجه تا دامادش و دیگر چهرههای پشت پرده، این است که تابآوری ایران در ماهها و هفتههای آینده خواهد شکست. آنها انتظار دارند که این امر تا پایان تابستان محقق شود. اگر ایران بخواهد به وضعیت کنونی ادامه دهد، به نظر میرسد شرایط خطرناکی پیش خواهد آمد. در این بین، دو راه وجود دارد: یکی جنگ و دیگری صلح.
ایران نشان داده که به صلح علاقمند است، اما زیادهخواهی ترامپ مانع از تحقق این صلح شده است. نکتهای که میخواهم به شما بگویم این است که ترامپ شخصیتی بسیار خودشیفته و روانپریش دارد و مشکلات جدی روحی و شخصیتی را تجربه میکند. او به تحقیر و توهین طرف مقابل علاقهمند است. اما واقعیت تلخ سیاست و دیپلماسی امروز این است که اگر ایران مستقیماً با شخص دونالد ترامپ مذاکره کند—نه با دامادش یا نمایندهاش، یا میانجی از عمان و پاکستان بلکه با خود ترامپ، به نظر من قطعاً امتیاز بیشتری خواهد گرفت.
ترامپ به دنبال نمایش پیروزی و قدرت است تا بگوید توافقی بهتر اوباما انجام دادم
چرا؟ تقریباً در داخل ایران هم در بین هر دو طیف سیاسی، بهویژه در حال حاضر، منتقدان یا مخالفانی خواهد داشت. چرا فکر میکنید که اگر این اتفاق بیفتد، قطعا ایران امتیاز بیشتری خواهد گرفت؟
زمانی که ترامپ جنگ تعرفهها را مطرح کرد، یکی از کشورهایی که تحت تأثیر این تعرفهها قرار گرفت، سوئیس بود که ۳۵ درصد تعرفه برای آن اعلام شد. سوئیسیها، کشوری با اصول و پرنسیپهای مشخص هستند و تجربه لیبرال دموکراسی و جامعه مدنی را دارند. آنها دیدارهایی با ترامپ داشتند و به نوعی او را متقاعد کردند که این ۳۵ درصد به ۱۰ درصد کاهش یابد؛ مثالی که واقعاً اتفاق افتاد.
من معتقدم که آقای ترامپ به دنبال نمایش پیروزی و قدرت است تا عقده بزرگ زندگیاش را برطرف کند؛ مهمترین عقدهاش که باراک اوباما است. شما میتوانید به آقای حسن روحانی مراجعه کنید که در اولین سفرش به آمریکا در دوران ریاست جمهوری اول ترامپ، ترامپ تقریباً با التماس خواستار صلح با ایران بود. ممکن است اکنون این ادعای من را رد کنید، اما ایشان چندین بار با رئیسجمهور ایران تماس گرفت و از طریق آقای مکرون بهعنوان واسطه، تلاش کرد، اما عملاً این کار صورت نگرفت. این موقعیتی بود که به دلیل شاید بدبینی درست مسئولین ایرانی، انجام نشد.
من معتقدم که ترامپ به شدت مشتاق است بگوید من به یک توافق تاریخی دست یافتم که بایدن و اوباما نتوانستند به آن برسند و به هر صورت بگوید من ایران را متقاعد کردم تا صلحی بهتر از برجام حاصل شود. این ممکن است به نظر شما یک فرضیه باشد، اما من فکر میکنم اگر ما بتوانیم با شخص ترامپ، که شانسش بیشتر از همه نمایندگان و واسطههاست، به توافق برسیم و یک ایرانی کمتر کشته شود، تحریمهای ایران همانطور که رهبر فقید ایران گفتند، یک روز کمتر شوند و اقتصاد ایران نجات پیدا کند و جامعه ایران به حق خود در منطقه برسد، این بسیار مهمتر از برخی دغدغه های دیگر خواهدبود.
آنچه آمریکا و اسرائیل را نگران میکند سیادت و افزایش قدرت اقتصادی ایران است
اجازه دهید دو مسئله را اینجا با شما مطرح کنم. یکی اینکه در مذاکرات قبل از جنگ ۱۲ روزه، چه در ژنو، چه در عمان، چه در رم و هر جایی که صحبت صورت گرفته بود، ما امروز میدانیم که تیم مذاکرهکننده ایران حاضر شده بود بهشکلی امتیازهای متفاوت از برجام را که امکان اعلام پیروزی برای دونالد ترامپ فراهم میکرد، به ایالات متحده بدهد، اما پذیرفته نشد. این نکته اول.
