فارنافرز؛
ترامپ میان نمایش اقتدار و خطر سقوط؛ سیاست مداخله نظامی چه سرنوشتی برای «رئیسجمهور صلح» رقم میزند؟
جفری ای. فریدمن، دانشیار علوم سیاسی کالج دارتموث، در تحلیلی که در نشریه فارن افرز منتشر شده، چرخش تهاجمی دونالد ترامپ از شعار پایان جنگها به سلسلهای از مداخلات نظامی در ونزوئلا و ایران را واکاوی میکند و هشدار میدهد که هرچند عملیاتهای سریع و موفق میتوانند تصویر «رهبر مقتدر» بسازند، اما در صورت فرسایشی شدن، همین قمار نظامی میتواند به بزرگترین تهدید برای میراث سیاسی رئیسجمهور بدل شود.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، فارنافرز نوشت: دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، میخواهد بهعنوان رهبری شناخته شود که به جنگها پایان میدهد؛ یا همانطور که خودش میگوید: «رئیسجمهور صلح». او در سال ۲۰۱۶ با شعار پایان دادن به درگیریهای بیپایان فرامرزی وارد میدان شد و در سالهای ۲۰۲۰ و ۲۰۲۴ خود را بهعنوان یکی از معدود رهبران مدرن آمریکا معرفی کرد که جنگی را آغاز نکرده است. اما رفتار ترامپ در سال گذشته بهطرز قابلتوجهی جنگطلبانه (Hawkish) بوده است. تنها در دو ماه گذشته، او دو کشور را بمباران کرده و چندین کشتی را در دریای کارائیب غرق کرده است. او اکنون در حال تجمیع نیروهای دریایی آمریکا در نزدیکی ایران است؛ کشوری که در ماه ژوئن به آن حمله کرده بود. و در ۳ ژانویه، به نیروهای آمریکایی دستور داد تا در دل شب به کاراکاس پرواز کنند، نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا و همسرش را دستگیر کرده و برای مواجهه با اتهامات کیفری به نیویورک منتقل کنند.
پیامدهای سیاسی داخلی این چرخش جنگطلبانه ترامپ هنوز روشن نیست. برای مثال، اقدامات او در ونزوئلا با محکومیت دموکراتها و همچنین برخی جمهوریخواهانی روبهرو شد که وعده ترامپ مبنی بر دوری از جنگهای خارجی را باور کرده بودند. نظرسنجیهای انجامشده اندکی قبل و بعد از حمله به ونزوئلا نشان میدهد که کمتر از ۴۰ درصد آمریکاییها فکر میکردند این اقدام ایده خوبی باشد. اما این لزوماً به این معنا نیست که رأیدهندگان بهشدت منتقد این تصمیم هستند؛ برای مثال، نظرسنجی رویترز نشان داد که افکار عمومی تقریباً بهطور مساوی میان حامیان حمله، مخالفان و کسانی که هنوز مردد هستند، تقسیم شده است.
با این حال، تاریخ راهنماهایی برای پیشبینی چگونگی تأثیر عملیات ونزوئلا و دیگر ماجراجوییهای خارجی ترامپ بر سیاست آمریکا و میراث او ارائه میدهد. مداخلههایی که باعث میشود رؤسایجمهور آمریکا «قوی» به نظر برسند، معمولاً محبوبیت داخلی دولت را افزایش میدهند؛ حتی در مواردی که رأیدهندگان نسبت به ارزش واقعی آن اقدامات تردید دارند. در مقابل، زمانی که مداخلههای نظامی باعث شود کاخ سفید «ضعیف و بیپروا» به نظر برسد، معمولاً به محبوبیت آنها لطمه میزند. این بدان معناست که عملیاتهای مؤثر، نسبتاً کوتاه و از نظر فنی تحسینبرانگیز، داراییهای سیاسی محسوب میشوند؛ در حالی که عملیاتهای فرسایشی و هزینهبر که بدون تحقق اهداف کلیدی ادامه مییابند، به موانعی بزرگ تبدیل خواهند شد.
