یادداشت آلاستر کروک، دیپلمات پیشین بریتانیایی؛
زلزله آرام اپستین؛ فروپاشی اعتماد و شکاف عمیق میان مردم و نظم نخبگانی غرب
آلاستر کروک، دیپلمات پیشین بریتانیایی، در تحلیلی هشدار میدهد که پرونده اپستین تنها یک رسوایی اخلاقی نبود، بلکه لحظهای افشاگر در فروپاشی اعتماد عمومی به ساختار قدرت غرب بود؛ رخدادی که شکاف میان مردم و نخبگان را عمیقتر کرده، مشروعیت نهادها را زیر سؤال برده و پارادایم اخلاقی و اقتصادی پساجنگ را به مرز بنبست تاریخی رسانده است.
سرویس بینالملل جماران: پس از ماجرای «اپستین»، هیچچیز نمیتواند مانند قبل ادامه یابد: نه ارزشهای پس از جنگ با شعار «دیگر هرگز» — که بازتابدهنده احساسات پایان جنگهای خونین و اشتیاق گسترده برای جامعهای «عادلانهتر» بود؛ نه اقتصاد دوقطبی با شکافهای فاحش ثروت؛ و نه اعتماد — آن هم پس از افشای فساد مالی، نهادهای پوسیده و انحرافاتی که پروندههای اپستین نشان داد در میان بخشهایی از نخبگان غربی بومی شده است.
در چنین فضایی، چگونه میتوان از «ارزشها» سخن گفت؟
در داووس، مارک کارنی به وضوح بیان کرد که «نظم قاعدهمند» چیزی جز یک نمای «پوتمکین» (ظاهرسازی) بیارزش نبود که کاملاً کذب بودنش عیان بود، اما این نما همچنان حفظ میشد. چرا؟ صرفاً به این دلیل که این فریب سودمند بود.
این «ضرورت» ناشی از نیاز به پنهان کردن فروپاشی سیستم در یک نهیلیسم رادیکال و ضدارزش بود؛ پنهان کردن این واقعیت که حلقههای نخبگان — پیرامون اپستین — فراتر از محدودیتهای اخلاقی، قانونی یا انسانی عمل میکردند تا بر اساس امیال پست خود، درباره صلح و جنگ تصمیم بگیرند.
نخبگان فهمیده بودند که اگر بیاخلاقی مطلق حاکمان برای «عوامالناس» فاش شود، غرب ساختار قصههای اخلاقی خود را که تکیهگاه یک زندگی منظم است، از دست خواهد داد.
اگر معلوم شود که نظام حاکم از اخلاق دوری میکند، چرا دیگران باید رفتار متفاوتی داشته باشند؟ این بدبینی به لایههای پایین سرازیر میشود. در آن صورت، چه چیزی یک ملت را در کنار هم نگه میدارد؟
خب، به احتمال زیاد، فقط توتالیتاریسم.
«سقوط» پستمدرن به ورطه نهیلیسم، سرانجام به «بنبست» اجتنابناپذیر خود برخورد کرده است (همانگونه که نیچه در سال ۱۸۸۸ پیشبینی کرده بود). پارادایم «روشنگری» در نهایت به ضد خود تبدیل شده است: جهانی بدون ارزش، معنا یا هدف (فراتر از ثروتاندوزی حریصانه). این به معنای پایان مفهوم «حقیقت» نیز هست؛ مفهومی که از زمان افلاطون در قلب تمدن غرب جای داشت.
این فروپاشی همچنین بر شکستهای «عقل مکانیکی» غرب تأکید میکند. اورلین مینویسد: «این نوع استدلال پیشینی و حلقه-بسته، تأثیری بسیار فراتر از آنچه تصور میکنیم بر فرهنگ غرب داشته است... این شیوه منجر به تحمیل قوانینی شد که غیرقابل انکار پنداشته میشوند، نه به این دلیل که وحی شدهاند، بلکه چون به لحاظ علمی ثابت شدهاند و بنابراین هیچ راه اعتراضی علیه آنها وجود ندارد.»