نکته دوم اینکه میخواهم برای چالش کشیدن حرف شما، از همان صحبتهای اولتان استفاده کنم. زمانی که مسئله آمریکا و سوئیس را با مسئله ایران و ایالات متحده مقایسه میکنید، به راحتی نمیتوان این دو را یکی دانست؛ چون اتفاقاً خودتان در ابتدای صحبتتان فرمودید که بازیگران دولتی و غیردولتی زیادی برای ایالات متحده فشار وارد میکنند و حتی از نظر ایدئولوژیک - نه ممکن است، بلکه قطعاً - در ساختار سیاسی ایالات متحده و البته در ساختار سیاسی ما، چهرههای تاثیرگذاری وجود دارند که مخالف این موضوع هستند. به نظر شما عجیب نیست که فکر کنیم به این راحتی با یک دیدار مستقیم، آنچه ایران میخواهد و دریافت میکند و آنچه آمریکا میتواند بدهد، محقق شود؟
با قاببندی که شما کردید، خیلی عجیب است. من چیز دیگری گفتم؛ من کلمه «یک دیدار» را هرگز به کار نبردم. اما معتقدم که شرایطی که آن نوع تعامل مستقیم میتواند داشته باشد، قطعاً تاثیرگذاری بیشتری دارد. ایران به هیچ وجه اکنون دنبال یک توافق آرمانی نیست و در شرایطی نیست که بخواهد همه چیز را به دست بیاورد. من معتقدم ایران میخواهد از وضعیت کنونی نجات پیدا کند، به یک بازیگر متعارف در جهان تبدیل شود و از این مخمصه رها شود؛ و آمریکا نیز میخواهد از این مخمصه نجات یابد.
من صحبتم را به جملهای ارجاع میدهم که بارها با خود شما هم گفتهام. بیسمارک، صدراعظم آلمان در قرن ۱۹، میگوید: «سیاست هنر ممکنات است». و این هنر ممکنات یعنی اینکه شما وقتی گزینههای اول و دوم در دسترس نیستند، به گزینههای بعدی محتمل و مفید فکر کنید.
واقعیت این است که گفتگو، همنشینی، همکلامی و توافق با ترامپ اصلاً امر خوشایندی نیست. من اینجا نماینده ترامپ نیستم و خودم را با افتخار مدیون و هوادار ایران میدانم. با افتخار در همه جای دنیا این را گفتهام. شما میدانید که تقریباً امروز اگر حساب کنم، ۵۵ درصد عمر من در خارج از ایران بوده، ولی همچنان با افتخار - حتی اگر هزار سال هم بگذرد - من طرف ایرانم، نه طرف بریتانیا و نه طرف آمریکا.
در مورد مذاکرات قبلی باید بگویم به نظر من اشکال بزرگی که وجود داشت، این بود که آدمهایی که ترامپ فرستاده بود، افرادی نبودند که به درد ایران بخورند. اگر همان مذاکرات با ترامپ صورت میگرفت، به نظر من نمیگویم قطعاً موفق میشد، اما شانس موفقیتش بیشتر بود. البته ترامپ در دوره اول بیشتر دنبال نمایش و عکس انداختن بود، ولی در دوره دوم شاید بیشتر میخواست کار را تمام کند و به این نتیجه برسد؛ موقعیتش فرق کرده بود.
اما میخواهم خدمت شما بگویم: فرض کنید که ایران میرفت دنبال برخی رویکردهایی که به اصطلاح در داخل ایران وجود دارد. فرض کنید که ایران همین الان بمب داشته باشد، فرض کنید که ایران توانایی ساخت بمب را داشته باشد و فرض کنید موشکهای ایران آنقدر پیشرفت کنند که آمریکا و کانادا و اروپا را هم به راحتی هدف قرار دهند. به نظر من نهایتاً تمام آن امکانات نظامی، بهویژه پهپادی و موشکی، باعث افتخار ایران است؛ به دلایل مختلف هم به جهت بومی بودنش، هم به جهت ارزانیاش، هم به جهت فراوانی و هم به این جهت که دکمه آن دست خودمان است.