بنابراین، برای ترامپ، پیامدهای داخلی اقداماتش بستگی به این دارد که در آینده در ونزوئلا و فراتر از آن چه رخ دهد. اگر حمله کاخ سفید به کاراکاس پایان یابد و دولت جدید ونزوئلا مطابق خواست واشینگتن عمل کند، دستگیری مادورو ممکن است از نظر سیاسی سودمند باشد. اما تهاجمها و حملات، قمارهای خطرناکی برای رؤسایجمهور هستند. ترامپ که شاید با موفقیت در کاراکاس جسورتر شده باشد، ممکن است به سراغ عملیاتهای بزرگتر، پیچیدهتر و در نتیجه پرمخاطرهتر برود. اگر چنین شود، ممکن است نظر آمریکاییها نسبت به این اقدامات و خودِ او برگردد؛ حقیقتی که اکثر رؤسایجمهور اخیر آمریکا در مقطعی آن را کشف کردهاند.
شوک و بهت
تحلیلگران سیاسی ایالات متحده اغلب ادعا میکنند که رأیدهندگان عادی اهمیت چندانی به سیاست خارجی نمیدهند. اما پژوهشگران دریافتهاند که آمریکاییها درباره درگیریهای نظامی دیدگاههای مشخصی دارند و افکار عمومی تمایل دارد از روندهای ثابتی پیروی کند. برای مثال، آمریکاییها زمانی که استفاده از زور برای توقف تجاوزگری بینالمللی طراحی شده باشد (مانند جنگ خلیج فارس در سالهای ۱۹۹۰–۹۱)، تمایل بیشتری به حمایت از آن دارند. در مقابل، رأیدهندگان نسبت به جنگهایی که هدفشان تغییر سیستمهای سیاسی کشورهای دیگر است، بدبینتر هستند. آنها از مداخلههایی که واشینگتن بهتنهایی و بدون همکاری یا تأیید بینالمللی آغاز میکند، کمتر حمایت میکنند و زمانی که رئیسجمهور بدون مجوز کنگره وارد درگیری میشود، با سوءظن بیشتری به موضوع مینگرند.
اما چگونگی ارزیابی شایستگیهای یک مداخله نظامی توسط مردم، تنها بخشی از معادله سیاست ریاستجمهوری است. پرسش مهمتر در بسیاری از موقعیتها این است که چنین مداخلاتی چه تأثیری بر تصویر شخصی رئیسجمهور میگذارد و آیا او را بهعنوان «رهبر مقتدر» جلوه میدهد یا نه. مداخله بیل کلینتون در سال ۱۹۹۵ در بوسنی نمونهای روشن است. نظرسنجیها نشان میداد اقلیتی از رأیدهندگان با استفاده از نیروی نظامی برای توقف جنایات صربها موافق بودند. با این حال، دیک موریس، مشاور کلینتون، معتقد بود این اقدام—حتی در صورت مخالفت بخشی از افکار عمومی—رئیسجمهور را «سرسخت» نشان میدهد. او صراحتاً به کلینتون گفته بود: «بمبها را بر سر صربستان بریز تا قوی به نظر برسی.» کلینتون چنین کرد و با اعزام هزاران نیروی آمریکایی حمله را آغاز کرد. نتیجه آن بود که محبوبیت او افزایش یافت. کلینتون بعدها به این جمعبندی رسید که «سرسختی و قاطعیت مورد تحسین قرار میگیرند، حتی اگر مردم با اصل تصمیم مخالف باشند.»
با این حال، برای آنکه رئیسجمهور قدرتمند به نظر برسد، صرف آغاز حمله کافی نیست؛ عملیات باید به اهدافش دست یابد. در مورد بوسنی، حملات موفق بود و نیروهای صرب را وادار به عقبنشینی کرد. رونالد ریگان نیز در حمله به گرانادا در سال ۱۹۸۳ موفقیتی مشابه به دست آورد. هرچند اجرای آن عملیات از نظر فنی بینقص نبود، اما چون ارتش گرانادا هدفی کوچک و ضعیف بود، ایالات متحده بهسرعت پیروز شد و محبوبیت ریگان جهش کرد.
اثر قند!