این طرز فکر مکانیکی نقش مهمی در لایه سوم «گسست داووس»(پس از زوال فکری و فروپاشی اعتماد به رهبری) ایفا کرده است. تفکر مکانیکی مبتنی بر جهانبینی شبهعلمیِ جبرگرا، منجر به تضادهای اقتصادی شد که مانع از آن گشت تا اقتصاددانان غربی آنچه را که زیر بینیشان بود ببینند: یک سیستم اقتصادی به شدت مالیسازی شده که کاملاً در خدمت اولیگارشها و خودیها قرار گرفته است.
هیچ شکستی در مدلسازی اقتصادی ما، هرچقدر هم بزرگ، «پنجه آهنین اقتصاددانان ریاضیدان را بر سیاستهای دولتها سست نکرده است. مشکل این بوده که علم، در آن حالت باینریِ علت و معلولی، نمیتوانست با هرجومرج یا پیچیدگی زندگی کنار بیاید» (اورلین). تئوریهای دیگر — به جز فیزیک نیوتنی — مانند تئوری کوانتوم یا آشوب، تا حد زیادی از شیوه تفکر ما حذف شدهاند.
معنای «داووس» — که با افشاگریهای اپستین دنبال شد — این است که «هامپتی دامپتیِ» اعتماد از روی دیوار افتاده و دیگر نمیتوان تکههایش را به هم چسباند.
آنچه همچنین آشکار شده، این است که حلقههای اپستین صرفاً درباره افراد منحرف نبود؛ «آنچه فاش شده به عملکردهای سیستماتیک، سازمانیافته و آیینی اشاره دارد». و این همه چیز را تغییر میدهد، همانطور که لوکاس لیروز، تحلیلگر، مشاهده میکند:
«شبکههایی از این دست تنها زمانی وجود دارند که توسط حفاظت نهادینهشده عمیق حمایت شوند. هیچ پدوفیلی آیینی، هیچ قاچاق انسانی در مقیاس فراملی، و هیچ تولید سیستماتیک محتوای افراطی — بدون پوشش سیاسی، پلیسی، قضایی و رسانهای — وجود ندارد. این منطقِ قدرت است.»
اپستین از میان انبوه ایمیلها، قطعاً به عنوان یک پدوفیل و فردی کاملاً غیراخلاقی ظاهر میشود، اما در عین حال به عنوان فردی بسیار باهوش و یک بازیگر جدی ژئوپلیتیک که بینشهای سیاسیاش مورد ستایش شخصیتهای بلندپایه در سراسر جهان بود.
او یک بازیگر ماهر در پشت صحنه ژئوپلیتیک بود، همانطور که مایکل وولف (در سال ۲۰۱۸ و همچنین در مکاتبات ایمیلی اخیر) در مورد جنگ میان قدرت یهودی و غیریهودیان توصیف کرده است.
این نشان میدهد که اپستین کمتر یک «ابزار» دست سرویسهای اطلاعاتی، و بیشتر «همتای» آنها بود. تعجبی ندارد که رهبران به دنبال معاشرت با او بودند (و برای دلایل به شدت غیراخلاقی که نمیتوان نادیده گرفت). و واضح است که «دولت پنهان» (تکحزبی) از طریق او مانور میداد. و در نهایت، اپستین بیش از حد میدانست.
دیوید روتکوف، مشاور سابق امور سیاسی در اردوگاه دموکراتها، درباره معنای اپستین برای آمریکا گمانهزنی میکند: «[جوانان آمریکایی] درک میکنند که نهادهایشان در حال شکست خوردن هستند و آنها مجبور خواهند بود [خودشان را نجات دهند]... دهها هزار نفر در مینیاپولیس میگویند این دیگر درباره مسائل قانون اساسی، حاکمیت قانون یا دموکراسی نیست — که ممکن است خوب به نظر برسند — اما از دغدغه فرد عادی در پشت میز آشپزخانه دور هستند.»
