دلخوشیهای یک مرد مینابی که زیر آوار رفت
فرزند که می رود پدر و مادر دلشان را خوش می کنند به بودن فرزند دیگر. همسر که می رود نیز همین است اما وقتی همسر و فرزندان همه با هم بروند انگار که همه دل خوشی هایت را با هم زیر خاک کرده اند و حکایت آقای سالاری همین حکایت غریب و آشناست.
پایگاه خبری جماران، منصوره جاسبی: سرشان را انداخته اند پایین و سربالایی حسینیه جماران را می آیند بالا. سه چهار خانواده بیشتر نیستند اما انگار غم یک شهر را نه بهتر بگویم یک کشور را روی دوشهای رنجورشان می کشند. نجابتی که نشسته توی چشمهایشان می گوید که انگار گِل جنوبیها را با صبر آمیخته کردهاند از بس صبورند و مهربان.
آقای سالاری که از روز نهم اسفند ۴۰۴ خانواده ای برایش نمانده یکی از آنهاست. به یکی از ستون های حسینیه جماران تکیه زده و عکس خانواده اش را که حالا بر تارک میناب می درخشند در دست گرفته و نگاهش هیچ امتدادی را دنبال نمی کند. با اینکه دلم نمی آید خلوتش لبپر شود اما جلو می روم و می خواهم کمی از بچه ها بگوید. از آن روز مهیب و دهشتناک، از آواری که روی سر بچه ها ریخت، از بانویی که خانه اش را اداره می کرد و تکیه گاهش بود و آقای سالاری می گوید: «محیا متولد دوم شهریور ۹۶ بود و کلاس سوم درس می خوند. علی ولی کلاس اولی بود. نوزدهم اسفند ۹۷ به دنیا اومده بود.» نیازی حتی به حساب سرانگشتی هم نیست یعنی علی چند روز فاصله داشت تا هفت سالگی اش را جشن بگیرد که موشک های امریکایی اندام کوچکش را نشانه رفتند.
توی مقاله ای خوانده بودم که میناب دومین شهر بزرگ استان هرمزگان است اما مردهایش برای امرار معاش خانواده حاضرند دورتر از شهر خودشان کار را جست و جو کنند و آقای سالاری هم همین روش را پیشه خود کرده است و جاسک محل خدمتش است و چه خوب که آن روز صدای انفجارهای مدرسه را نشنیده است اما دوری همیشه دلهره را بیشتر توی رگ های آدم جاگیر می کند. او بعد از خوردن سحری فرصتی برای خوابیدن نداشت راه افتاده بود و رفته بود جاسک تا اینکه خبرش کردند که درمانگاه کنار مدرسه را زده اند اما نه، انگار مدرسه را مستقیم زده اند. می گوید: «هر چه با همسرم تماس گرفتم گوشیش خاموش بود. بعداً با مادرم تماس گرفتم و حوالی ساعت ۱۱:۳۰ شب بود که خودم را رسوندم به میناب و مدرسه رو که از نزدیک دیدم مطمئن شدم که همسرم و بچههام شهید شدن.»
خانم میردادی مثل خیلی از مادرهای دیگر رفته بود دنبال بچهها. از مدرسه زنگ زده بودند و گفته بودند بیایید بچه ها را ببرید. جنگ شده بود و او هنوز خبر نداشت. نه اخبار را چک کرده بود نه از دیگران چیزی شنیده بود. آقای سالاری می گوید: «گویا همسرم که وارد ساختمون مدرسه میشه موشک اصابت می کنه. سیگنال گوشی ها دچار مشکل شده بود و من توی شرایطی نبودم که اصلاً ببینم تلویزیون داره خبری میگه و تا قبل از رسیدن به مدرسه فکر میکردم آوار مدرسه شاید یه جوری باشه که حالا اون کسایی که زیر آوارن منتظرن که بیان کمکشون کنن ولی وقتی رسیدم و شدت تخریب و آثار سوختگیای روی دیوارها رو دیدم فهمیدم که باید دنبال پیکرهاشون بگردیم.»
توضیح صحنه هایی که پیش چشم آقای سالاری رخ داده بود نه تنها برایش سخت بود که انگار داشت به چشم خود بیرون رفتن جان از بدن را می دید وقتی می گوید: «پیکرهایی هم که از زیر آوار بیرون میاوردن، پیکرهای سالمی نبودن یعنی بخشی از اعضای بدن ها بودن که اونا هم خیلی هاشون سوخته بودن. اون بخش از پیکر همسر و پسرمم که پیدا شدن کاملا سوخته بودن فقط چون مدرسه دخترانه طبقه بالا بود دخترا کمتر دچار سوختگی شده بودن. بیشتر به خاطر اون آواری که روشون اومده بود به این دلیل به شهادت رسیده بودن.»
خانم میردادی وقتی دنبال بچه ها می رود مادرش را هم با خود می برد. مادر اما توی حیاط مدرسه می ایستد و موشک که مدرسه را هدف می گیرد چند ترکش روی بدنش زخمی از جنگ می کارند و دستش مجروح می شود درست مثل بچه هایی که توی حیاط بودند، بچه هایی که ماندند نه تنها با زخم ترکش ها با زخمی که از دیدن آوار و سوختن همکلاسی ها و معلمان شان بر روح لطیف شان نشسته و چه کسی قرار است این زخم را مرهم بنهد اصلا آیا برای این زخم مرهمی هم هست؟! صحنه هایی که هر لحظه می توانند با شنیدن صدای انفجاری یا حتی صدای بلندی دوباره در ذهن شان جان بگیرند.