اما در نهایت، آنچه که اسرائیل، و آمریکا توسعهطلب و سلطهگر، و جناح تندرو اروپایی و عربی را آزار میدهد، موشکها و پهپادهای ایران نیستند، و نگرانیشان از بمب اتمی ایران نیست؛ نگرانی آنها از سیادت اقتصادی و صنعتی و تجاری و سرمایهگذاری ایران است. همین است که میتواند ایران را قدرت بزرگ منطقهای کند. ما در زمینه نظامی میتوانیم از حق خود دفاع کنیم، اما نمیتوانیم با مسائل نظامی به بزرگ جهان تبدیل شویم. اما در مسائل اقتصادی، حق ماست و سهم ماست و به اصطلاح آن چیزی است که برای ما واقعاً سرنوشتساز است در درازمدت.
ایران از نظر قدرت منابع زیرزمینی در منطقه پیرامونی خودش دوم است (بعد از عربستان) و از نظر نیروی انسانی بعد از ترکیه دوم است، اما در مجموع این شاخصها با فاصله بسیار در رتبه اول قرار دارد. چیزی که ما الان داریم، حق ایران و نسل ایران و جامعه ایران نیست. این با موشک و جنگ به دست نمیآید؛ هر چقدر شما قهرمانانه و شجاعانه بجنگید - که من معتقدم ایران سزاوار این کلمه پیروزی بوده و جوانان ایرانی و ایرانیان ایراندوست و حامی تمامیت ارضی و حاکمیت ملی کارهای بسیار غرورآفرینی انجام دادهاند - نهایت این ماجرا باید با مذاکره تمام شود.
همانطور که درباره ویتنام هم اینطور بود. کشور ویتنام میلیونها نفر کشته داده، اما اکنون وضعیتی دارد که دولت آمریکا جرات نمیکند جنگ تعرفه و بازی تعرفه با آنها راه بیندازد. چون تقریباً ۴ برابر وارداتی که از آمریکا دارند، به آمریکا صادرات دارند. حکومت ویتنام عوض نشده و همان حکومت جمهوری دموکراتیک خلق است و مشکلات حقوق بشری و اینترنت و غیره هم وجود دارد. اما کشور از نظر اقتصادی زیر و رو شده و قدرت اقتصادش چندین برابر بالا رفته است.
من میگویم که ایران حداکثر میتواند در بدترین حالت یک «توقف ستیز» با آمریکا را داشته باشد؛ بدون اینکه در جنگ ببازد، بدون اینکه تسلیم شود و بدون اینکه خاک بدهد، اما وارد یک روابط متعارف اقتصادی، تجاری، صنعتی و سرمایهگذاری با جهان شود.
زمانی که قدرت ایران بیشتر میشود - که ممکن است به نظر خیلیها خیالپردازی باشد و برخی هم مرا «غربگدا» صدا کنند - اما من معتقدم که ایران از این راهی که میتواند، سیادت دنیا را که حقش است و سهمش است، به دست بیاورد.
نه ایران و نه آمریکا تمایلی به نقش آفرینی اروپا در مذاکرات نداشتند
اروپا در دو مقطع مهم در چند سال اخیر در پرونده ایران غایب بوده، یکی در مذاکرات برای احیای برجام و یکی هم اتفاقا در جنگ که علیرغم هم پیمانی با امریکا در ناتو و همزمان همراهی سنتی با آن در این قبیل مناقشه ها، فاصله خود را با ترامپ در این جنگ و حتی طرح های ترامپ برای تنگه هرمز حفظ کرد. این مقدمه چند سوال ایجاد می کند: نخست آنکه چرا نقش اروپا که زمانی ضامن اجرای توافق هسته ای بود در تلاش ها برای احیای آن تا این اندازه کمرنگ شد؟
در اواخر دولت آقای روحانی تلاش شد با اروپاییها کار شود. تیمی که از ایران آمده بود، سفری اروپایی داشت و با اروپاییها دیدار کرد؛ حداقل در سه کشور آلمان، بریتانیا و فرانسه. حالا با بقیه هم گفتگو داشتند، مثل اسپانیا، ایتالیا، پرتغال و کشورهای دیگر، ولی این سه کشور که قدرتهای اصلی اروپا هستند، بهویژه در این گفتگوها حضور داشتند.
اما اولاً خودِ ترامپ که فردی یکجانبهگراست و اعتقادی به تعامل و سازماندهی ندارد - بهویژه اگر آمریکا در آن قدرت برتر نباشد - طبیعتاً دنبال اضمحلال اتحادیه اروپا، ناتو و اضمحلال هرگونه تعامل با اروپاییها بود و جنگ تعرفهها نیز بخشی از هدفش، اروپا بود.