«مردم میگویند دادگاه عالی از ما محافظت نخواهد کرد؛ کنگره از ما محافظت نخواهد کرد؛ رئیسجمهور دشمن است؛ او ارتش خود را در شهرهای ما مستقر میکند. تنها کسانی که میتوانند از ما محافظت کنند، خودمان هستیم.»
روتکوف توضیح میدهد: «مسئله، میلیاردرها هستند، احمق!» [اشاره به جمله معروف بیل کلینتون: «مسئله اقتصاد است، احمق!»]:
«نکتهای که سعی دارم بگویم این است که اگر درک نکنید که برابری و مصونیت نخبگان مسائل محوری برای همه هستند، که مردم فکر میکنند سیستم تقلبآمیز است و برای آنها کار نمیکند... دیگر باور ندارند که رویای آمریکایی واقعی است — و کنترل کشور توسط مشتی از افراد فوقثروتمند دزدیده شده که مالیات نمیدهند و ثروتمندتر و ثروتمندتر میشوند، در حالی که بقیه ما بیشتر و بیشتر عقب میافتیم — [در این صورت نمیتوانید ناامیدی امروزِ زیر ۳۵ سالهها را درک کنید].»
روتکوف میگوید ماجرای داووس/اپستین نشاندهنده گسست میان مردم و طبقه حاکم است.
لیروز میگوید: «جوامع غربی اکنون با معضلی روبرو هستند که نمیتوان آن را از طریق انتخابات، کمیسیونهای پارلمانی یا سخنرانی حل کرد. چگونه میتوان همچنان اقتدار نهادهایی را پذیرفت که از این سطح از وحشت محافظت کردند؟ چگونه میتوان برای قوانینی که به صورت گزینشی توسط افرادی که فراتر از آنها زندگی میکنند اجرا میشود، احترام قائل شد؟»
با این حال، از دست رفتن احترام به هسته اصلی این بنبست نمیرسد. هیچ حزب سیاسی مرسومی پاسخی برای شکست «اقتصادِ میز آشپزخانه» — یعنی فقدان مشاغل با حقوق مناسب، دسترسی به خدمات پزشکی، آموزش و مسکن گرانقیمت — ندارد.
هیچ حزب اصلی نمیتواند پاسخ معتبری به این مسائل وجودی بدهد، زیرا برای دههها اقتصاد دقیقاً «مهندسیشده و تقلبآمیز» بوده است — یعنی به لحاظ ساختاری به سمت یک اقتصاد مالیسازیشده مبتنی بر بدهی، به قیمت نابودی اقتصاد واقعی، جهتدهی شده است.
این کار مستلزم آن است که ساختار فعلی بازار لیبرال انگلیسی کاملاً ریشهکن و با ساختار دیگری جایگزین شود. این امر نیازمند یک دهه اصلاحات است — و اولیگارشها به شدت با آن مبارزه خواهند کرد.
در حالت ایدهآل، احزاب سیاسی جدیدی ممکن است ظهور کنند. اما در اروپا، «پلهایی» که پتانسیل خارج کردن ما از تضادهای عمیق ساختاریمان را داشتند، عامدانه به نام «دیوار قرنطینه» نابود شدهاند؛ دیواری که برای جلوگیری از ظهور هرگونه تفکر سیاستی غیر «میانه» طراحی شده است.
اگر اعتراض هیچ تأثیری در تغییر وضع موجود نداشته باشد و انتخابات همچنان میان احزاب «سر و ته یک کرباس» در نظم موجود باقی بماند، جوانان به این نتیجه خواهند رسید که «هیچکس برای نجات ما نخواهد آمد» — و ممکن است در اوج ناامیدی به این نتیجه برسند که آینده تنها در خیابانها رقم خواهد خورد.
درباره نویسنده: آلاستر کروک، دیپلمات سابق بریتانیایی و مأمور پیشین سازمان اطلاعاتی MI۶ با بیش از ۳۰ سال تجربه در خاورمیانه و مناطق درگیری، بنیانگذار و مدیر فوروم درگیریها (Conflicts Forum) در بیروت است که بر گفتوگوی میان اسلام سیاسی و غرب تمرکز دارد.
مشاهده خبر در جماران