صبح روز دوم جنگ آقای سالاری دوباره راه مدرسه را در پیش می گیرد تا خبری از خانواده اش پیدا کند. خودش می گوید: «رفتم برای شناسایی، پیکر همسرم کامل نبود و از روی حلقه ازدواج مون شناختمش. مچ دستی که از پسرم باقی مانده بود رو هم به خاطر اینکه کنار مادرش بود و جامدادی که همون حوالی بود حدس زدم که مال علیه.»
یک چیزی ته ذهن آقای سالاری آزارش می داد. او اصلا اطمینان نداشت که این دست پیدا شده دست علی است و از اینکه تشییع دومی برای شهدای میناب راه افتاد، اظهار رضایت می کند و می گوید: «از میون تکه های پیکرهای پیدا شده و با آزمایش دی ان ای پاهای علی و بخشی از بدن همسرم پیدا شد. چون توی تشییع اول شرایط برای تصمیم گیری خیلی سخت بود و فقط از رو اون نشانه هایی که حدس می زدیم شاید این پیکرها متعلق به عزیزان ما باشه اما تو تشییع دوم حقیقتش این که خود بنده یه آرامشی پیدا کردم و به هر حال از اون شکی که داشت منو اذیت میکرد بیرون اومدم و دیگه مطمئنم که این پیکری که الان بخشی اش پیدا شده متعلق به پسرمه. درباره همسر و دخترم مطمئن بودم چون همسرم حلقه داشت و دخترم هم از روی النگو و گوشواره ش شناسایی کردم. محیا رو روز سوم جنگ شناسایی کردم.»
حدود هشت ماهی می شود که از آن روز دلهره آور گذشته است، هشت ماهی که ثانیه ها و دقیقه هایش بر آقای سالاری و همه آنهایی که عزیزی را در جنگ از دست داده اند سخت گذشته است. آواری که روی مدرسه آمد نه بچه ها و همسرش که همه خانواده اش را از او گرفت. حالا غم بچه ها سخت تر است یا همسر؟ خودش می گوید: «نبودن شون خیلی سخته مخصوصا نبود همسرم منو بیشتر اذیت میکنه تا اینکه بچههام. به هر حال از وجود همسرم خدا نعمت فرزند رو به من عطا کرده و از اینکه اون حمایتهای همیشگی همسرم الان نیست اون پشتیبانی که در طول این ۱۰ سال زندگی از سمت همسرم تو زندگی ما بوده و همیشه هر جا به مشکلی برمیخوردم این فقط همسرم بود که حال منو خوب میکرد الان تو این ماجرا جای ایشون برای من خیلی خالیه.»
از میان حرف های آقای سالاری می شد فهمید که خودش متولد سیزدهم آبان ۷۲ است و همسرش ۲۸ دی ماه ۷۴ یعنی خانم مهدادی 30 سال فرصت داشته همه خوبی هایش را بریزد روی دایره و طوری زندگی کند که عاقبتش بشود شهادت. گاهی وقت ها نیازی به طی کردن مدارج بالای عرفانی نیست، حتی نیاز نیست که از نگاه دیگران انسان ویژه ای باشی. گاهی فقط نیاز است که بتوانی به خانواده ات آرامش دهی. همسر هستی خوب همسری کنی، مادر هستی از پس وظایفش بربیایی و خانم مهدادی نقشش را درست ایفا کرده بود و حرف های آقای سالاری مهر تاییدی بر این مدعاست وقتی ادامه می دهد: «ما یه زندگی خیلی ساده و معمولی داشتیم. شاخصهای که من میتونم از همسرم بگم قانع بودن و زندگی سادهای بود که ما داشتیم که به اون راضی بود و خدمت خالصانه به خانواده. من اگر بخوام که یک مثال عینی بزنم الان شما تو خانما یا دختران دهه هفتادی کسی رو میتونید پیدا کنید که دوست داشته باشه تو خونه خودش برای اعضای خانواده با دست خودش نون بپزه یا نه؟ ولی ایشون همیشه به من میگفت که من این کارو خیلی خیلی دوست دارم و با شور و اشتیاق انجام میدم. من میگم یکی از چیزهایی که خدا از ایشون قبول کرده همین خصلت ایشون بوده یعنی خدمت خالصانه برای خانواده اش که حالا در کنار این موضوع بحثهای دیگه هم هست ولی خب من اینو پررنگتر از هر مسئله میدونم.»
ادامه صحبت با آقای سالاری سخت تر از بقیه خانواده های حاضر در جماران بود. بغضی که توی گلویش جا خوش کرده بود می رفت که اشک شود و از گوشه چشمانش سرازیر که باید موضوع بحث عوض می شد و می رفت سمت آمدنش به حسینیه جماران و حس و حالی که از این حضور داشت که می گوید: «خیلی خوشحالم که امروز در این مکان هستم. حس خیلی خوبی داشتم از اینکه در مکانی هستم که بنیانگذار انقلاب اینجا بودن. و خیلی از دستورات و فرامین انقلاب بعد از پیروزی اینجا صادر شده و این رو یه تجدید پیمانی میدونم من و انگار که من یه هدیهای آوردم خدمت امام که اون هدیه هم شهدای ما هستن.»
مشاهده خبر در جماران