علیرغم اینها، ترامپ در هر دو دوره تلاش کرد اروپا را با خود همراه کند. اروپا هم از نظر داخلی و منطقهای، نه میخواست و نه میتوانست با ترامپ همراه شود؛ یعنی نمیخواست چون افکار عمومی اجازه نمیداد، نمیتوانست چون کشورهایشان از نظر اقتصادی دچار وضعیت وخیمی هستند. من نمیخواهم ایران و اروپا را با هم مقایسه کنم چون دو موضوع متفاوتند، اما واقعیت این است که هم در اروپای اصلی و هم در بقیه کشورها، مسئله بحران اقتصادی بسیار جدی است.
اکنون دولت بریتانیا بیش از یک دهه است که وام میگیرد تا وامهایش را بدهد، قرض میکند تا قرضش را ادا کند و بعد اسکناس چاپ میکند بابتش. هر دولتی هم که آمده، چه محافظهکار چه کارگر، در این کار مانده است. اصلاً در شرایطی نیست که بتواند وارد یک جنگ جدید و سرمایهگذاری جدید شود. و به فرض هم که دولت بخواهد - که نمیخواهد و نمیتواند - افکار عمومی به هیچ وجه آمادگی این را ندارد، مثل جنگ افغانستان و عراق.
در موضوعاتی که مستقیم به منافع بریتانیا - به خصوص - و بقیه کشورها برمیگردد، مثل مسئله تنگه هرمز، به نظر من بریتانیاییها بیشتر و بقیه کمتر، تا حدی از پشتِ پرده به آمریکا کمک کردند، از طریق در اختیار گذاشتن پایگاهها، اما آشکارا جرات نکردند وارد مسئله شوند.
البته بعد از تحولاتی که در جنگ پیش آمد و حملاتی که به کشورهای عربی حوزه جنوب خلیج فارس صورت گرفت و سایر مسائل تنگه هرمز، این امکان وجود دارد که اروپا در آینده میانمدت وارد جنگ شود به عنوان دفاع از کشورهای عربی، اما باز این کمکی به منویات ترامپ نمیکند.
من فکر میکنم ترامپ تعمداً اروپا را تحقیر کرد و اجازه نداد اروپا وارد مذاکرات شود و ایران هم دیگر اعتماد نداشت؛ بنابراین دو طرف به این نتیجه رسیدند که بر حسب دوباره همان درس تجربه به وسیله روزگار، نیازی به میانجیگری و وساطت و حضور اروپا ندارند. نه ایران اعتماد دارد و نه آمریکا آنها را جدی میگیرد.
بنابراین علیرغم میل اروپا که میخواست در نقش واسطه باشد ولی حضور در جنگ پیدا نکند، نه ایران و نه آمریکا این لطف را در حق اروپا نکردند و از مزایای احتمالی آن هم استفاده نکردند.
ایران در حوزه دیپلماسی عمومی ضعیف عمل کرده است/ نگاه براندازی در کشورهای اروپایی نسبت به ایران کاملاً جدی است
ما امروز می دانیم که این تحلیل نتانیاهو از فردای پس از حمله نظامی به ایران بود که تا حدودی منجر به همراهی رئیس جمهور امریکا با این حمله مشترک نظامی شد، بخش قابل توجهی از این تحلیل متمرکز بر قطعی دانستن تغییر نظام سیاسی مستقر در ایران در نتیجه این حمله بود. درباره اروپا چطور؟ فکر می کنید نسخه مطلوب اروپا در ایران هم تغییر نظام سیاسی است؟ ایا پس از تجربه افغانستان و عراق همچنان دخالت نظامی را گزینه مطلوب در غرب آسیا می دانند؟
مشابه خودِ آمریکا، در کشورهای دیگر اروپایی، کانادا و حتی استرالیا، نیوزیلند و ژاپن که به هر حال لزوماً اروپایی یا آمریکایی نیستند اما متحد محسوب میشوند، همواره دو نوع نگاه وجود داشته است: یک نگاه بر این باور است که مشکلات با ایران از طریق «رژیمچنج» حل نمیشود و نگاهِ دیگر بر این باور است که رژیمچنج درمان اساسی است؛ یعنی عملاً هر دو نگاه همواره وجود داشته است.
وقتی از اروپا صحبت میکنید، بخشی از این نگاه موجود در اروپا، بستگی به تلاشهای دیپلماتیک و فرادیپلماتیکِ ایرانستیزان و ایرانهراسانی دارد که در راهروهای پارلمانها و هیئتهای دولتهای بریتانیا، فرانسه و آلمان در حال انجام آن هستند. واقعیت ماجرا -که ابراز تأسف از آن را لازم میدانم- این است که ایران از نظر دیپلماسی عمومی و دیپلماسی « » (Track Two) در دنیا عقبمانده است و بسیار کمکاری کردهایم؛ بهگونهای که اگر نگوییم شکست خوردهایم، بسیار بسیار ضعیف هستیم.
