کدخبر: ۱۷۰۶۹۳۴ تاریخ انتشار:

برای تمام کودکانی که با چشم‌هایشان به ما لبخند زدند

فروردین سال هزار و چهارصد و پنج است. در میان جمعیت، خیابانِ پُر شیبی را پیاده بالا می‌رویم. غم تمام جهان در دلم سنگینی می‌کند.

به گزارش جماران، سولماز خواجه‌وند، نویسنده در یادداشتی برای پویش «از ایران بگو» با نگاهی انسانی و وطنی به مفهوم ایران، از پیوند عاطفی مردم با سرزمین و تجربه‌های مشترک شادی و اندوه سخن گفته است. او در این روایت با بازگشت به خاطره زندگی و وداع با یک کودک و یادآوری چهره کودکان جان‌باخته، تصویری از ایران امروز را ترسیم می‌کند که در آن عشق به وطن در کنار رنج فقدان و امید به زیست بهتر معنا می‌یابد.

متن این یادداشت به شرح زیر است:

برای تمام کودکانی که با چشم‌هایشان به ما لبخند زندند

تابستان هزار و سیصد و نود و هفت است. خانۀ یکی از اقوام مهمانیم. ریحانه کمی پایین‌تر روی زمین نشسته است.

به‌زور هشت، شاید هم نه سالش می‌شود. چادر سفیدِ گل‌دارِ نسبتاً بزرگی سرش کرده. چشم‌هایش می‌خندد؛ تمام دنیا را با ذوق نگاه می‌کند. انگار اولین روز جهان است.

عمویش سنتور می‌آورد. ریحانه می‌دود طرفش؛ چادر لای دست و پایش می‌پیچد و سرعتش را می‌گیرد. می‌ایستد، چادرش را مرتب می‌کند. خنده‌ام می‌گیرد؛ خنده‌ام را جمع می‌کنم. زیر گوش همسرم می‌گویم: «انگار کیک خامه‌ای را بپیچی لای کاغذ گل‌دار.»

ریحانه می‌دود زیر گوش مادرش چیزی می‌گوید. چادرش زیر پایش می‌رود و کم می‌ماند زمین بخورد.

همسرم می‌گوید: «کیک خامه‌ایت سکندری خورد!»

هر دو می‌خندیم.

فروردین سال هزار و چهارصد و پنج است. در میان جمعیت، خیابانِ پُر شیبی را پیاده بالا می‌رویم. غم تمام جهان در دلم سنگینی می‌کند. از پیچ خیابان می‌گذریم. بنر بزرگی را به داربست بسته‌اند؛ عکس ریحانه است با چادر سفیدِ گل‌دار. بزرگ شده. احتمالاً دیگر چادرش اندازه‌اش است. احتمالاً دیگر زیر پایش نمی‌رود. احتمالاً دیگر سکندری نمی‌خورد.

برمی‌گردم، عقب را نگاه می‌کنم. تابوتش روی شانۀ جمعیت در خیابان جلو می‌رود.

یکی از نزدیکان را می‌بینم. تسلیت می‌گویم. می‌گوید: «چند روز قبل پدرش گفته بود، احتمالاً هدف است. گفته بود در خانه نمانند؛ از او خواسته بود به خانۀ پدربزرگ برود. ولی ریحانه نرفته بود. گفته بود تا آخرش می‌خواهد کنار پدرش بماند! حتی به زور هم نتوانسته بودند او را جدا کنند. گریه کرده بود و با پدرش به خانه بازگشته بود!»

جمله‌اش تمام نشده، بغضش می‌ترکد. اشک توی چشمم حلقه می‌زند. نفس در سینه‌ام سنگین می‌شود. قدم تند می‌کنم، جلوتر می‌روم تا کسی را نبینم.

سرِ ظهر است. بالای کوه رسیده‌ایم؛ جایی که قرار است مزارشان باشد. آفتابِ نمازِ ظهر چسبیده به سرمان و کباب‌مان می‌کند. به عکس ریحانه روی بنر نگاه می‌کنم، به چشم‌هایش که می‌خندد. چشم‌هایم را می‌بندم. چشم‌های آن کودک کشته شده را می‌بینم وقتی لری می‌رقصید و چشم‌هایش چه شاد می‌خندید. به چشم‌های کودکان از دست رفته فکر می‌کنم که پر از نور امید بود. به چشم‌های ماکان. به چشم‌های بیش از سیصد کودکِ از دست رفته فکر می‌کنم؛ هر کدام چه شکلی بودند. حتماً چشم‌های همه‌شان می‌خندید.

کمی دورتر از جمعیت می‌ایستم. زیرِ لب شعر «خوشه‌چین» را می‌خوانم و به تابوت ریحانه که روی دوش مردم جلو می‌آید نگاه می‌کنم:

من که فرزند این سرزمینم، در پی توشه‌ای خوشه‌چینم

شادم از پیشۀ خوشه‌چینی، رمز شادی بخوان از جبینم

قلب ما بود مملو از شادی بی‌پایان، سعی ما بود بهر آبادی این سامان

خوشه‌چین، کجا اشک محنت به دامن ریزد؟!

خوشه‌چین، کجا دست حسرت زند بر دامان!

سولماز خواجه‌وند- فروردین ۱۴۰۵

 

مشاهده خبر در جماران