کدخبر: ۱۶۹۷۳۶۶ تاریخ انتشار:

لبوبو مقابل ننه سرما زانو زد

لبوبو به ایران می آید و در این سفر، ننه سرما سر راهش قرار می گیرد. او که از سفرهای پشت همی و شهرت یک‌شبه‌‌اش خسته و کوفته است برای ننه سرما درد دل می کند.

جماران- منصوره جاسبی: سال تحصیلی جدید خودش را نمایان می کرد و بزرگترها مشغول آماده کردن مایحتاج بچه ها برای شروعی مجدد بودند. این بار اما تصویری متفاوت آمده بود و خودش را روی وسایل تحصیلی جا داده بود درست مثل روزگاران قبل که یک عروسک نماد می شد و بچه ها را و شاید هم بزرگترهایشان را دنبال خود می کشید. همه جا حرفش به میان می آمد آنقدر که برای افرادی  چون من که تمایلی هم به وجودش نداشتیم سوال پیش می آمد که خب مگر چه ویژگی ای دارد که محبوب شده است. خشم را می شد از چشم ها و دندان های این عروسک به نظاره نشست. نه زیبا بود و نه جذابیتی داشت اما به قول قدیمی‌ترها بلیتش برده بود. بلیت او نه که بلیت طراح و صاحب امتیاز. رگ خواب نسل زدی ها را خوب شناخته بود و آن را روانه بازار کرده بود. مسئولان فرهنگی اما همچنان اندر خم یک کوچه. سال ها پیش عروسک های دارا و سارا خلق شد. نه در اسباب بازی فروشی ها جای خود را باز کردند نه در دل کودکان.اما حالا شاید تنها نامی در ته مانده خاطرات برخی مانده باشد. تبلیغات نتوانست کاری از پیش ببرد؟ سرمایه گذار دل به کار نداد؟  مشکل کجا بود؟ خدا می داند و بس. این نه اولین بار بود نه آخرین بار خواهد بود که عروسکی با فرسنگ ها فاصله از  آداب و رسوم فرهنگ ما خودش را به راحتی در دل هر کوچه و بازاری جا می کند و ما همچنان انگشت به دهان. 

لبوبو نشان داد که می توان از تولیدکننده صرف به خالق فرهنگ تبدیل شد پس چرا ما نتوانیم، چرا این مالکیت فکری از آن ما نشود، چرا ما به جای تاثیرپذیری فرهنگی، تاثیرگذار نباشیم؟! باید بلند شد، باید آستین همت را بالا زد. باید فکری کرد. نشستن چاره کار نیست. 

مژگان جودکی و تیمش دست به زانو گرفته اند و بلند شده اند تا کاری کنند تا به لبوبو بگویند باید بیایی و در محضر ننه سرما درس پس بدهی. باید مهربانی و زندگی کردن را از او یاد بگیری. باید بدانی خوشبختی آدم ها در کنارهم و با هم اتفاق می افتد و خودخواهی راهی است که به ناکجاآباد ختم می شود.

نمایش "لبوبو در جنگل مهربانی" داستان عروسکی به نام «لبوبو» است. او بی هدف و رها امروز را فردا می کند و فردا را پس فردا. او به ایران می آید و در این سفر، ننه سرما سر راهش قرار می گیرد. او که از سفرهای پشت همی و شهرت یک‌شبه‌‌اش خسته و کوفته است برای ننه سرما درد دل می کند و می گوید همه اش چشم و هم چشمی بود که مرا سر زبان ها انداخت و  روزگارم را اینقدر تیره و تار کرد وگرنه من داشتم زندگی ام را می کردم. 

ننه سرما دستش را می گیرد و با خود همراه می کند تا سیمرغ و سرو چهارهزار ساله را ببیند. انتهای سفر ننه سرما و لبوبو دیگر صورتک شیطانی به چهره لبوبو نیست.  

برنامه ریزی نمایش را طوری ترتیب داده اند تا فردای سالروز پیروزی انقلاب اسلامی، کودکان طعم شادی را مزمزه کنند. راهشان دور است اما همتشان بلند. پردیس تئاتر تهران، منطقه ای دور از مرکز، از بیست و سوم بهمن تا سیزدهم اسفند ساعت ۱۵،  پنجاه دقیقه ای برای نشستن پای این نمایش را به کودکان و نوجوانان اختصاص داده است.

 

مشاهده خبر در جماران