دولتهای بریتانیا، فرانسه، آلمان و سایر دولتهای اروپایی به شدت تحت تأثیر لابیهای اسرائیلی، عربی، آمریکایی، لابیهای به اصطلاح نومحافظهکار خودشان و گروههای فارسیزبان ضدایرانی قرار دارند که به ظاهر ایرانی هستند (البته من آنها را ایرانی نمیدانم)، اما تأثیرگذارند. ما در زمینه برقراری ارتباط با سیاستورزان در کشورهای جهان و کشورهای غربی -منظورم مسئولان دولتی، نمایندگان مجلس، شوراها و احزاب اپوزیسیون- و نیز در زمینه ارتباط و تلاش برای تأثیرگذاری بر نخبگان جامعه، همچون دانشگاهیان، اندیشمندان، اندیشکدهها، دانشگاهها، رسانهها و افکار عمومی، بسیار بسیار ضعیف عمل کردهایم و این عرصه تأثیرگذاری را برای آنها باز گذاشتهایم.
به نظر من، دولتهای اروپایی و آمریکایی به شدت تحت تأثیر جو مصنوعی ضدایرانی در موضوعاتی همچون تروریسم جهانی، حقوق بشر، صلح خاورمیانه و مناقشه اعراب و اسرائیل هستند. در همین راستا، وقتی آن گروهها فعال میشوند و از سوی دیگر سفارتخانههای ما نیز با وجود همه خوبیها و بدیهای احتمالی کارشان، دارای محدودیتهای بسیار جدی هستند، عرصه برای جریانهایی که دنبال براندازی در ایران هستند، بازتر شده است. اگر ایران بازی درستی انجام میداد و در آینده هم بدهد، نگاه براندازی نسبت به ایران کاهش خواهد یافت. شما شاهد جریاناتی بودهاید، مثلاً در دوران پس از حوادث، یا پس از گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران، دوران میکونوس و موارد مشابه، و حتی بعد از ۱۱ سپتامبر، که دیدگاههای براندازی ایران وجود داشت؛ اما ایران توانست به دلایل مختلف، و بهخصوص با بازی هوشمندانهای که از نظر نظامی و رسانهای انجام داد، این دیدگاه را به حداقل برساند.
بر این باورم که نگاه براندازی در کشورهای اروپایی نسبت به ایران کاملاً جدی است، هرچند فعلاً دست بالا را ندارد؛ اما با فشار دستهجاتی که اشاره کردم، در معرض کسب دست بالا و داشتن چنین ظرفیتی است. با این حال، اگر ایران بازی را درست انجام دهد، چه در منطقه، چه در جهان و چه در لایههایی که بیان شد (دیپلماسی عمومی)، میتواند این خطر و آنچه را که دام یا چاله مینامند، به حداقل برساند.
اعمال اقتدار و حاکمیت بر تنگه هرمز یک دستاورد تاریخی است
شما معتقد هستید که تبعات تداوم اعمال محدودیت بر رفت و آمد در تنگه هرمز می تواند دنیای غرب را خواسته یا ناخواسته علیه ایران مجتمع و متحد کند که ایران باید مواظب این خطر بالقوه باشد. به نظر شما مسیری که ایران با در نظر داشت این هشدار شما باید طی کند، چیست؟
من به عنوان کسی که دستکم ۳۳ سال است، البته پیش از آن نیز سابقه داشته اما مستمر نبوده، بر موضوع خلیج فارس و تنگه هرمز کار میکنم، نه تنها ترامپ و متحدانش، بلکه خود من نیز از اینکه ایران توانست با این قدرت تنگه را ببندد و این بستهشدن را برای بیش از دو ماه تداوم بخشد، واقعاً شگفتزده شدم. یعنی آنچه از تاریخ خلیج فارس میخوانم – البته من از تاریخ باستان خیلی سررشتهای ندارم، اما حداقل از قرن نوزدهم به بعد – این اعمال اقتدار و حاکمیت بر تنگه هرمز که همیشه متعلق به ایران بوده، یک دستاورد تاریخی و تاریخساز است و به نظر من قابل بازگشت نیست.