سیاست مداخلات نظامی در گذر زمان تغییر میکند. رؤسایجمهور معمولاً بهترین برگهای سیاسی خود را در آغاز جنگها در اختیار دارند؛ زمانی که موجی از همبستگی ملی شکل میگیرد و شهروندان گرد پرچم جمع میشوند. در ابتدای درگیریها، کاخ سفید بیشترین توانایی را برای شکلدهی به افکار عمومی دارد، زیرا رسانهها و منتقدان هنوز فرصت کافی برای گردآوری اطلاعات مستقل و ساخت روایتهای انتقادی نیافتهاند. همچنین در روزهای نخست عملیات، قدرت عظیم ارتش آمریکا بیشترین تأثیر نمادین را بر افکار عمومی میگذارد. اما با گذشت زمان، این مزایا کاهش مییابد و حمایت عمومی نیز به دنبال آن افت میکند.
به بیان دیگر، تأثیر مداخلات نظامی بر سیاست ریاستجمهوری شبیه نوشابههای انرژیزای پرشکر است: در کوتاهمدت یک تکانه انرژیبخش ایجاد میکنند، اما در بلندمدت ممکن است به سقوط منجر شوند. جورج دبلیو بوش از حمله سال ۲۰۰۳ به عراق برای پیروزی در انتخابات ۲۰۰۴ بهره برد، اما در میانه دوره دوم ریاستجمهوریاش، هنگامی که روشن شد جنگ به سمت مطلوبی پیش نمیرود، محبوبیت او بهشدت کاهش یافت و جایگاه سیاسیاش هرگز ترمیم نشد.
در نتیجه، استفاده از قدرت نظامی برای نمایش اقتدار هم مزایا دارد و هم مخاطرات. موفقیت نهایی آن بستگی به این دارد که آیا مداخله به اهداف اعلامشده دست مییابد یا خیر. در مورد ونزوئلا هنوز روشن نیست این شرایط محقق شود. ترامپ وعده داده بود مادورو را کنار بزند و این کار را با نمایشی خیرهکننده از قدرت نظامی انجام داد. اما او به اهداف گستردهتری همچون بازسازی ساختار سیاسی ونزوئلا و بهرهبرداری از درآمدهای نفتی نیز اشاره کرده که تحقق آنها کمتر محتمل به نظر میرسد. ورود به یک درگیری پیچیده و طولانی میتواند او را ضعیف جلوه دهد.
با این حال، در حال حاضر ترامپ نگران به نظر نمیرسد و حتی جسورتر شده است. او علاوه بر تهدید دیگر دولتهای آمریکای لاتین، آنچه «ناوگان عظیم» مینامد را در خلیج فارس مستقر کرده و تهدید کرده است که اگر ایران غنیسازی هستهای را متوقف نکند، برنامههای موشکی خود را کنار نگذارد و حمایت از گروههای شبهنظامی را پایان ندهد، هدف حمله قرار خواهد گرفت. ترامپ طی پنج سال حضور در قدرت سابقه استفاده از نیروی قاطع برای اهداف محدود را دارد: ترور {شهید} قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰، آسیب به رآکتورهای هستهای تهران در سال ۲۰۲۵ و اکنون سرنگونی دولت ونزوئلا. او ممکن است در حال تجربه همان «نشئگی شکری» ناشی از موفقیت عملیات ونزوئلا باشد.
اما هیچ تضمینی وجود ندارد که مداخلات آینده نیز با همین سرعت و هزینه اندک به نتیجه برسند. اگر چنین نشود، ترامپ نهتنها ادعای مخالفت با جنگهای انتخابی را بیش از پیش تضعیف خواهد کرد، بلکه مهمترین سرمایه سیاسی خود—تصویر یک «رهبر مقتدر»—را نیز در معرض خطر قرار خواهد داد.
درباره نویسنده: جفری ای. فریدمن دانشیار علوم سیاسی در کالج دارتموث و نویسنده کتاب «آزمون فرمانده کل قوا: افکار عمومی و سیاستهای تصویرسازی در سیاست خارجی ایالات متحده» است.
مشاهده خبر در جماران