اما مسئله این است که ما بستن تنگه را برای چه میخواستیم و چرا این کار را کردیم؟ ایران میخواست بگوید که اینجا مال من است، حق و سهم من است و جایی است که من به اصطلاح حاضر به مذاکره در مورد تمامیت ارضی خود نیستم؛ ایران به این حق خود رسید و این تثبیت نیز به درستی انجام شد.
اما نکته اینجاست که تنگه هرمز آبراهی است که اقتصاد، تجارت، صنعت، سرمایهگذاری و چرخه سوخت و کالای دنیا تا حد زیادی – البته نه همه، اما دستکم بین یکسوم تا نصف جهان – به آن محتاج هستند و این چیزی نیست که بتوانید تا ابد بدون توجه به نظرات دیگران به آن ادامه دهید.
یک راه این است که بگوییم باز کنیم و هر کس هر کاری میخواهد مانند قبل انجام دهد که این کار ممکن نیست و راه دوم این است که آن را قانونمند کنیم. صحبتی شد که افراد مسئول و غیرمسئول صحبت از اخذ عوارض و مالیات کردند که بعداً معلوم شد این امر از نظر مقررات بینالمللی سازمان جهانی دریانوردی (IMO) خلاف است. حداقل طبق پروتکلی که ایران امضا کرده است – البته به تصویب مجلس نرسیده، اما حکومت ایران آن را تایید کرده – این کار خلاف قانون است. سپس برخی گفتند نه، ما هزینهای دریافت میکنیم؛ به اصطلاح حق نگهداری و خدمات امنیتی (Security) که ارائه میدهیم و این موضوع در جای دیگر هم سابقه دارد و مختص ایران نیست.
سپس مطرح شد که اول از یکدو میلیارد شروع شد، بعد به شش-هفت میلیارد و سپس ۸۰ میلیارد دلار درآمد سالانه برای ایران در آنجا پیشبینی شد. منبع این ارقام کجاست؟ فکر میکنم احتمالاً بار کشتیها را با قیمتِ خودِ کشتی حساب کردهاند که به این ارقام رسیدهاند. ارقام معقول میگوید که اگر ایران بتواند چنین کاری انجام دهد و اجازه و مانعی نداشته باشد، میتواند حدود ۶ میلیارد داشته باشد که البته طبیعتاً متعلق به ایران تنها نیست، بلکه بخشی از ان متعلق به عمان است. فرض کنید که این کار را انجام دادند و دنیا هم مجبور به تمکین شد و این پول را به ایران پرداخت کرد. تصور من این است که این موضوع تبدیل به یک مناقشه دائمی بین ایران و تمام کشورهای بهرهمند از تنگه هرمز، علیالخصوص کشورهای عربی حوزه جنوب خلیج فارس و بقیه کشورها خواهد شد.
مهمتر از آن این است که اگر شما روند جنگ را در این دو ماه و نیم اخیر ببینید، ترامپ نتوانسته است هیچگونه توافق و اجماعی در خارج از منطقه خلیج فارس و هیچ حمایت جدی از غربیها در این مورد بگیرد، مگر کمکهای پنهانی بریتانیا. اما با روند کنونی تنگه هرمز، این خطر وجود دارد که آرزوی دستنیافتۀ ترامپ محقق شود و یک اجماع به بهانه حفظ تنگه هرمز و جلوگیری از اعمال حاکمیت ایران ایجاد کند؛ و این بسیار خطرناکتر است. به نظر من ایران باید این خطر را – حتی اگر جدی به نظر نمیرسد – جدی بگیرد؛ یعنی احتمال ایجاد اجماع علیه ایران را که ممکن است رخ دهد.
و از این مهمتر آن است که اگر تصور کنید ایران سالانه شش تا ده میلیارد دلار درآمد خواهد داشت، ایران با رسیدن به یک تفاهمی به هر قیمتی – حالا من وارد جزئیات آن نشوم – میتواند بیش از ۱۰۰ برابر این رقم را بدون دردسر و بدون جنگ به دست آورد و میتواند از نظر اقتصادی نشان دهد که این مبلغ در برابر آن گزینه، پولِ خرد و ناچیز است.
البته این حرف من ربطی به اعمال حاکمیت، سلطه و مالکیت بر تنگه هرمز ندارد؛ آن مسئله ارزش استراتژیک و ژئوپلیتیک دارد و برای ایران مهم است، اما منتظر ماندن برای شش-هفت میلیارد دلار در سال و از دست دادن امکانات چند ده و چند صد برابریِ جایگزین این موضوع، برای ایران خردمندانه نخواهد بود.
توافق با جامعه بین المللی به تنهائی معجزه نمی کند/ پوست اندازی در سازوکار حکمرانی یک ضرورت است
با توجه به حضور شما در اندیشکدههای متعدد و ملاقاتهایتان با چهرههای سیاسی سابق و فعلی اروپایی و احتمالاً آمریکاییها پس از جنگ ۱۲ روزه و در این بازه زمانی که در یک آتشبس شکننده به سر میبریم؛ شاهد هستیم که بسیاری از مقامات ما، از جمله وزیر امور خارجه، و همچنین بسیاری از ستوننویسان اروپایی - مثلاً در روزنامه گاردین - میگویند که نگاه جهان، یا حداقل نگاه نظامهای سیاسی، به ایران پیش و پس از جنگ تغییر کرده است. میخواهم بدانم این تغییر نگاه از زمان جنگ ۱۲ روزه تا همین الان که ما اینجا هستیم (با توجه به اینکه ممکن است در ادامه اتفاقات دیگری هم رخ دهد و شرایط سیال است) چقدر واقعی رخ داده است و مهمتر از آن، نظام سیاسی داخلی چه کاری باید انجام دهد تا این تغییر نگاه - اگر به سمت مثبت بوده است - تثبیت شود؟ شاید این مسئله بسیار مهمتر باشد.
من ابتدا چند نگاه منفی که در آستانه جنگ وجود داشت را بیان میکنم و سپس به تغییرات میپردازم. آشکار است که از زمان خروج اولیه ترامپ از برجام تا امروز راه طولانی طی شده است و دنیا میدانست که ایران در این زمینه مقصر نیست؛ اگرچه آنها سعی میکردند بهانههایی بیاورند، اما مجموعاً همگان میدانستند که ایران گناهکار نیست.
در دنیای امروز واقعیتی تلخ و دشوار وجود دارد و آن اینکه شما ممکن است حق به جانب باشید، اما کسی شما را دوست نداشته باشد. این واقعیتی تلخ است؛ ایران حق به جانب بود اما در عالمِ عمدتاً در بین حکومتها، تنها بود.
نکته دوم آن است که شرایط موجود در ایران، از دید غربیها در موضوعاتی نظیر حقوق بشر، صلح خاورمیانه و مسئله تروریسم منطقهای، باعث شده بود ایران در مظان اتهام باشد. اینها بهانههایی بود تا ظلمهایی که به ایران میشود دیده نشود و این ادعا مطرح باشد که اکثریت مردم ایران مترصد براندازی هستند؛ چیزی که مدام و بسیار در رسانههای غربی میدیدید.
جنگ ۱۲ روزه، و به ویژه جنگ اخیر و حمله حرامیان اسرائیلی و آمریکایی به ایران، نشان داد که مردم، ایران یا بهتر است بگویم منافع ملی خودشان را تنها نمیگذارند و هرگز اجازه نمیدهند که کشورشان به خاطر تغییر نظام و تحولاتی که برخی ممکن است دوست داشته باشند، تحت سلطه خارجی قرار گیرد؛ تجربهای که در افغانستان، عراق و دهها نقطه دیگر رخ داده است.
فکر میکنم غربیها این چهره ایرانیان را کمتر دیده بودند و تصورشان مبنی بر اینکه ایرانیان ممکن است از ایران فرار کنند و بلافاصله علیه حکومت شورش کنند، برای همگان واهی آشکار شد.
من در هفته اول جنگ در ایران بودم و به دلایل خانوادگی مجبور به خروج از ایران شدم. درست است که شرایط دشوار بود، همه ناراحت بودند و خسارتهای جانی، انسانی، مالی و زیرساختی زیادی متحمل شدیم، اما آن معضلی که غربیها فکر میکردند پیش میآید و اینکه میلیونها ایرانی به خارج از کشور سرازیر شوند، نه تنها رخ نداد، بلکه روند ورود به کشور افزایش یافت.
این مسئله را دستکم نگیرید. با توجه به تجربه عراق، سوریه، لبنان و لیبی، این امر کاملاً برخلاف تصور رسانههای غربی بود. اینکه ایران دچار قحطی نشد، برای غربیها بسیار مهم بود. البته در نهایت دولت ناگزیر بود بین گرانی و قحطی یکی را انتخاب کند و قیمتها چند برابر شد که این برای عدهای اصلاً قابل تحمل نیست، اما به هر حال ایران قحطی را تجربه نکرد.
اگر به رسانههای غربی، اندیشکدهها و حتی فارسیزبانان ایرانستیز نگاه کنید، برنامهریزی آنها مانند آغاز جنگ ۸ ساله بود. در جنگ ۸ ساله، دولتهای حامی عراق و غربیها که آن زمان به دلیل مسئله گروگانگیری سکوت کرده و تمکین نموده بودند، و اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور – که در آن زمان ارتشبد اویسی و دکتر بختیار بودند – چنین برنامهای داشتند که خطوط مرزی ایران شکسته شود، در خوزستان و جای دیگر دولت مستقل اعلام شود، مردم شورش کنند و حکومت ظرف یک ماه سقوط کند. تقریباً چنین برنامهای در جنگ اخیر نیز وجود داشت.
سرمایهگذاری روی کانونهای شورشی، که بهویژه پس از حوادث تلخ ۱۸ و ۱۹ دی بسیار جدی شده بود، افزایش یافت. شاهد بودیم که بیشترین حجم هجوم رسانهای به ایران رخ داد. من معتقدم - و جلوی دوربین شما میگویم - که ۹۵ درصد کسانی که در خیابانهای ایران اعتراض کردند و مطالبهگر بودند، افراد صادق و به اصطلاح مطالبهمحور بودند؛ اما قطعاً نباید نادیده گرفت که ۵ درصد مزدور مسلحی که سازماندهی شده بودند و توسط موساد و مجاهدین خلق دیده میشدند، در همان میان نفوذ کرده بودند و قطعاً این بخش سرمایهگذاری و آمادهسازی برای جنگ بوده است.
فکر میکنم غربیها، و حتی رسانههای پیشرو غربی مثل گاردین، واشنگتن پست و اکونومیست، تصور میکردند که جمهوری اسلامی تابآوری ندارد و به سرعت پس از چنین حملهای سقوط میکند و مردم حکومت را سرنگون میکنند.
اینکه این اتفاق نیفتاد و همچنین فجایعی مانند میناب، ناو ایرانی در اقیانوس هند یا تأسیسات ایرانی که تخریب شد (مانند پل کرج و موارد دیگر)، باعث شد نوعی هوشیاری در افکار عمومی جهان بیدار شود؛ چه در محکومیت آمریکا و اسرائیل، و چه در حمایت از ایران. البته بخشی فقط محکوم کردند، اما حاضر به حمایت از ایران نشدند.
فکر میکنم این نگاه جدیدی که به ایران ایجاد شد، بهویژه عادیسازیِ وضعیت توسط مردم پس از جنگ و پس از آن حمله اولیه، حضور در خیابانهای تهران، شهرهای بزرگ و کوچک، حمایت مردم از نظامیان خود و از آن جانبرکفانی که از منافع ملی ایران دفاع میکنند، چیزی بود که غربیها انتظارش نداشتند. به نظر من ایران احترام دوبارهای پیدا کرده است، به شرطی که ما بتوانیم از این فرصت استفاده کنیم، درس بیاموزیم و تأثیرگذار باشیم.
من دو نکته پایانی دارم. حدود یک ماه پیش، شبکه انگلیسیزبان اسرائیل مصاحبهای با یک ایرانیتبار اسرائیلی داشت. او میگفت کسانی که میگویند ما طرفدار ایران - به تعبیر من ایرانمدار - هستیم و نه طرفدار نظام، یا فریب خوردهاند یا مزدور جمهوری اسلامی هستند و یا دروغ میگویند که منتقد نظام و مخالف حمله خارجی هستند.
سه، چهار، پنج روز بعد، در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران، شبکه سه، در یک برنامه زنده - که تکرار آن نیز از شبکه چهار پخش شد - آقایی منتسب به یکی از دولت های قبلی، آمد و همان حرفها را در بستهبندی مورد پسند تندروهای داخلی، مطرح کرد. او گفت: کسانی که ادعا میکنند ما با ایران هستیم، اما نسبت به جمهوری اسلامی دلبستگی ندارند، دروغگو و مزدور دشمن هستند. یعنی این بازی که شما طی آن ایراندوستان را به سمت دیگری هل میدهید، یک بازی تندروانه یِ دوطرفه است.
نکته دوم؛ تا زمانی که ایران نتواند با پوستاندازی در سازوکارهای حکمرانی به روشهای راهبردی شفافیت، حسابرسی، فرصت برابر و نظارت و البته رسیدن به راهکارهای افزایش حس تعلق و حس وفاداری در جامعه، دست یابد، هیچگونه توافقی با جامعه بینالمللی نمیتواند معجزه کند.
مشاهده خبر در جماران